رج آخر
با صدای اذان چشم باز کرد. لحاف را کنار زد و پا در حیاط گذاشت.کنار حوض نشست و وضو گرفت. چادر سفیدش را روی سر انداخت. روی صندلی نماز نشست. چند رکعت نافله خواند، بعد نماز صبح، دعای عهد و سورهی یاسین.
آتش سماور را بالا کشید. دیگ مسی را روی اجاق گذاشت. پیاز را خرد کرد. گوشت را ریخت توی دیگ و بعد سبزیهای سرخشده را اضافه کرد. صدای جلز و ولز روغن با قلقل آرام سماور درهم آمیخت. عطر هل و گل محمدی از لای بخار آب بلند شد.
برنج را پیمانه کرد و خیساند. بعد بیآنکه عجلهای داشته باشد، نشست روی صندلی گوشهی اتاق و نگاهی به ساعت انداخت، هنوز هفت نشده.
کاموا را از توی سبد بیرون آورد و میلها را برداشت. دانههای کلاه را یکییکی سر انداخت. هر چند رجی که میبافت، چشمش میرفت سمت ساعت. مدام کلاه را روی سر زینب سادات تصور میکرد.
گاهی گوشهی کلاه را بالا میآورد و اندازه میگرفت و دستهایش دوباره به حرکت میافتادند. صدای میلهای بافتنی با غرش جنگندهها درهم آمیخت و چند لحظه بعد انفجارهای پشت سر هم. شیشهها لرزیدند. بیبی میلها را محکمتر میان انگشتهایش گرفت و زیر لب صلوات فرستاد.
نیمی از کلاه که بافته شد، مکث کرد. نگاهی به آن انداخت و لبخند زد.
با خودش گفت برای محدثهسادات هم یک کلاه میبافد؛ یکی همرنگ همین؛ ولی بدون منگولههای کوچک کنار گوشهایش؛ اما یادش آمد که محدثهسادات میگفت دیگر بزرگ شده، با چادر نمیشود کلاه پوشید. لبخند روی لبش نشست.
باز ساعت را نگاه کرد. نزدیک دوازده شد و کسی نیامد. کاموا را روی زانو گذاشت و از جا بلند شد. رفت کنار پنجره. پرده را کمی کنار زد و چشم دوخت به ته کوچه. کوچه خلوت بود.
چند رج میبافت و باز خودش را پشت پنجره مییافت. هربار نگاهش بیشتر میماند و ته کوچه را میپایید؛ هر لحظه ممکن بود کسی از پیچ کوچه پیدا شود، دستی تکان بدهد.
به سمت آشپزخانه رفت. صدای زنگ تلفن بلند شد. پاهایش از حرکت ایستاد. آهسته به طرف تلفن رفت. بلهای گفت و چند ثانیه فقط گوش داد. رنگ صورتش پرید. دستش شل شد. بوی قرمهسبزی با لیموعمانی همهجا را گرفته بود و روی صندلی کنار پنجره، کلاهی نصفهکاره مانده بود.
✍ میم^_^نون
پ.ن: به مناسبت روز جهانی کودک برداشتی آزاد به یاد شهیده محدثهسادات 8 ساله و زینبسادات 2 ماهه.
آخرین بدرقه
تصویرها از سایهای محو و سیاهوسفید تا تصویری تمام رنگی پشتسرهم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکسها مکث کردم.
چهرهی معصومش مرا برد به سال گذشته؛ به اول مهر. مادرش کولهاش را آماده کرد، لقمه و میوههای زنگ تفریح را هم توی زیپ جلویی جا داد. کوله را روی شانهاش انداخت، بوسهای روی گونهاش نشاند و قربان صدقهاش رفت. از زیر قرآن ردش کرد، دستش را گرفت و تا مدرسه بدرقهاش کرد. شاید چند قدم مانده به مدرسه، دوباره ایستاد، نگاهی به قد و بالای بچهاش انداخت و با لبخند، رفتنش را تماشا کرد.
