سلام من میم^_^نون هستم🌱
اینجا قلم به دست میگیرم و با الهام از زندگی و حالوهوای شهدا روایتهایی مینویسم که قرار نیست عین واقعیت زندگی شهدا باشن و فقط برداشت آزاد من برای نزدیکتر شدن به دنیای آدمهایی که اسمشون با شهید گره خورده. 🤍
اگر دوست داری با این روایتهای خیالانگیز قدمی به حالوهوای شهدا نزدیکتر بشی، خوشحال میشم همراهم باشی.
اگه فکر میکنی اینجا میتونه برای دوستات هم دوستداشتنی باشه، دعوتشون کن تا کنارمون باشن. 🌿
🔗 لینک کانال:
https://eitaa.com/fadana
برای تو مینویسم
امشب باز دلم هوای تو را کرد. به رسم هر دلتنگی، قلم در دست میگیرم و برایت نامهای مینویسم. نامهای که میدانم قرار نیست به دستت برسد؛ اما شاید جایی در صندوقچهی عاشقانههایمان بماند. همانجا کنار خاطرات کوتاه و شیرینی که از تو برایم به یادگار مانده.
تو نیستی تا نامهام را بخوانی و با همان لحن مهربانت بگویی: "عزیزم من نمیذارم حالت بد باشه." و من باز مثل همیشه با شنیدن صدایت در خیال بغضم میشکند. کاغذ زیر دستم خیس میشود. گمان میکنم هنوز روبهرویم نشستهای. آرام زمزمه میکنم: "حالم خوب نیست، دلم برات تنگ شده، بیا و به دادم برس." با همان لبخند همیشگی روی لبانت، نگاهم میکنی و میگویی: "مگه نگفتم حال من به تو بستگی داره؟"
من دوباره از دلتنگی میگویم و تو دستم را میگیری و میبری وسط هیئت انصارالحسین مینشانی. مداح روضهی رقیهی سهساله را میخواند. صدای روضه که بلند میشود، دیگر شرم میکنم از دلتنگی بگویم. شرم میکنم از اینکه بگویم چقدر نبودنت برایم سخت است.
میان اشکهای روضه، مانند تو تسبیح را برمیدارم. دانههایش را از میان انگشتانم عبور میدهم و زیر لب میگویم: "الهی به رقیه" شاید دل بیتابم کمی قرار بگیرد.
✍ میم^_^نون
پ.ن: این دلنوشته برداشتی آزاد از زبان همسر شهید مصطفی علیخانی از جوانان دهههشتادی با ایمان و عاشق ولایت که در 21 دیماه 1404 در جریان مأموریت بسیج به شهادت رسید.
صدای آخر
دلشوره امانم را بریده، اینبار با گوشی مامان تماس میگیرم. چند بوق میخورد و بعد صداهای زیادی در گوشم میپیچد. سلام میکنم؛ اما دلهرهی همیشگی دوباره به سراغم میآید، کسی غیر از علی جواب میدهد. دیگر زبانم همراهی نمیکند.
مامان گوشی را از دستم میگیرد و میپرسد: "پسرم کجاست؟"
صدایی از آن سوی خط با فریاد میگوید: "ما اینجا یک مأمور رو زدیم، با چاقو تکهتکهاش کردیم و بعد هم سوزوندیمش."
مامان سریع پخش صدا را قطع میکند و از من دور میشود.
پناه میبرم به خدا و مدام با خودم تکرار میکنم: "نه، این حرفها مربوط به علی نیست. دروغه." میان دعاهایم ناگهان هنگام خواندن خطبهی عقد را به یاد میآورم، آن زمان که علی آرام زیر گوشم زمزمه کرده بود: "هرکسی که شهید شده، سر سفرهی عقد از همسرش خواسته که براش دعای شهادت کنه. تو هم برای من دعا کن که شهید بشم." و بعد تمام خوبیهایش را فیلموار به خاطر میآورم. کاش یک بار به حرفم گوش میداد و اینقدر خوب نبود.
شب از نیمه گذشته که همراه خانواده راهی محل خدمت علی میشویم. خیابانها شبیه میدان یک جنگ تمامعیار شدهاند. چشم میچرخانم میان شیشههای شکسته، موتورهای سوخته، آتش و دود. ترس که به جانم مینشیند یاد آخرین تماس علی میافتم؛ همان سفارشی که با تأکید گفته بود: "هر اتفاقی افتاد، برو بیمارستان صدوقی."
جلوی بیمارستان غوغایی برپاست. بوی خون و مجروحانی که یکی پس از دیگری از ماشینهای شخصی پیاده میشوند، حالم را بدتر میکند. بهسختی خودم را به داخل بیمارستان میرسانم.
همکاران علی را میبینم. ذوق میکنم و با تمام توان به طرفشان میدوم. دلم میخواهد از دیدنشان آرام بگیرم؛ اما حرفهایشان چیز دیگری است. آنها از محقق شدن آرزوی علی میگویند؛ از همان آرزویی که بارها آرام و بیصدا از خدا خواسته بود.
