eitaa logo
نفوس مطمئنه
731 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.3هزار ویدیو
123 فایل
🌸🍃﷽🍃🌸 تقدیم به روح همه شهدا خصوصا شهید عارف(فاطمی) 🌸رفاقت با شهدا https://eitaa.com/fatemi48/279 🌸داستانهای شهدا https://eitaa.com/fatemi48/280 🌸روایتگری شهدا https://eitaa.com/fatemi48/979 سایر کانال https://eitaa.com/fatemi222/10600 @a_f_133
مشاهده در ایتا
دانلود
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴 گرامی باد یاد و خاطره شهدای گلگون کفن هفدهم شهریور ماه ۱۳۵۷ ⭕️ ۱۷ شهریور ؛ نقطه عطف جنایات رژیم سفاک و دژخیمان پهلوی بود در تاریخ خونبار انقلاب اسلامی 📍 در چنین روزی ، شاه مقبور با دستور مستقیم به مأموران رژیم ستم شاهی ، مردم تهران را آماج رگبار گلوله کرده و صدها نفر را به خاک و خون کشید 📍عوامل ساواک و رژیم منحوس پهلوی ، بسیاری از بدن‌های مطهر شهدا را معدوم و مفقود کردند تا تعداد دقیق شهدا مشخص نشود. 📍شاه دیکتاتور برای توجیه جنایاتش در هفدهم شهریور ماه سال ۵۷ در مصاحبه‌ای مدعی شد که این تظاهرات مردمی توسط عواملی از خارج کشور سازماندهی شده بود! 🕊 @fatemi48
همیشہ یڪ سفارش بہ ما مے ڪرد. مے گفت:« اگہ در معرض گناہ قرار گرفتید و خواستید دچار لغزش نشید و از اون گناہ فرار ڪنید..! خودتون رو با خوندن قرآن و نماز یا مطالعہ مشغول ڪنید تا حواستون از اون محل و از اون گناہ پرت بشہ.» 🕊 @fatemi48
به‌ قول آقا‌ مصطفی صدرزاده... کسی که توی هیئت فقط سینه‌ ‌میزنه خیلی کار بزرگی نمیکنه! کسی که سینه میزن؛فقط یه ‌سینه‌ زنه! شیعه مرتضی علی"ع" ‌باید با رفتارش عشقشو ثابت کنه... 💎 🕊 @fatemi48
🌿... سال 63 نزدیکی های شهر بستان در موقعیتی مستقر بودیم که به موقعیت 👿پشه معروف بود😳 (دلیل نامگذاری موقعیت پشه هم, وجود مگس و پشه‌ های منطقه هور‌العظیم بود) پشه نگو 👈گودزیلا بگو😁 نیش این حشرات به حدی گزنده بود که جای نیش شان زخم میشد و با خارش دادن زخم آن گسترش پیدا می‌ کرد وگریه آدم در می آمد.😍 🌿... روزها از گرمای بالا 50 درجه😁 و خستگی صبحگاه خواب نداشتیم😊 و شبها هم از آزار و اذیت 😈پشه ها ورزم شبانه 😍بی خواب بودیم😰 تا بالاخره آقا فریبرز👌 پس از مطالعات و تحقیقات آخرین راه حل خود را ارائه داد😇 فریبرز در پیت های فلزی 17 کیلویی پنیر پٍٍهن گاو🍳 را با ذغال مخلوط کرده بود و شبها آنرا آتش میزد👈 که دود می کرد 👈و ما هم زیر پتو سربازی تو اون گرما برای در امان ماندن از نیش 👿پشه هاباید می خوابیدیم😥 🌿...چند روز اول با گرما و دود بالاخره👈 دو ساعتی می خوابیدم تا اینکه پشه ها😁به دود مصونیت پیدا کردند😭 دیگه خودتان فکرش را بکنید😊 دود و بوی پٍهن و گرمای 50 درجه و پشه های قاتل و پتوی سربازی و.... امانمان را بریده بودند😁 و برای اولین بار بود که فریبرز تسلیم وضع موجود شده بود😳 نه روز خواب داشتیم و نه شب😳 کاری که 😈صدام یزید نتونسته بود انجام بده 👿پشه ها انجام می دادند و اون این بود که 😭گریه👈 رزمنده ها را درآورده بودند😥 هنوزم بعد از سالها که یادش می کنم👈مو به بدنم سیخ می شود 👈از آن همه گرما و دود و پشه و بی خوابی و....😭😁   فصل تابستان بود، فصل اوج گرما و شرجی هور، برای پدافند از دست آوردهای عملیات خیبر در جزیره مجنون بودیم، در یکی از همان شبهای گرم و شرجی که رطوبتش از سونای بخار هم بیشتر بود برای ادای نماز شب بلند شدم و رفتم وضو گرفتم و آماده نماز شدم، با خودم گفتم برای آنکه مزاحم بچه‌هایی که خوابند نشوم و نمازم رو در خلوت و تنهایی با شور و حال بهتری بخوانم در گوشه ای از بیرون سنگر نماز بخوانم، سجاده نمازم رو  روی یونولیتی که در بیرون از سنگر بود پهن کردم و به نماز ایستادم، تکبیر نمازم را که گفتم انگاری که رمز عملیات پروازی اسکادران های پشه‌کوره ها رو صادر کرده بودم، فکر این را دیگه نکرده بودم، دسته ای از اسکادران زو کشان به سمت گوشم حمله ور شدند و دسته ای بسوی دماغ و دهن و صورت و دسته ای به سمت دست و پا و هر جای بدون پوشش دیگر، هرچند که عده ای هم از درون پاچه شلوار و دهانه آستین پیراهن هم وارد می شدند و جاهای پوشش دار را هم بی نصیب نمی گذاشتند، البته نیش آنها آنقدر قدرت داشت که از روی لباس هم می توانستند کار خود را انجام دهند.   