تصور کردم هر بار که نشانهی جدیدی یاد گرفت، مادرش چقدر ذوق کرد. با هر کلمهای که برای اولین بار نوشت، چند بار قند توی دل مادرش آب شد. هر املایی که آرام زیر گوشش زمزمه کرد، هر مشقی که کنارش نشست و هر بار که صدای کودکانهاش را هنگام خواندن شنید، چقدر شادی در قلبش سرازیر شد.
اصلاً بچهی کلاساولی را یک جور دیگر باید دوست داشت؛ با ذوق هر "الف" و "ب" با اولین مشق، اولین دفتر، اولین نمره و اولین ستارهای که گوشهی دفترش نشست. انگار مادرها با بچههای کلاس اولیشان قدمبهقدم دوباره کودکی میکنند.
چشم دوختم به سنگ مزارش: شهید محمدحسن نصر آرانی. اشک بیاختیار روی گونهام چکید. چند لحظه سکوت کردم و از کنارش گذشتم؛ اما مزار بعدی دوباره نگاهم را نگهداشت: شهیده فاطمهزهرا نصر آرانی. خواهر و برادری که انگار سرنوشتشان را یکجور نوشتهاند.
با خودم فکر کردم انگار این جنگ فقط شروع شد تا کودکان را دستچین کند؛ آن هم خانوادگی. یکی را از آغوش مادر جدا کرد و دیگری را از کنار خواهر یا برادرش. درست مثل بچههای میناب؛ آنهایی که بعضیهایشان خواهرانه، بعضی برادرانه و بعضی خواهر و برادری شهادت را در آغوش کشیدند.
میان این همه تصویر و سنگ مزار، بیشتر از همه به مادرها فکر کردم؛ به مادرهایی که روزی کولهی فرزندشان را بستند، لقمهای در کیفش گذاشتند، گونهاش را بوسیدند و با هزار امید راهی مدرسه کردند؛ بیآنکه بدانند شاید آخرین بدرقهشان باشد. چه کسی میدانست این مادرها بعد از رفتن فرزندشان چند بار در خیال همان صبح را زندگی کردهاند.
✍ میم^_^نون
پ.ن: به مناسبت روز جهانی کودک
به گمانم این روزها، باد نیز بیتاب تو شده است؛ پیوسته بر در و دیوار میکوبد، در جستجوی نشانی از تو.
گاه خاک بر سر میافشاند و گاه ناله سر میدهد.
بیا که جهان از نبودت به ستوه آمده است؛
بیا و آرام دلهای پریشان باش.
بیا تا این چشمانتظاری به پایان رسد… یا مهدی.
✍ میم^_^نون
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#کوتاه_نوشت
من کنارتم...
درها بسته میشوند. جمعیت کمکم پراکنده میشود. هرکس به سمتی میرود؛ یکی به گوشهای پناه میبرد، یکی زیر لب آیهها را زمزمه میکند و دیگری دانههای تسبیح را آرام از میان انگشتانش عبور میدهد.
خانمی روی جدول کنار خیابان نشسته و بیقرار پاهایش را به زمین میکوبد. دو نفر تکیهداده به نردههای دانشگاه از آینده حرف میزنند، از اینکه چه خواهد شد.
آن یکی اما گذشته را مرور میکند. کمکاریها را با خود مرور میکند، شاید بعدها لازم باشد، پسرش را به خاطر آنچه نکرده، محاکمه کند.
اضطراب و انتظار در میانشان موج میزند؛ اما او آرام است. از میان تمام این دلهرهها عبور میکند؛ از حصارهای مادی، از درهای بسته، از دیوارهایی که چشم آدمها را به آن سوی خود راه نمیدهند. خودش را به همانجایی میرساند که دلش آنجاست؛ به نور چشمانش.
دستش را روی شانههای پسرش میگذارد؛ همان شانههایی که حالا زیر سنگینی یک دنیا غم و نگرانی میلرزند.
خم میشود و آرام زیر گوشش زمزمه میکند: "عزیز دل مادر، من اینجا کنارتم. به هیچچیز فکر نکن. با توکل به خدا شروع کن."
دل بیتاب محمدباقر قرار میگیرد. نوازش دستهای مادر را روی سرش احساس میکند. نفس عمیقی میکشد. بسمالله میگوید و به سراغ سؤالها میرود.
