4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدها زائر ایرانی و عراقی و پاکستانی و افغانستانی و ...
در آستانه ششمین سالگرد شهادت سرلشکر حاج قاسم سلیمانی به سمت مزار ایشان در کرمان حرکت کردند
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹حاج قاسم: انتقام ما شلیک یک موشک نیست.
🔆قصاص این خونها برچیده شدن رژیم کودککش صهیونیستی است.
🕊 سیره شهدا 🕊
🕊 @fatemi48
🌹طریق سلیمانی
♦️آغوش نسیم، ناملایم شد
خونگریهی لالهها مداوم شد
♦️با پای جنون مسیر حق را رفتند
یک شهر شبیه حاج قاسم شد
◾️گرامیباد یاد شهدای عملیات تروریستی در کرمان
🕊 سیره شهدا 🕊
🕊 @fatemi48
🌹 جانبازی که حاج قاسم سالی یک روز از او پرستاری می کرد.
🕊 سیره شهدا 🕊
🕊 @fatemi48
تصاویر وصیت نامه تصویری.pdf
حجم:
4.7M
🌹'وصیت نامه تصویری
سردار #شهید_سلیمانی.pdf
🇮🇷🕊 سیره شهدا 🕊
🕊 @fatemi48
45.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 توجيه نیروهای گردان خط شکن حضرت زینب (س) توسط حاج کاظم پدیدار، فرمانده گردان
⌛️ قبل از مرحله دوم عملیات کربلای ۵
🌿دوران دفاع مقدس
ادامه در پست بعد👇👇
28.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎤مصاحبه رزمنده و جانباز دفاع مقدس «عبدالسعید دهقانی»
☘ اعزامی از خشتِ کازرون
جمعی گروهان حنین، گردان حضرت زینب (س)-- لشکر ۱۹ فجر -- استان فارس
🌴 دوران دفاع مقدس
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۱۹ دی ماه ۱۳۶۵
خط شکنی لشکر ۱۹ فجر و تسخیر پنج ضلعی و پاسگاه کوت سواری در شلمچه
🎞 به اسرارت در آوردن سربازان و فرماندهان نیروی بعثت عراق در صبح عملیات پیروزمندانه وغرور آفرین کربلای ۵ توسط رزمندگان گردان خط شکن و همیشه پیروز حضرت زینب (س) لشکر همیشه پیروز ١٩ فجر فارس
تصویر سردار شهید مسلم شیرافکن که با بسیم فرماندهان گردان ها را هدایت می کند در فیلم مشاهده کنید
🌴 حماسه آفرینان هویزه
جایشان چه قدر خالیست!
✍به قلم مجید ملامحمدی
دور از ادب است که برای سلام، در مقابلت نایستم و به احترام خون های پاک مردان و زنان و کودکان مظلومت، خاکت را نبوسم!
سلام... هویزه... تو به خاک، به آب، به آفتاب، به شهید و به شهادت، تقدّسی دوباره داده ای. باید اول تو را شناخت تا تو را باور کرد.
«هویزه» شهری که در جنوب غربی شهرستان #سوسنگرد - در استان #خوزستان - قرار دارد. این شهر یکی از سه شهر #دشت_آزادگان است. و اسم آن دو شهر دیگر بستان و سوسنگرد است.
آب و هوایش گرم و خشک؛ زبان مردمانش فارسی و عربی و همگی شان شیعه آل محمد(ص).
۸ شهریور سال ۱۳۵۹ بود که با صدای تیر اندازی در شهر #هویزه ، مردم را به طرف پل قدیمی که صدا از آن جا می آمد، دویدند. سپس صدای انفجار شنیدند... مردان جاسوسِ عراقی برای خراب کاری به آن جا آمده بودند و این آغاز ماجرا بود.
«حامد کُرفی (جرفی)» بخش دار نامدار و دلاور هویزه در آن زمان بود. در ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر یکی از روزهای تابستان جوانان هویزه از بی سیم، صدای او را از یکی از پایگاه های مرزی در نزدیک عراق، شنیدند. او می گفت: «نیروهای عراقی دارند به طرف ایران پیشروی می کنند!»
بچه های هویزه آماده جنگ شدند.
هواپیماهای عراقی از راه رسیدند و چند تایی عروسک در اطراف شهر ریختند. آن روز، روز عید نبود. وقتی دو جوان به جایی که عروسک ها افتاده بود رفتند و به آن ها نزدیک شدند، ناگهان...