حالی در نماز پیدا نکرده بودم که هیچ اصلا نمی فهمیدم چه می خوانم چون کارم شده بود دفاع از خودم و دور کردن پشه ها، حتی نمی تونستم آنها رو بکُشم چون با کشتن آنها خونهای قبلی را که مکیده بودند روی بدنم پخش می شد و نجس می شدم و نمازم از قبول شدن می گذشت و مردود می شد، چفیه دور گردنم رو مثل بچه‌هایی که موقع دعا خوندن روی سرشون می انداختند تا شناخته نشوند انداختم تا لااقل از سر و گوشم محافظت کنم اما باز دسته ای از زیر وارد دماغ و دهنم می شدند و عده ای با زو کشان دور گوشهایم مانور می دادند، آنهایی را که روی پایم می نشستند با این پا و آن پا کردن هم رد نمی شدند و تا خونم رو نمی مکیدند و سیر نمی شدند بلند نمی شدند، مجبور شدم از خیر با حال بودن نماز بگذرم و سریع نمازم رو تموم کنم، البته صدای ویراژ رفتن موشهای بچه گربه ای هم بگوش می رسید که آن خیلی وحشتناک تر از پشه ها بود چون با هر گازی که می گرفتند تکه ای از گوشت بدن را هم با خود می کندند و می بردند، با هر مکافاتی بود دو رکعت اول رو تمام کردم و سجاده نمازم رو جمع کرده به درون سنگر فرار کردم، هرچند که تعدادی از آنها هم از توری درب سنگر گذشتند و به داخل سنگر آمدند و به کار مکیدن خون مشغول شدند
محمد میدونست من علاقه زیادی به زیارت ائمه دارم سال ۱۴۰۱که مادرم به رحمت خدا رفت من واقعا از نظر روحی بهم ریختم محمد برای اینکه منو از اون حال در بیاره رفته بود برام فیش حج عمره گرفته بود که خوشحالم کنه تا اینکه پارسال آبان ماه به من زنگ زدن که اگر میتونید اقدام کنید برای تکمیل مراحل اعزام به حج که تا قبل عید هم اعزام می‌شدیم من با خوشحالی زنگ زدم به محمد که این خبر بهش بدم جواب داد که مامان ی ربع دیگه بگیرمت سر جلسه هستم گفتم باشه دقیقا سر ی ربع زنگ زد چون واقعا خوش قول بود پرسید خیر باشه عشقم تعریف کردم براش گفت خب مشکل چیه الان گفتم مشکلی که نیست اما من ریحانه رو چکار کنم (ریحانه خواهر محمد هست)منظورم مدرسه بردن و آوردن و رسیدگی به درساش بود یکم مکث کرد گفت ی شرطی دارم گفتم چه شرطی گفت قبول کن بعد بگم گفتم باشه گفت قول بده رسیدی مکه اولین بار که چشمت افتاد به کعبه از خدا برام شهادت بخوای گفتم محمد این چه حرفیه میزنی ناراحت شدم از شرطش گفت از من گفتن بود اگر قبول میکنی من همین الان مرخصی دو هفته ای در خواست بدم وگرنه رومن هیچ حسابی نکن که تاریخ اعزام ما اول بهمن بود که ۱۸دی این اتفاق افتاد و ما نتونستیم بریم پدر محمد خودش اهل جبهه و جنگ بود همیشه سر شهادت خونه ما رقابت بود که آخرشم محمد پیروز این رقابت شد همیشه وقتی صحبت از مردن میشد می‌گفت مردن بدون شهید شدن واقعا بی معناس و بلاخره ۱۸ دی ماه به آرزوش رسید.. نقل خاطره از مادر شهید محمد جواد فرجی ‌ 🕊 @fatemi48
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لبخند رضایت رو دیدید؟! 🇮🇷 رهبر عزیز شهیدمون و سیدالشهدای خدمت رو با ذکر ۵صلوات یاد کنیم‌.
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 گوشه‌ای از خاطرات رهبر شهید انقلاب،در زندان های ساواک
🥊 رزمندگان یمنی این پابرهنه‌ها هستند این مردان خدا از هیچ چیز و هیچ کسی جز خشم خدا نمی‌ترسند 🕊 @fatemi48
۲۰۴ 🔸اتفاقِ جالبی که بخاطرِ خواندنِ نماز اول وقت افتاد... |دوماه قبل از شهادتش برا انجامِ یه سری‌کارِ اداری با همدیگه از کنارک رفتیم زاهدان. تا ظهر به سرعت امضاهای لازم رو گرفتیم. فقط یه امضاء مونده بود و تا رسیدن به اون ارگان ۲۰ دقیقه راه داشتیم. گفتم: مصیب! زودتر بریم تا وقتِ اداری تموم نشده امضاء رو بگیریم، و کارمون به فردا نکشه... اما چون وقتِ نماز بود، شهید مخالفت‌ کرد و گفت: اول بریم نماز بخونیم، بعد میریم دنبال امضاء... خلاصه رفتیم مصلی‌ تا نمازمون رو اول وقت و به‌ جماعت بخونیم... جالبه که یهو همون آقایی‌که باید آخرین امضاء رو رویِ اوراق میزد، واردِ مصلی شد و نزدیکِ ما نشست؛ و با توجه به‌شناختِ قبلی‌مون، همونجا برگه‌ها رو امضاء کرد... این لطفِ‌ خدا بود در جوابِ اهمیت‌ دادنِ شهید به نمازِ اول وقت... 👤خاطره‌ای از زندگی گروهبان‌دوم شهید مصیب عارف‌نیا 🕊 @fatemi48