✍🏻میم^_^نون
پ.ن: برداشتی آزاد به یاد تمامی شهدای مظلوم میدان علیخانی اصفهان، بهویژه شهید علی خشوعی
نثار شهدا صلوات فراموش نشه🌱
رج آخر
با صدای اذان چشم باز کرد. لحاف را کنار زد و پا در حیاط گذاشت.کنار حوض نشست و وضو گرفت. چادر سفیدش را روی سر انداخت. روی صندلی نماز نشست. چند رکعت نافله خواند، بعد نماز صبح، دعای عهد و سورهی یاسین.
آتش سماور را بالا کشید. دیگ مسی را روی اجاق گذاشت. پیاز را خرد کرد. گوشت را ریخت توی دیگ و بعد سبزیهای سرخشده را اضافه کرد. صدای جلز و ولز روغن با قلقل آرام سماور درهم آمیخت. عطر هل و گل محمدی از لای بخار آب بلند شد.
برنج را پیمانه کرد و خیساند. بعد بیآنکه عجلهای داشته باشد، نشست روی صندلی گوشهی اتاق و نگاهی به ساعت انداخت، هنوز هفت نشده.
کاموا را از توی سبد بیرون آورد و میلها را برداشت. دانههای کلاه را یکییکی سر انداخت. هر چند رجی که میبافت، چشمش میرفت سمت ساعت. مدام کلاه را روی سر زینب سادات تصور میکرد.
گاهی گوشهی کلاه را بالا میآورد و اندازه میگرفت و دستهایش دوباره به حرکت میافتادند. صدای میلهای بافتنی با غرش جنگندهها درهم آمیخت و چند لحظه بعد انفجارهای پشت سر هم. شیشهها لرزیدند. بیبی میلها را محکمتر میان انگشتهایش گرفت و زیر لب صلوات فرستاد.
نیمی از کلاه که بافته شد، مکث کرد. نگاهی به آن انداخت و لبخند زد.
با خودش گفت برای محدثهسادات هم یک کلاه میبافد؛ یکی همرنگ همین؛ ولی بدون منگولههای کوچک کنار گوشهایش؛ اما یادش آمد که محدثهسادات میگفت دیگر بزرگ شده، با چادر نمیشود کلاه پوشید. لبخند روی لبش نشست.
باز ساعت را نگاه کرد. نزدیک دوازده شد و کسی نیامد. کاموا را روی زانو گذاشت و از جا بلند شد. رفت کنار پنجره. پرده را کمی کنار زد و چشم دوخت به ته کوچه. کوچه خلوت بود.
چند رج میبافت و باز خودش را پشت پنجره مییافت. هربار نگاهش بیشتر میماند و ته کوچه را میپایید؛ هر لحظه ممکن بود کسی از پیچ کوچه پیدا شود، دستی تکان بدهد.
به سمت آشپزخانه رفت. صدای زنگ تلفن بلند شد. پاهایش از حرکت ایستاد. آهسته به طرف تلفن رفت. بلهای گفت و چند ثانیه فقط گوش داد. رنگ صورتش پرید. دستش شل شد. بوی قرمهسبزی با لیموعمانی همهجا را گرفته بود و روی صندلی کنار پنجره، کلاهی نصفهکاره مانده بود.
✍ میم^_^نون
پ.ن: به مناسبت روز جهانی کودک برداشتی آزاد به یاد شهیده محدثهسادات 8 ساله و زینبسادات 2 ماهه.
آخرین بدرقه
تصویرها از سایهای محو و سیاهوسفید تا تصویری تمام رنگی پشتسرهم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکسها مکث کردم.
چهرهی معصومش مرا برد به سال گذشته؛ به اول مهر. مادرش کولهاش را آماده کرد، لقمه و میوههای زنگ تفریح را هم توی زیپ جلویی جا داد. کوله را روی شانهاش انداخت، بوسهای روی گونهاش نشاند و قربان صدقهاش رفت. از زیر قرآن ردش کرد، دستش را گرفت و تا مدرسه بدرقهاش کرد. شاید چند قدم مانده به مدرسه، دوباره ایستاد، نگاهی به قد و بالای بچهاش انداخت و با لبخند، رفتنش را تماشا کرد.
تصور کردم هر بار که نشانهی جدیدی یاد گرفت، مادرش چقدر ذوق کرد. با هر کلمهای که برای اولین بار نوشت، چند بار قند توی دل مادرش آب شد. هر املایی که آرام زیر گوشش زمزمه کرد، هر مشقی که کنارش نشست و هر بار که صدای کودکانهاش را هنگام خواندن شنید، چقدر شادی در قلبش سرازیر شد.
اصلاً بچهی کلاساولی را یک جور دیگر باید دوست داشت؛ با ذوق هر "الف" و "ب" با اولین مشق، اولین دفتر، اولین نمره و اولین ستارهای که گوشهی دفترش نشست. انگار مادرها با بچههای کلاس اولیشان قدمبهقدم دوباره کودکی میکنند.
