#ذکر_یار ۴
💢اگر کسی میخواهد تولد سالمی داشته باشد به سراغ هر چیزی که میخواهد برود، اول فکر کند آیا با حرکت من به سوی ابدیت سازگار است یا نه؟ وجودش پر از یاد آخرت باشد و یاد خدا حالت غالب وجودش باشد.
⬅️علت این که خیلی از آدم های خوب و مؤمن نمی توانند مسیر را درست طی کنند و بعد از سال ها عبادت آدم های بداخلاق اخمو، حساس، زودرنج و عصبی هستند. برای اینکه این ها فضای وجود روحشان را برای یاد خدا خالی نکردهاند! این را دقت کنید خودشان را فارغ نکرده اند تا فرصت ذکر داشته باشه ولی وقتی سر خودت را آن قدر شلوغ میکنی که نمیتوانی و نمیرسی یعنی نمی فهمی دنیا زده شده میگویی نگاه کن این ها همه اش مهم است، دیگر نمیرسم.
✨یاد✨ مقوله باطنی و مقوله ذهنی است. یعنی تو قلبت یاد او حضور داشته باشد تا واقعا ملاقات صورت بگیرد. حالا اگر این قلب مشغول چیز دیگری شد فرصت برای ملاقات ندارد. ما باطناً عاشق خدا هستیم. وقتی دلمان را از مشغله خالی کنیم یاد خدا می آید. دیگر نمیخواهد زور بزنی.
♻️هر چیزی غیر از یاد خدا جذب نفست شود اضطراب آور است و بلای جانت می شود و دست از سرت بر نمی دارد. اگر بنده ای حالت قالبش تمسک به ذکر باشد و با انس به خدا درونش را از بغیر کثرات بیرون بکشد و فقط با خدا حرف بزند، خود خداوند کارهای دنیاییش را به عهده میگیرد.
👈شما به محض این که این را خالی کردی آن یاد خدا می رود هوا هم برود توش هوای دوست است. آن هوای دوست، عشق به دوست و خداوند که همان اله حقیقی انسان هست سراغش می آید. اینکه ما موفق نمیشویم برای این است که ما خیلی سر خودمان را گرم کردهایم به کمالات حسی، خیالی وهمی و عقلی! این کمالات نمی گذارد شما یاد خدا کنید. بعضی ها هم از این ها نجات پیدا کردند ولی باز هم شهوت عقلی دارند یعنی به علم به عنوان یک وسیله برای یاد خدا نگاه نمی کنند بلکه مستقلا به سراغ علم می روند بدون یاد خدا میخواهد مهندس و دکتر شود.
✅بنابراین اگر شما بخواهید موفق شوید به این که حرکت به سمت ابدیت داشته باشید باید فضاسازی در قلبتان بکنید اگر فضاسازی نکنید و هی یکسره خودتان را مشغول کنید دیگر فرصت ندارید.
🔺استاد شجاعی
@farzand_aftab
#مضطرالوحید
🏴السلام علیک یا ساقی عطاشی کربلا
خیلی گران تمام شد این آبخواستن
یک مَشک، از قبیلهی ما یک عمو گرفت
از آن به بعد بود صداها ضعیف شد
از آن به بعد بود که راه گلو گرفت...
ذکر امروز:
ای اهلِ حرم!
میرِ و علمدار نیامد... 💔
@farzand_aftab
▪️عکسهای ارسالی شما (خمینی شهر اصفهان شهر اصغرآباد)
#هر_خانه_یک_حسینیه
#هر_کوچه_یک_حسینیه
@farzand_aftab
9.37M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#هر_خانه_یک_حسینیه
شعرخوانی فرزندان حسینی
*سیده فاطمه حسینی * ۶ ساله
ارسالی از نوشهر
@farzand_aftab
#آیه_های_کربلا
✨به نام خدا✨
🔘صدای نالهی کودکان، در فضای خالیِ درونش میپیچید. از اینکه آبی نداشت تا بچههای تشنهرا سیراب کند شرمنده بود.
هرگاه دختربچهها میآمدند و با چشمان بیرمقو کمسو به قلبِ خالیو همچون کویرِ او مینگریستند، او آرزو میکرد ایکاش هرگز مشکِ آب نبود، کاش هرگز لبان تشنهو چشمان لبریز از التماس بچههارا نمیدید.
کودکی گفت برویم از عمو آب بخواهیم، او نمیگذارد ما تشنه بمانیم...
🔲نسیم، شتابان به چهرهاش میخورد. مشک، به تیرها و نیزههایی که به سمتش میآمدند، توجّهی نداشت، علمدار او را محکم در آغوشِگرم و مهربانش گرفته بود تا مبادا تیری به او بَرخورد کند.
آری این برای مَشک سعادتی بزرگ بود که در آغوش علمدار باشد، با او به سمت فرات برود و برای کودکانِ امام حسین(ع) آب بیاورد.
☑️برقِ فرات که نگاه مشک را به طرف خود کشاند، همچو الماسی بود که دستیافتن به آن، دشوار مینمود.
علمدار، مشک را بر سینه گذاشته بود و زیرلب دعا می خواند و شتابان از میان تیرها و نیزهها که بر سرش فرود
میآمدند میتاخت و میگذشت. او دعا میکرد از این باران تیر به سلامت بگذرد و به آب برسد.
🔘نوازشِ نسیم، موجی آهسته را به فرات هدیه می داد. مشک، لبانش را بر آب گذاشت و آنقدر نوشید که سیراب و لبریز شد. او لحظه شماری میکرد تا هرچه سریعتر این آب زلال را به کودکان برساند. مشک، منتظر بود علمدار هم لبان ترکخورده اش را تر کند و جرعهای آب بیاشامد. اما او، هرگز از آب ننوشید، گویا در تلألوِ آب چهرهی کودکِ ششماهه را میدید که لبانش بیتابِ آب بود. اشکِ چشمانش، در آب افتاد و تا قیامت فرات را متبرک ساخت.
علمدار، به عشق امامو مولایش، آب ننوشید. او ادبو وفاداری را به اوجِ خود رساند.
🔲حضرت عباس(ع)، مشکِ پر از آب را به سینه چسباند و بر اسب سوار شد.
نیزارِ اطرافِ فرات گرچه زیبا بود اما برق نیزههای مخفی شده در لابهلای آنها، نگرانشان میکرد. نیزهی دشمنانی که در کمین بودند تا آبی به لبِ تشنهی کودکان امام حسین(ع) نرسد.
ناگاه دشمنان، با تمام توان به آنها حمله کردند...
🚩علمدارِ مهربان و مشکِ آب، هر دو بر خاک افتاده بودند. مشک، همچو ماهیِ به ساحل افتاده، جان میداد و از شکاف های بدنش، آبِ آرزوها، همانند خونِ بدنِ سراسر زخمِ علمدار، زمین کربلا را سیراب و رنگین میکرد. کربلا آه کشید. او میشنید که علمدار با آخرین رمق خود میگفت:« برادر جان، برادرت را دریاب...»
نویسنده: ریحانه رضازاده
نهم محرم ۱۴۴۲ هجری قمری
#دانش_آموز_مهدوی
@farzand_aftab