در این داستان جالب، دو زن به نامهای فلیشیا هاردینگ از آلبرتا و بریتانیا دلینی از بریتیشکلمبیا به طور غیرمنتظرهای متوجه شدند که شباهتهای بسیاری به یکدیگر دارند. پس از برقراری ارتباط آنلاین، تصمیم گرفتند همدیگر را ملاقات کنند. ملاقات حضوری برای هر دو تجربهای شگفتانگیز بود، زیرا شباهتهای ظاهری و رفتاری زیادی داشتند، از جمله مدل مو، عادتهای مشابه در استفاده از گوشی و حتی ذائقه مشابه در نوشیدنیها.
این شباهتها فراتر از ظواهر رفت و حتی به جنبههای عمیقتری مانند شغلها و روابط شخصیشان هم کشیده شد. هاردینگ صاحب نانوایی بود و دلینی خواننده و مدرس موسیقی. دوستی آنها ادامه پیدا کرد و دلینی به عروسی هاردینگ هم دعوت شد.
با وجود شباهتها، آزمایش DNA نشان داد که هیچ نسبتی فامیلی میان آنها وجود ندارد. این کشف نتوانست از صمیمیت رابطهشان بکاهد، بلکه آن را عمیقتر کرد. دلینی پسر کوچک خود را به هاردینگ "مامان دیگر" میخواند و هاردینگ نیز از این ارتباط جدید احساس ارزشمند بودن میکند.
🪓📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
در بهار ۲۰۱۸، کاربران اینترنتی در گوگلمپ به مجموعهای رازآلود برخوردند؛ ساختارهایی منظم در دل دشتهای یخزدهٔ جنوبگان که شبیه یک «رشتهپشته» غولپیکر به نظر میرسند.
این اشیا با نظمی عجیب کنار هم چیده شدهاند، گویی بخشی از سازهای بزرگ هستند که زیر برف پنهان شده است. هر کدام بیش از ۵۰ متر طول دارند و ردیف اول آنها حدود ۱٫۵ کیلومتر امتداد دارد.
اما پرسش اصلی این است: این ساختارها چه هستند و چرا در فلاتی صاف و دور از کوهها در قطب جنوب قرار گرفتهاند؟
🪓📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از اسرار پر ابهام فکت
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_سیزدهم
عمه گفت من آخر این هفته میخوام برم جمعه بازار تو رو با خودم میبرم. هر چی خواستی بخر هم واسه خودت هم واسه خانواده ت، سه روز برو بهشون سر بزن ، شیک بپوش و خانواده ت هم شیک و مرتب کن ، بالاخره تو الان حقوق بگیر اربابی، درسته پیشش کارمیکنی تا بدهی پدرت رو بدی اما ارباب آخر سال بهت یه حقوق میده سالار هم هواتو داره، تو هم از این فرصت استفاده کن و خودت رو نشون بده ، سالار ازآدمای زرنگ و باهوش خوشش میاد، تو بایدخودتو نشون بدی، شاید تورو برد کنار دست خودش حساب کتاب یاد بگیری و مثل یه حساب دار حقوق بگیری ، از عمه تشکر کردم و گفتم من هر چی دارم از شما دارم خدا سایه تون رو بالا سرم نگه داره عمه خانم ، خدا به سالارخان سلامتی بده ، اون شب بعد از مدتها کار و خستگی با ذوق دیدارخانواده م و وعده ی سالار و عمه راحت خوابیدم، صبح زود طبق همیشه بیدار شدم و مشغول تمیز کاری خونه ی عمه شدم. چون سالارگفته بود دیگه نرم عمارت اصلی، کسی جرات نداشت حرفی بزنه و بخواد من واسه کار برم عمارت بزرگ، اما خودم خونه ی عمه خانم رو نظافت کردم و شروع به تمیزکاری واسه عید کردم، چون دلم نمیخواست خونه ی عمه از بقیه ی جاها عقب بیفته ، همین که قاطی بقیه نبودم و اون ارباب بزرگ رو نمیدیدم خودش کلی به نفعم بود، اون روز تنهایی کلی تمیزکاری عید عمه رو انجام دادم و شام هم از اضافه ی غذای شب قبل مونده بود که دوباره گرمش کردم اما برای عمه خانم