هیچکس آن لحظه نمیداند چه نیرویی پشت آرامش این پسر نشسته. هیچکس نمیبیند دستی را که دیگر در این دنیا نیست؛ اما هنوز روی شانههای او آرامش مینشانند.
ساعتها و روزها میگذرند. وقت اعلام نتایج میرسد. ۱۰۶، عددی که شاید برای خیلیها فقط یک رتبه باشد؛ اما پشت این عدد پسری ایستاده که در کوتاهترین فاصله یکی از سختترین فصلهای زندگیاش را پشت سر گذاشته. پسری که میتوانست از پا بیفتد؛ اما ایستاد. میتوانست دست از تلاش بکشد؛ اما ادامه داد. میتوانست در سوگ عزیزانش گم شود؛ اما راهش را پیدا کرد. این عدد حاصل روزهاییست که محمدباقر جای خالی مادر را با خاطراتش پر کرد و شبهایی که دلش بیشتر از همیشه یک آغوش مادرانه میخواست.
دلم میخواهد باور کنم حالا که نتیجهها اعلام شده، باز مادر کنار پسرش ایستاده، با همان لبخند همیشگیاش. دلم میخواهد باور کنم که این بار هم دست روی شانههای محمدباقر گذاشته و در گوشش زمزمه کرده است: " من کنارتم عزیزدلم..."
✍🏻میم^_^نون
پ.ن: به یاد شهیده زهرا حداد عادل که به دست دشمن آمریکایی-صهیونیستی همراه با رهبر شهید سید علی خامنهای به درجه رفیع شهادت رسید.
خاتون و قوماندان
زندگینامهی شهدا را زیاد خواندهام؛ اما این یکی با بقیه فرق داشت. اوایل داستان مرا برد به دوران کودکیام. آن زمان که تازه از روستا کوچ کردهبودیم. وضیعت مالی پدر خوب نبود. یک اتاق ته مدرسه سهم ما بود. دست و دلمان را میچسبیدیم تا مبادا برای پدر خرج بتراشیم. کیف مدرسهمان دست دوز مادر بود همانکه سنجاق قفلی جای زیپ را برایش پر کردهبود. ما اولین خانواده بودیم که در شهر ساکن شدیم. نزدیک ترمینال ساکن بودیم و هر کس پایش به اصفهان میرسید، مهمان ما بود. هر چه بود و نبود بدون تشریفات با هم شریک میشدیم.
زندگی مشترکش هم که آغاز شد با ام البنین دردهای مشترک زیادی را مرور کردم؛ اما او از من خیلی برتر بود. با ایمان و اخلاص پایههای زندگیاش را محکمتر کردهبود. هر چه جلو رفتم، مشکلات مهاجران افغان مقیم ایران را بیشتر درک کردم.
در تکتک لحظات ایثار و صبرش را تحسین کردم. خاتون به جز تحمل زخم زبانها و درد فراق خود را مهیای علمداری لشکر کرد، تا به دست فراموشی سپرده نشوند.
کتاب خاتون و قوماندان نوشتهی مریم قربانزاده روایت عشق و جهاد ام البنین حسینی و علیرضا توسلی فرمانده و بنیانگذار لشکر فاطمیون است. این کتاب با گپ افغانی نگاشته شده که باعث جذابیت بیشتر آن شدهاست.
متن تقریظ رهبر انقلاب اسلامی بر این کتاب به شرح زیر است:
سلام خدا بر شهید عزیز علیرضا توسلی، مجاهد مخلص و فداکار و بر همسر پرگذشت و صبور و فرزانهی او خانم امالبنین. حوادث مربوط به مهاجران افغان را که در این کتاب آمده است از هیچ منبع دیگری که به این اندازه بتوان به آن اطمینان داشت دریافت نکردهام. برخی از آنها جداً تاثیرگذار است، ولی از سوی دیگر حرکت جهادی فاطمیون افتخاری برای آنها و همهی افغانها است.
✍🏻میم^_^نون
#معرفی_کتاب