eitaa logo
نفوس مطمئنه
731 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.3هزار ویدیو
123 فایل
🌸🍃﷽🍃🌸 تقدیم به روح همه شهدا خصوصا شهید عارف(فاطمی) 🌸رفاقت با شهدا https://eitaa.com/fatemi48/279 🌸داستانهای شهدا https://eitaa.com/fatemi48/280 🌸روایتگری شهدا https://eitaa.com/fatemi48/979 سایر کانال https://eitaa.com/fatemi222/10600 @a_f_133
مشاهده در ایتا
دانلود
۲۰۶ 🔸رفتارِ عاشقانه‌ی شهید صفری‌تبار با همسرش... |تابستون بود و هوا گرم. من هم چون‌ کارهای خونه رو کرده بودم، بیشتر گرمم شده بود. پنکه دستی رو روشن‌کردم و گرفتم سمت خودم و از خستگی خوابم برد. یه لحظه چشام رو نیمه‌باز کردم و فهمیدم برق رفتـه، بادِ پنکه بهم نمی‌خوره؛ اما همون لحظه بلافاصله حس کردم خنک شدم. نگاه کردم و دیدم کمیل یه ملحفه رو داره بالای سرم می‌چرخونه... باز خوابم بُرد و حدود یک ساعت بعد دوباره بیدار شدم ، دیدم کمیل خیس عرق شده و هنوز داره منو باد میزنه. گفتم: کمیل تو هنوز داری منو باد میزنی؟! خسته شدی، بسه... گفت: اومدم دیدم همه‌جا رو جمع و جور کردی و خوابت برده و برق هم رفته. چون می‌دونستم به گرما حساسی و خسته‌ای، دلم نیومد بیدار بشی... 👤خاطره‌ای از زندگی پاسدار شهید کمیل «مصطفی» صفری‌تبار 📚منبع: کتاب عهد کمیل، صفحات ۱۱۲ و ۱۱۳ به روایت همسر شهید
# 🕊 روایت حماسه؛ از گل‌های باغ طفلیت تا سپید شدن پیراهن شهادت 📖 در پرتو کلام معصومین (ع) > «نَسْأَلُ اللهَ مَنَازِلَ الشُّهَدَاءِ وَ مَعَایِشَ السُّعَدَاءِ» > *(از خداوند خواستار جایگاه شهیدان و زندگی سعادتمندان هستیم)* > > «مَن تَرَكَ إنكارَ الْمُنكَرٍ بِقَلبِهِ ويَدِهِ ولِسانِهِ، فَهُوَ مَيِّتٌ بَينَ الْأحياءِ» > *(هر کس در انکار منکر، از قلب، دست و زبان خود باز ایستد، در میان زندگان، مرده است)* 👤 شناسنامه یک ستاره: شهید ناصر (عباس) ابدام «طلایه‌دار جبهه امر به معروف و دانش‌آموز بسیجی» * نام و لقب: ناصر (عباس) - فرزند حبیب * تولد: ۴ شهریور ۱۳۵۴ | تهران * شهادت: ۳۱ خرداد ۱۳۶۹ | پارک لاله، تهران * سن مبارک: ۱۵ سال (در اوج شکوفایی معنویت) * محل آرامش: گلزار بهشت زهرا، قطعه ۴۰، ردیف ۷۰ ⚔️ روایت حماسه: برخاستن از میان خفتگان ناصر، تنها یک نوجوان نبود؛ او روحی بود که معنای «بیدار بودن» را می‌دانست. در ظهر جمعه‌ای که جهان در خواب غفلت بود، ناصر در مسیر بازگشت از نماز جمعه دانشگاه تهران، با دیدن اراذل و اوباشی که به ناموس مردم تعرض می‌کردند، سکوت پیشه نکرد. او که می‌دانست «بی‌تفاوتی، خودِ شرارت است»، با غیرتی که از خون کربلا گرفته بود، به میان آن‌ها شتافت تا مانع آزار دختران نوجوان شود. اما آنان که در پی شیطان بودند، با سلاح‌های خود (چاقو)، ضرباتی مرگبار بر پهلو و قلب این نوجوانِ مبارز وارد کردند. پیکر غرق در خون او، در مسیر بیمارستان، با فیض عظیم شهادت، به خیل شهیدان جبهه حجاب و امر به معروف پیوست. ✨ تجلی اخلاق و منش قهرمانی * عشق به کربلا: از کودکی به دلیل علاقه خانواده به علمدار کربلا، نام «عباس» بر او نهاده شد؛ نامی که در سرنوشتش نقش بست. * خادم مساجد: او هر روز مسیر خانه تا مسجد را پیاده می‌رفت و با تواضع، از پهن کردن سجاده‌ها گرفته تا نظافت مسجد را بر عهده داشت و همواره آخرین نفر از مسجد خارج می‌شد. * مردانه در سختی‌ها: در دوران دفاع مقدس، زمانی که پدر در جبهه بود، عباس «مرد خانه» بود؛ او با غیرتی مثال‌زدنی، مراقب پوشش و حجاب مادر و چهار خواهرش بود و حتی برای تأمین نیازهای خانواده، سختی‌های نانوایی و صف‌های طولانی را به جان می‌خرید. * رفیق مظلومان: او همواره در کنار پیرمردان و پیرزنان محله بود و حتی برای دفاع از حق، در برابر اراذلی که کودکان را اذیت می‌کردند، ایستادگی می‌کرد. 