غذای تازه پختم غروب شد و خدمه ها برگشتن خسته و کوفته و بی رمق براشون چای تازه دم کرده بودم و بوی غذا همه جا برداشته بود وقتی خدمه ها رسیدن از دیدن حصیرهای شسته شده و آویزون شده روی دیوار و ایوون کلی تعجب کردن و خوشحال شدن که شامشون حاضره و چاییشون دم شده و خونه و حیاط آب و جارو شده است زنها دورم جمع شدن و گفتن گلبهار خیلی خوبه که تو خونه بودی الان غم ما رو گرفته بود که با این خستگی کی میخواد واسه عمه شام بزاره و کارها رو ردیف کنه خدارو شکر تو خونه بودی ، چایی که دم کشیده بود و بوی دمش هوش از سر همه میبرد روبرداشتم و ریختم تو استکان های کمر باریک و آوردم تو حیاط همه ی خدمه ها ازخستگی وا رفته بودن ، عمه اومد روایوون و گفت گلبهار امشب خیلی خسته شدی شامت رو بیار پیش من تو اتاق با هم بخوریم.خدمه ها چای رو خوردن و رفتن مطبخ و هر کدوم واسه خودش غذایی کشید و منم غذای عمه خانم رو کشیدم و گذاشتم تو مجمع و غذای خودم هم که از دیشب مونده بود رو کشیدم و بردم اتاق عمه ، شام رو با هم خوردیم، البته عمه از غذای خودش هم به من تعارف کرد و مجبورم کرد کمی ازش بخورم.وقتی همه خوابیدن تو بیا اینجا پیش من بخواب ، از امشب دیگه نمیخواد بری اتاق خودت بخوابی بیاهمین جا پیش من بخواب یه وقت شب نصفه شب من چیزی خواستم خیالم راحته تو کنارمی و صدامومیشنوی ، آخه من فقط به تو اعتماد دارم تو مثل دختر نداشته م هستی خدا نخواست من بچه داشته باشم و حسرت مادر شدن به دلم موند تا ابد اما تو مثل دختری هستی که همیشه آرزو داشتم و دلم میخواست براش مادری کنم ، لبخندی زدم و گفتم ممنون عمه خانم شما هم خیلی مهربونی ، منم حس میکنم پیش مادرم هستم ، وقتی محبت شما رو میبینم یاد مادرم میفتم ، آخر شب اومدم پیش عمه یه تخت یه نفره گوشه ی اتاقش برام آماده کرده بود با پتو و ملحفه ی نو ازش تشکر کردم و گفتم من تا حالا روی تخت نخوابیدم ممنونم عمه خانم خدا به دلت شادی بده ، عمه آهی کشید و گفت شوهرم عاشقم بود به زور و التماس منو به دست آورد ، اکبر دوستم داشت منم دوستش داشتم آرزو داشتم براش چند تا بچه بیارم ، مامان بشم و اونم بابای بچه هام جوون بودم و پر از آرزو ، گاهی با هم تا مرز رویا میرفتیم اسم بچه هامون رو انتخاب میکردیم اسم دخترم رو گلبوگذاشته بودم اسم پسرا رو خودش انتخاب کرده بود اما بخت باهامون یاری نکرد ، من بچه دار نشدم. پنج سال تلاش کردیم ، دکتر از همه جا آوردیم نشد که نشد ، اکبر گفت یه کنیز میاره بچه دارمیشه بعد اونو طلاق میده بچه رو با هم بزرگ میکنیم ، دلم خیلی گرفت اما اون حق داشت پدر بشه ، البته دلم واسه اون کنیز هم میسوخت که قرار بود بچه ای رو به دنیا بیاره و نبینتش ، مادری که از بچه ش جدا بشه ، اما به هر حال با غصه و غم زیاد قبول کردم که زن بگیره یه دختر از یه روستای دیگه ، فقیر و بی پول در ازای به دنیا اومدن بچه اکبر قول چند جریب زمین کشاورزی به خانواده ش داده بود ، دختر کم سن و سال و ساده هنوز در مرحله ی حرف بود و هیچکس جز من نمیدونست اما نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای رفت و این جریان رو گذاشت کف دست پدرم خان بزرگ ، خان رو من حساس بود.یه دونه دخترش بودم از اول راضی به ازدواج منو اکبر نبود