6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#روزی_که_یدالله_لشگر_۱۰_به_هم_ریخت
حاج یدالله را خبر کردند که بیاید پای وانت...
حاجی وقتی آمد با پیکر غرق به خون یار دیرینه اش حاج حسین میررضی روبرو شد. غم فراق، همه وجودش را فرا گرفت... آنطرف تر کمی قدم زد تا حزن و اندوه خود را پنهان کند. .... اگر حاج یدالله می شکست لشگر زمین گیر می شد
... از جمع جدا شد، راه خود را گرفت و رفت پشت خاکریز و درون نفربر
نشست. غم از دست دادن یار نزدیک و صمیمی اش او را بی تاب کرده بود.
عقده های فروخورده اش ترکید و های های زد زیر گریه💦
رفقا و دوستان وقتی حال او را دیدند سعی کردند او را آرام کنند ولی گریه های او قطع نمی شد تا اینکه شهید عبدالله میثمی، روحانی و نماینده امام در قرارگاه خاتم الانبیاء برای آرام کردنش می آید کنار او و در گوشش قدری صحبت میکند. شهید کلهر بلافاصله گریهاش قطع میشود و تبسم میکند😊پس از این که شهید میثمی میرود، دوستان جویای موضوع میشوند. او میگوید که ایشان در گوش من همان حرفی را گفتند که حضرت رسول(ص) بحضرت زهرا (س) فرمودند ... و دیری نپایید که همین موضوع به واقعیت پیوست و در مرحله بعد عملیات کربلا ۵ به خیل شهدا دفاع مقدس پیوست🕊
▫️در مراسم وداع با پیکر شهیدکلهر در اردوگاه کوثر(۱۰کیلومتری سوسنگرد)در آن ساعاتی که شهید کلهر را در حسینیه اردوگاه تشییع میکردند، برای نخستین و آخرین بار، چادرهای اردوگاه مورد هجوم نزدیک به ۲۵ فروند هواپیمای دشمن بعثی قرار گرفت و به برکت خون شهید، باعث شد که هیچ کس در چادرها نباشد، وگرنه تعداد زیادی از رزمندگان بشهادت میرسیدند
🌷شهید یدالله کلهر--جانشین لشگر۱۰ سیدالشهدا (ع)
به یاد شهدای کوهستان
از شانههای برفی آناهیتا
تا بلندیهای ماووت ...
ذهنت یخ می زند گاهی...
وقتی بخشهایی از خاطرات جنگ را
میشنوی که سرمای سختیاش،
سینهات را می فشرد...!
انگار خودمان بادگیر به تن کردهایم
و شال گردن و کلاه هم بسته ایم
تا در پیچوخمهای عملیات بیتالمقدس۲،
با پای لرزان و در سرمای ماووت راه برویم.
خودمان را پوشاندهایم شاید که سردمان نشود
اما سرمای واقعیتهای جنگ و سختی هایش
گاهی جانسوزتر از این حرف هاست!
دندان هایمان گاهی از ترس، گاهی از فشار
و گاهی از سرمای استخوان سوز بهم میخورد
شاید خیال میکنیم اندکی از حال آن روزهایِ
رزمندگانمان را درک کرده ایم
اما... سخت در اشتباهیم!
تصور بستن جنازه و بدن یخ زده شهدا
بر روی الاغ و شکستن استخوان هایشان،
چیزی نیست که قابل درک هر ذهنی باشد!...
فکر میکنیم ایکاش دروغبود این سختیهایی
که رفت بر آن همه نوجوان و جوان!...
بر آن همه مجروح و شهید ...
و بر بدنهای زیر پا مانده...!
همچون سیدالشهداء...!
لا یوم کیومک یا اباعبدالله
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با کیفیت صدای بهتر
سلام به مردانی که پشت به دنیا کردند و برای دنیای ما جنگیدند و عاقبت به خیر شدند، آنهایی که رفتند و برنگشتند، عاشقانی که سینه هاشان پر از گلوله شد و دلهاشان پر از خون...
