جز عشق در نگاهم چی میبینی مجنون من ؟ مگر غیر از این است که چشمانم به غیر از تو دنیارا تیره و تار میبیند ؟
در پشت دیوارهای دلم هیچ چیز نیست ، جز کودکی که شانههایش را گوشه اتاق تاریک بغل کرده تا زیر باران اشکهایش نلرزند .
انعکاس خورشید امید را میدیدم ، زمانی که زیر درخت آرزوهایم دراز کشیده بودم و به آسمان دلم نگاه میکردم .
گاهی با خود فکر میکنم که چرا همیشه دعوا سر خورشید و ماه است ؟ آسمان شب را بنگر ، ستارهها هستن که آن را زیبا میکنند و بعد از مرگ سقوط میکنن تا روی زمین باشند و دلهارا نورانی کنند .
میشد گرمایی که زیر یخها دفن شده بودند را در عمق چشمانش دید ، جایی در آن دور دستها دخترکی آنها را به قبرستان برده بود .
تار موهایش جلوی دیدش را میگرفت ، هر چند که اشکالی هم نداشت ، گاهی نیاز بود تا واقعیتها معلوم نشوند و همانطور نادیده بمانند .