فآئِه؛
شما که غریبه نیستید اینا(همه آدما) خیلی منو اذیتت میکنن:))
Pov:
ولی من هیچوقت پیام هایی که با گریه نوشتم رو یادم نمیره.
آهاا بچه ها
این مسجد قائمیه هست که آتیشش زدن:)))
ما چون مدرسه مون تو مهدیه ست، بیشتر دوستها و همکلاسی هامون ساکن همونجان
بعد ما یکی از جاهایی که همیشه قرار میزاشتیم همو ببینیم این مسجده بود:)
زینب خودش هر شب تو اون مسجده بود و خب مسئول های اونجا رو میشناخت
بعد زینب یه عادتی که داره خیلی از من تعریف میکنه، خیلی زیاد:)))))
هیچی دیگه اونجا مسئول اونجا اومد پیشمون، آقا زینبم شروع کرد
خانم فلانی فاطمه قاری قرآنه هاااا
تازه مداحیم میخونه
بیاد بخونه؟
این بره دیگه پیداش نمیشه هاااا
و من کل اون مدت اینجوری بودم که زینب جان ساکت عزیزوم ساکتتت😭
هیچی دیگه خلاصه که..
اون شد شروع کار من تو اون مسجد
و خب وقتی که فیلم الانشو دیدم
تک تک لحظه هایی که با بچه ها خونده بودیم
تک لحظه هایی که صدامون اونجا پیچیده بود
همه ش جلوی چشمم نقش میبست
و وقتی که دیدم دیوار هایی که شاهد مداحی کردنا و گریه کردنامون بودن آتیش گرفته؛
حس میکردم دیوار های قلبمه که اینجوری سوخته:))))