📜 وصیت جانکشان «به نماز اهمیت دهید؛ که تمام جنگ‌ها و ستیزهای ما، برای همین نماز است. هیچ ملتی به سعادت دنیوی و اخروی نمی‌رسد، مگر با خواندن نماز.» 🕊 @fatemi48
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️وجود روحیه استقلال‌طلبی جوان ایرانی مظهر شکست آمریکاست ‌
42.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زد‌سر‌خودشو‌شکوند . . ! 🤯 روایتی قابل تأمل از برخورد شهید با اراذل اوباش مشروب‌خور.... شهید 🕊 @fatemi48
اجازه می داد دانشجو اشتباه بکند. بعضا فضایی ایجاد می کرد که دانشجو از او انتقاد بکند یا سوال بپرسد و جسارت به دست بیاورد. می گفت مگر ما خودمان چجوری یاد گرفته ایم. بگذار این ها هم اشتباه بکنند تا یاد بگیرند. هیچ وقت ندیدم دانشجویی بابت یک اظهار نظر علمیِ اشتباه، از دکتر سرزنشی شنیده باشد. اشتباه را یادآوری می کرد ولی هیچ وقت تحقیر نمی کرد. 🕊 @fatemi48
ای‌ کسی‌ که در مجلس‌ خدمت‌ مۍ کنۍا گر این‌ خدمت به خدمت‌ به منتھی‌ نشود مسیر را اشتباه‌ رفته‌ای‌! ┄┅┅┅┅❁💚❁┅┅┅┅┄ 🕊 @fatemi48
سلام‌ بر او که، سرش برای هیچ قدرتی؛ خم نشد جز ...❤️‍🩹:) ┄┅┅┅┅❁💚❁┅┅┅┅┄ 🕊 @fatemi48
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴 گرامی باد یاد و خاطره شهدای گلگون کفن هفدهم شهریور ماه ۱۳۵۷ ⭕️ ۱۷ شهریور ؛ نقطه عطف جنایات رژیم سفاک و دژخیمان پهلوی بود در تاریخ خونبار انقلاب اسلامی 📍 در چنین روزی ، شاه مقبور با دستور مستقیم به مأموران رژیم ستم شاهی ، مردم تهران را آماج رگبار گلوله کرده و صدها نفر را به خاک و خون کشید 📍عوامل ساواک و رژیم منحوس پهلوی ، بسیاری از بدن‌های مطهر شهدا را معدوم و مفقود کردند تا تعداد دقیق شهدا مشخص نشود. 📍شاه دیکتاتور برای توجیه جنایاتش در هفدهم شهریور ماه سال ۵۷ در مصاحبه‌ای مدعی شد که این تظاهرات مردمی توسط عواملی از خارج کشور سازماندهی شده بود! 🕊 @fatemi48
همیشہ یڪ سفارش بہ ما مے ڪرد. مے گفت:« اگہ در معرض گناہ قرار گرفتید و خواستید دچار لغزش نشید و از اون گناہ فرار ڪنید..! خودتون رو با خوندن قرآن و نماز یا مطالعہ مشغول ڪنید تا حواستون از اون محل و از اون گناہ پرت بشہ.» 🕊 @fatemi48
به‌ قول آقا‌ مصطفی صدرزاده... کسی که توی هیئت فقط سینه‌ ‌میزنه خیلی کار بزرگی نمیکنه! کسی که سینه میزن؛فقط یه ‌سینه‌ زنه! شیعه مرتضی علی"ع" ‌باید با رفتارش عشقشو ثابت کنه... 💎 🕊 @fatemi48