شاهدانی که زنده اند و میبینند و میشنوند...
🔻قاضی شهید محمد مقیسه مردی ساده زیست از اهالی روستای مقیسه شهرستان داورزن
•ایام نوروز ۱۴۰۳ از تهران به روستای مقیسه آمدم.
پنجشنبه بود و جمعیت زیادی برای زیارت اهل قبور به آرامستان روستا آمده بودند. شنیدم قاضی مقیسه در روستا مشغول کشاورزی ست. باورم نمی شد که یک قاضی بلند پایه کشور در روستایی مشغول بیل زدن باشد . کنجکاوی باعث شد به همراه همسرم به دیدن او بروم .
همسرم مرا به جنوبی ترین قسمت روستا برد. بعد از خانه پدری قاضی مقیسه ، باغ پدری شان بود .آنهم یک باغ کوچک و خانه هم ، بسیار معمولی
ساده زیستی قاضی اولین دریافتی من بود.
قاضی مقیسه با چکمه های کشاورزی در حال بیل زدن بود. با چشم میدیدم ولی پذیرش آن با عقل سازگار نبود.
به قاضی که نزدیک شدم ، قاضی مقیسه بیل را در زمین فرو کرد و او هم با لبخند به طرف ما می آمد . دستم را به سوی او دراز کردم . وقتی دستهای زمخت او در دستان من قرار گرفت ، آن زمختی دست های پر قدرت خیلی حرف ها داشت.
بعد از یک سلام علیک و خوش و بش و خوشامد گویی ، تمام جسارتم را جمع کردم و از قاضی پرسیدم شما و بیل زنی؟ لبخندش بیشتر شد و گفت من با افتخار یک روستا زاده ام .
دوباره از او پرسیدم آخه یک قاضی بلند پایه آن هم بدون محافظ در همچین جایی ..
حرفم را قطع کرد و با همان لبخند خیلی آرام گفت : من نگران نیستم شما هم نگران نباش ، شهادت نقل و نبات نیست که نصیب هر کس شود.
🌟صورتها از دم سه تیغه تراش، سبیل ها تاب داده رو به بالا و سینه ها و بازوهایشان کلکسیونی بودند از انواع خال کوبی. همان طور که محو تماشای این بسیجی های تازه وارد بودم، مأمور تقسیم نیروها که از نفرات واحد پرسنلی لشکر بود، به طرفم آمد و گفت: حاج آقا همت گفته اند که این نیروها را به گردان حمزه تحویل بدهیم. پرسیدم: موضوع چیست؟ چرا این جماعت، این تیپی اند؟! مرا به گوشه ای کشید و با صدایی خفه، طوری که اطرافیان نشوند گفت: اینها هشتاد نفر از زندانی های سابق زندان قصر تهران هستند که خودشان داوطلب شده اند تا به جبهه بیایند. حالا هم این هشتاد نفر، تحویل شما، آنها را ببرید و در گردان حمزه، سازماندهی کنید... جالب اینکه وقتی اتمام حجت, برادر حسن زمانی فرمانده گردان حمزه تمام شد، آنها با همان حالت داش مشدی، با صدای بلند به حسن گفتند: ایول داش، دمت گرم با مرام، خاک کف پاتیم سالار... و بعدها خیلی از آنها مانند فیلم "اخراجی ها" شهید شدند....
کتاب ره یافتکان حسینی, ناصر کاوه
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای شهید، دستی انداز، و ما قبرستان نشینان را از این منجلاب بیرون کش....
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۶. ما معتقدیم بهترین الگو برای قدم برداشتن برای ظهور 🌹 شهدا 🌹 هستند و بهترین چهره هایی که باهاشون میشه دل جوون هامون رو به امام زمان عج الله فرجه گره بزنیم هم 🌹 شهدا 🌹 هستند
⬅️ پس بیاید #از_شهدا_یاد_بگیریم ❤️ قدمی برای ظهور ❤️ برداشتن رو ...