بُمب...!
آن ها بمب های اهدایی صدام بودند. یکی از آن دو جوان تکه تکه شده بود. اسمش سقراط بود. سقراط قرار بود به زودی لباس دامادی بپوشد؛ اما...
عده ای از مردم، وحشت زده از شهر رفتند. حامد کرفی ماند و دلاور مردانی که به عشق وطن، با خدا عهد بستند که در شهرشان بمانند.
هواپیماهای روسی باز برای بمباران هم آمدند. اسم آن ها میگ بود. آن ها بدون هراس و واهمه در ارتفاع پایین پرواز می کردند. میگ ها را کشور شورویِ آن زمان، به صدام هدیه داده بود.
یک خبر مهم: عراقی ها روستاهای اطراف هویزه را اشغال کرده اند، حالا نوبت شهر هویزه است.
مردم به پاسگاه شهر هجوم بردند. مأموران سلاح های کم پاسگاه را در میان آن ها تقسیم کردند. ناگهان قلب شهر با گلوله های بی شمار توپ، سوراخ سوراخ شد.
عراقی ها آن قدر نزدیک بودند که با توپ های شان، هر نقطه از شهر را که می خواستند، نشانه می گرفتند.
بخش دار هویزه - حامد کرفی - شهید شد. بچه های دلاور هویزه، دل تنگ و غریب و تنها، ماندند.
هویزه یک شهر نیست که قافیه های دل تنگی اش، برای لحظاتی چند، دردهایش را نشان مان بدهند؛ داستان نیست که پایان ناخوش آن، ما را فقط به گریه بیندازد؛ یک واقعیت است.
هویزه را باید دید و درباره اش اندیشید. هویزه پر از فکرِبکر و خاطره ناب است.
یک اقیانوس حماسه ای که هنوز، دست نخورده باقی مانده...
می شنوید... هویزه سقوط کرد و به دست عراقی ها افتاد...
عراقی ها آمده بودند. بچه ها به طرف شان سنگ می انداختند. بزرگ تر ها بر علیه آن ها شعار می دادند؛ اما به زودی رفتند...
تا آن که یک بار دیگر، تانک های دشمن در ۲۷ دی همان سال، باز هم به هویزه آمدند و شهر هویزه اسیر شد!
شهرها اسیر می شوند، اما نمی میرند؛ درست مثل هویزه که نَمُرد، زنده ماند و برای بازگشت مردمش، هیچ وقت نخوابید. بیدار ماند و گریید. انتظار کشید و صدای شان زد.
یک عراقی در خاطراتش گفته است:
- یک هفته بعد از سقوط هویزه به آن جا رفتیم. شهر بزرگ و خوبی بود. همه چیز داشت. مغازه ها و خانه ها را سربازهای ما غارت کردند. در محله ای که ما مستقر بودیم یک زن و شوهر پیر و تنها ماندگار شده بودند. به آن ها غذا می دادیم. آن ها می گفتند: «این جا خاکِ ایران است و شما عراقی هستید. شما این جا چه می کنید؟»
پیرزن یک دختر داشت که شهید شده بود. در یکی از روزها آن ها به مقرّ ما آمدند تا غذا بگیرند. یکی از افسرهای ضد اطلاعات ما آن دو را دید. او ستوان کریم بود. ستوان کریم با عصبانیت پرسید: «چرا به این ها غذا می دهید؟»
چند ساعت بعد دستور داد پیرزن و پیرمرد را پیش او ببرند. آن دو از ترس می لرزیدند. ستوان کریم یک گالن نفت آورد و روی پیرزن خالی کرد. بعد کبریت زد. پیرزن در آتش می سوخت، جیغ می زد و به این سو و آن سو می دوید. پیرمرد هم ضجّه می زد. ستوان کریم پیرمرد را کشان کشان به طرف رودخانه شهر برد. دست و پایش را با سیم تلفن بست و او را در رودخانه انداخت. او چندبار در رودخانه بالا و پایین رفت و سپس ناپدید شد.
خداوند به زودی انتقام آن دو را از ستوان کریم گرفت. در همان روزها خمپاره ای از راه رسید و در میان جمع ما افتاد. بعد منفجر شد. گرد و خاکی همه جا را پر کرد. غبارها که خوابید ناباورانه دیدیم هیچ کس هیچ زخمی برنداشته بود؛ اما ستوان کریم تکه تکه شده بود...
ادامه👇👇