🌿... سال 63 نزدیکی های شهر بستان در موقعیتی مستقر بودیم که به موقعیت 👿پشه معروف بود😳 (دلیل نامگذاری موقعیت پشه هم, وجود مگس و پشه‌ های منطقه هور‌العظیم بود) پشه نگو 👈گودزیلا بگو😁 نیش این حشرات به حدی گزنده بود که جای نیش شان زخم میشد و با خارش دادن زخم آن گسترش پیدا می‌ کرد وگریه آدم در می آمد.😍 🌿... روزها از گرمای بالا 50 درجه😁 و خستگی صبحگاه خواب نداشتیم😊 و شبها هم از آزار و اذیت 😈پشه ها ورزم شبانه 😍بی خواب بودیم😰 تا بالاخره آقا فریبرز👌 پس از مطالعات و تحقیقات آخرین راه حل خود را ارائه داد😇 فریبرز در پیت های فلزی 17 کیلویی پنیر پٍٍهن گاو🍳 را با ذغال مخلوط کرده بود و شبها آنرا آتش میزد👈 که دود می کرد 👈و ما هم زیر پتو سربازی تو اون گرما برای در امان ماندن از نیش 👿پشه هاباید می خوابیدیم😥 🌿...چند روز اول با گرما و دود بالاخره👈 دو ساعتی می خوابیدم تا اینکه پشه ها😁به دود مصونیت پیدا کردند😭 دیگه خودتان فکرش را بکنید😊 دود و بوی پٍهن و گرمای 50 درجه و پشه های قاتل و پتوی سربازی و.... امانمان را بریده بودند😁 و برای اولین بار بود که فریبرز تسلیم وضع موجود شده بود😳 نه روز خواب داشتیم و نه شب😳 کاری که 😈صدام یزید نتونسته بود انجام بده 👿پشه ها انجام می دادند و اون این بود که 😭گریه👈 رزمنده ها را درآورده بودند😥 هنوزم بعد از سالها که یادش می کنم👈مو به بدنم سیخ می شود 👈از آن همه گرما و دود و پشه و بی خوابی و....😭😁   فصل تابستان بود، فصل اوج گرما و شرجی هور، برای پدافند از دست آوردهای عملیات خیبر در جزیره مجنون بودیم، در یکی از همان شبهای گرم و شرجی که رطوبتش از سونای بخار هم بیشتر بود برای ادای نماز شب بلند شدم و رفتم وضو گرفتم و آماده نماز شدم، با خودم گفتم برای آنکه مزاحم بچه‌هایی که خوابند نشوم و نمازم رو در خلوت و تنهایی با شور و حال بهتری بخوانم در گوشه ای از بیرون سنگر نماز بخوانم، سجاده نمازم رو  روی یونولیتی که در بیرون از سنگر بود پهن کردم و به نماز ایستادم، تکبیر نمازم را که گفتم انگاری که رمز عملیات پروازی اسکادران های پشه‌کوره ها رو صادر کرده بودم، فکر این را دیگه نکرده بودم، دسته ای از اسکادران زو کشان به سمت گوشم حمله ور شدند و دسته ای بسوی دماغ و دهن و صورت و دسته ای به سمت دست و پا و هر جای بدون پوشش دیگر، هرچند که عده ای هم از درون پاچه شلوار و دهانه آستین پیراهن هم وارد می شدند و جاهای پوشش دار را هم بی نصیب نمی گذاشتند، البته نیش آنها آنقدر قدرت داشت که از روی لباس هم می توانستند کار خود را انجام دهند.   حالی در نماز پیدا نکرده بودم که هیچ اصلا نمی فهمیدم چه می خوانم چون کارم شده بود دفاع از خودم و دور کردن پشه ها، حتی نمی تونستم آنها رو بکُشم چون با کشتن آنها خونهای قبلی را که مکیده بودند روی بدنم پخش می شد و نجس می شدم و نمازم از قبول شدن می گذشت و مردود می شد، چفیه دور گردنم رو مثل بچه‌هایی که موقع دعا خوندن روی سرشون می انداختند تا شناخته نشوند انداختم تا لااقل از سر و گوشم محافظت کنم اما باز دسته ای از زیر وارد دماغ و دهنم می شدند و عده ای با زو کشان دور گوشهایم مانور می دادند، آنهایی را که روی پایم می نشستند با این پا و آن پا کردن هم رد نمی شدند و تا خونم رو نمی مکیدند و سیر نمی شدند بلند نمی شدند، مجبور شدم از خیر با حال بودن نماز بگذرم و سریع نمازم رو تموم کنم، البته صدای ویراژ رفتن موشهای بچه گربه ای هم بگوش می رسید که آن خیلی وحشتناک تر از پشه ها بود چون با هر گازی که می گرفتند تکه ای از گوشت بدن را هم با خود می کندند و می بردند، با هر مکافاتی بود دو رکعت اول رو تمام کردم و سجاده نمازم رو جمع کرده به درون سنگر فرار کردم، هرچند که تعدادی از آنها هم از توری درب سنگر گذشتند و به داخل سنگر آمدند و به کار مکیدن خون مشغول شدند