𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
یک قدم زدن کوچیک و دوست داشتنی~؟
آنجل:
گشت زدن؟ چرا که نه! سر خودش رو میتونه با قدم زدن و حرف زدن باهات خالی کنه.
احتمالاً سر راه یه اسموتی، نوشیدنی چیزی هم میگیره که باهم بخورید. (بدون الکل*)
آنجل چهره بهشدت معروفیه و تقریباً کل جهنم میشناسنش.
اما وقتی داره با تو قدم میزنه هر کسی که سر راهتون بیاد رو بهشدت تحقیر میکنه. یچیزی مثل:
“مگه کوری احمق گونی پوش؟ نمیبینی داریم قدم میزنیم؟ دستام برای امضا خیلی پره بازنده~”
و بعدش طوری میخنده و به شونه ات میزنه انگار همین الآن مسخره ترین نمایش دنیا رو دیدید.
خوش میگذره چون کسی با تو و آنجل کاری نداره اما اگه جرئت کنه با تفنگ تهدید میشه♥
#hazben_hotel
𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
یک قدم زدن کوچیک و دوست داشتنی~؟
آلاستور:
اوف…
میدونی؟ تو هیچوقت نمیتونی و یجورایی نمیخوای که بهش بگی میخوای بری بیرون گشت بزنی.
صدرصد با یه خنده احمقانه بهت میگه نه.
اما خودش خیلی اهل قدم زدنه، همه همیشه باید از حضورش آگاه باشن و هر دفعه که رد میشه از دیدن وحشت گناهکار های دیگه لذت میبره.
پس چرا تو رو هم با خودش نبره تا بهت از نزدیک نشون بده بقیه چقدر ازش میترسن؟
همیشه با اضطراب کنارش راه میری و اتفاقات ترسناک
جهنم رو تماشا میکنی درحالی که اون برای خودش آواز میخونه و خونسردانه ازت میخواد بهجای اونا روی مسیر تمرکز کنی.
در نهایت هم برای صرف چایی و گپ و گفت پیش رزی میرید، اون زن خیلی از تو تعریف میکنه و میگه که لباس های جدیدش به تو میان.
آلاستور قطعاً تأیید میکنه!
شیطان رادیو تصمیم میگره برای اینکه بره و یکم «میان وعده»
صرف کنه تو و رزی رو تنها بزاره.
معذب روی صندلی میشینی و گوش میدی که این زن مدام چیز های ترسناک تعریف میکنه و میخنده.
هیچ فاجعه ای درکار نیست~
انقدر خوب پیش میره که یادت میره عملاً توی جهنم هستی.
وقتی آلاستور برگرده، شما به خونه برمیگردید.
رزی درحالی که دست تکوّن میده درمورد اینکه آلاستور باید تو رو بیشتر اینجا بیاره حرف میزنه و آلاستور؟
“البته رزی عزیزم، البته!!”♥
#hazben_hotel
𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
آلاستور: اوف… میدونی؟ تو هیچوقت نمیتونی و یجورایی نمیخوای که بهش بگی میخوای بری بیرون گشت بزنی. صدر
(نپرسید چرا مال آلاستور از بقیه بیشتره*)
𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
یک قدم زدن کوچیک و دوست داشتنی~؟
وکس:
بیرون رفتن؟ نه بیخیال اون نه علاقه داره و نه وقتشو.
اما،
اما!
اگه التماس کنی میزاره. بههرحال اینطوری هم احساس قدرتمندی بیشتری میکنه و هم اینکه گذینه «نه» به کل از ذهنش حذف میشه.
اما اینطور نیست که پیاده روی کنید، توی یک لیموزین مشکی بیش از حد جلب توجه کننده هستید و درحالی که اون هنوز هم روی کار هاش تمرکز داره تو از پنجره بیرون رو نگاه
میکنی.
وقتی بفهمه حوصله ات سر رفته برمیگردید شرکت.
اونجا؟
اونجا یه تور هیجان انگیز به کل ساختمون داری، از کارگاه ولوت گرفته تا استودیو و حقیقتاً اونطوری بیشتر خوش میگذره. وکس در نهایت خیلی مغرور شد♥
#hazben_hotel
𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
یک قدم زدن کوچیک و دوست داشتنی~؟
ولوت:
اون هم مثل آنجل داست خوشحال میشه که باهم بیرون برید و دقیقاً کسی جرئت نداره کاری به کارتون داشته باشه.
وقتی از جلوی مغازه هایی که لباس های برند اون رو میفرشن رد میشید مدام اشاره و به خودش افتخار میکنه.
اوه لازمه که بگم قبل از بیرون رفتن حسابی بهت میرسه و عملاً ازت به عنوان مدل برای نشون دادن جدیدترین لباسش استفاده میکنه؟ اما وقتی قیافه حیرت زده بقیه گناه کار ها رو میبینه تصمیم میگیره این لباس رو فقط یه نسخه مخصوص خودت نگه داره
شما خرید میرید و بستنی میخورید، اگه وسط قدم زدن فاجعه ای جلوی پاتون باشه ولوت جیغ میزنه
“کثیف کاری هاتو یه جای دیگه انجام بده عوضی زشت!!”♥
#hazben_hotel
ووووووه!!
ساعت هنوز دوازده نشده، من تونستم قبل از پایان امروز فعالیتم رو بکنم!
دیگه بهونه ای برای بنده ندارید~✨
https://eitaa.com/fanarts/112 ★: ایننن خیلییی خوبهههه😭😭
من: ممنونمممماندبرر✨✨
#شما