آخ بچهها غم بچههای کوچولوی مدرسهی میناب رو واقعا نمیتونم هر روز غمگین تر میشه واسم.. بچه کوچولوهایی که تو خیابون وقتی راه میرفتن کیفشون از خودشون بزرگتر بوده..مرگ چطوری دستش به همچین موجودات کوچیکی میرسه؟ انقدر کوچیک و ظریفن که از لا به لای انگشتهای بزرگ و زمخت مرگ لیز باید بخورن و بیفتن بیرون..
عجب زمستون وحشتناکی رو گذروندیم واقعا، امیدوارم تا ابد هیچکس مشابهش رو تجربه نکنه. از اول تا آخرین نفسهاش دهشتناک بود.
اینکه زمان به عقب بر نمیگرده فقط تو چنین چیزهایی خوبه، که هیچوقت دیگه همون احساسات تلخ رو مجبور نیستیم مجددا تجربه کنیم.
واقعا دنیای صبوریه، چطوری یه چیزایی رو میبینه و جیکش در نمیاد و به کار خودش ادامه میده؟
Paria's papers.
[ همونطور که اگه بیش از حد خودت رو بالا بدونی اون بالا بودنه الکیه، اگه بیشتر از حد هم خودت رو پایی
[ من از اینکه به آدمها بگم دوستشون دارم نمیترسم؛ هر ثانیه ممکنه آخرین ثانیه باشه پس بذار بدونن که دوستداشتنی هستند و برای اون عدهی خاص، بذار بدونن که کجای زندگی من، کجای قلبم هستند ]
هر درد و رنجی رو که بازگو میکنم اشکم در میاد و میفهمم بیشتر از تصورم تحت تاثیر ظلمتها قرار میگیرم و همیشه درد دیگران واقعا غم و درد منم هست؛ درد هر دیگرانی و تاثیر ناشی از هر ظلم و ستمی.