چشم دوختم به سنگ مزارش: شهید محمدحسن نصر آرانی. اشک بیاختیار روی گونهام چکید. چند لحظه سکوت کردم و از کنارش گذشتم؛ اما مزار بعدی دوباره نگاهم را نگهداشت: شهیده فاطمهزهرا نصر آرانی. خواهر و برادری که انگار سرنوشتشان را یکجور نوشتهاند.
با خودم فکر کردم انگار این جنگ فقط شروع شد تا کودکان را دستچین کند؛ آن هم خانوادگی. یکی را از آغوش مادر جدا کرد و دیگری را از کنار خواهر یا برادرش. درست مثل بچههای میناب؛ آنهایی که بعضیهایشان خواهرانه، بعضی برادرانه و بعضی خواهر و برادری شهادت را در آغوش کشیدند.
میان این همه تصویر و سنگ مزار، بیشتر از همه به مادرها فکر کردم؛ به مادرهایی که روزی کولهی فرزندشان را بستند، لقمهای در کیفش گذاشتند، گونهاش را بوسیدند و با هزار امید راهی مدرسه کردند؛ بیآنکه بدانند شاید آخرین بدرقهشان باشد. چه کسی میدانست این مادرها بعد از رفتن فرزندشان چند بار در خیال همان صبح را زندگی کردهاند.
✍ میم^_^نون
پ.ن: به مناسبت روز جهانی کودک
به گمانم این روزها، باد نیز بیتاب تو شده است؛ پیوسته بر در و دیوار میکوبد، در جستجوی نشانی از تو.
گاه خاک بر سر میافشاند و گاه ناله سر میدهد.
بیا که جهان از نبودت به ستوه آمده است؛
بیا و آرام دلهای پریشان باش.
بیا تا این چشمانتظاری به پایان رسد… یا مهدی.
✍ میم^_^نون
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#کوتاه_نوشت
من کنارتم...
درها بسته میشوند. جمعیت کمکم پراکنده میشود. هرکس به سمتی میرود؛ یکی به گوشهای پناه میبرد، یکی زیر لب آیهها را زمزمه میکند و دیگری دانههای تسبیح را آرام از میان انگشتانش عبور میدهد.
خانمی روی جدول کنار خیابان نشسته و بیقرار پاهایش را به زمین میکوبد. دو نفر تکیهداده به نردههای دانشگاه از آینده حرف میزنند، از اینکه چه خواهد شد.
آن یکی اما گذشته را مرور میکند. کمکاریها را با خود مرور میکند، شاید بعدها لازم باشد، پسرش را به خاطر آنچه نکرده، محاکمه کند.
اضطراب و انتظار در میانشان موج میزند؛ اما او آرام است. از میان تمام این دلهرهها عبور میکند؛ از حصارهای مادی، از درهای بسته، از دیوارهایی که چشم آدمها را به آن سوی خود راه نمیدهند. خودش را به همانجایی میرساند که دلش آنجاست؛ به نور چشمانش.
دستش را روی شانههای پسرش میگذارد؛ همان شانههایی که حالا زیر سنگینی یک دنیا غم و نگرانی میلرزند.
خم میشود و آرام زیر گوشش زمزمه میکند: "عزیز دل مادر، من اینجا کنارتم. به هیچچیز فکر نکن. با توکل به خدا شروع کن."
دل بیتاب محمدباقر قرار میگیرد. نوازش دستهای مادر را روی سرش احساس میکند. نفس عمیقی میکشد. بسمالله میگوید و به سراغ سؤالها میرود.
هیچکس آن لحظه نمیداند چه نیرویی پشت آرامش این پسر نشسته. هیچکس نمیبیند دستی را که دیگر در این دنیا نیست؛ اما هنوز روی شانههای او آرامش مینشانند.
ساعتها و روزها میگذرند. وقت اعلام نتایج میرسد. ۱۰۶، عددی که شاید برای خیلیها فقط یک رتبه باشد؛ اما پشت این عدد پسری ایستاده که در کوتاهترین فاصله یکی از سختترین فصلهای زندگیاش را پشت سر گذاشته. پسری که میتوانست از پا بیفتد؛ اما ایستاد. میتوانست دست از تلاش بکشد؛ اما ادامه داد. میتوانست در سوگ عزیزانش گم شود؛ اما راهش را پیدا کرد. این عدد حاصل روزهاییست که محمدباقر جای خالی مادر را با خاطراتش پر کرد و شبهایی که دلش بیشتر از همیشه یک آغوش مادرانه میخواست.
دلم میخواهد باور کنم حالا که نتیجهها اعلام شده، باز مادر کنار پسرش ایستاده، با همان لبخند همیشگیاش. دلم میخواهد باور کنم که این بار هم دست روی شانههای محمدباقر گذاشته و در گوشش زمزمه کرده است: " من کنارتم عزیزدلم..."
✍🏻میم^_^نون
پ.ن: به یاد شهیده زهرا حداد عادل که به دست دشمن آمریکایی-صهیونیستی همراه با رهبر شهید سید علی خامنهای به درجه رفیع شهادت رسید.