سلام ببخشید فعالیت ندارم یه مشکلی پیش آمده نت ندارم یه چند روز دیگه اوکی میشه 😍❤️
سلام میدونم خیلی وقت بود پیامی نداده بودم من یه تصمیم گرفتم که کلا رمان بنویسم و دیگه فعالیت نداشته باشم و رمان بنویسم روزی دو تا پارت اینطوری بهتره و حمایت بیشتری هم میشه رمان شب آخر رو تمام می کنیم
بچه ها من و ادمینم
گرفتیم که رمان شب اخر رو همینجا تموم کنیم وبجای اون یک رمان جدید وجذاب واحساسی براتون داخل کانال بذاریم
♡☆FASLEH☆♡ پارت ۱
هستی
صبح از خواب بیدار شدم بزور واقعا سخته بودش امسال سال دوم دانشگاه بودم رفتم سمت Wc و کارامو کردم و امدم یه تینت لب زدمو روش هم برق لب با ضد آفتاب و تمام ساعت ۸ کلاس دارم و ۳ قرار بود سوگند بیاد دنبالم از ۶ سالگی رفیق بودیم تقریبا ساعت ۷ و نیم بود گوشیم زنگ خورد سوگند بود راه افتادم رفتم پایین امروز تولدش بود .
---------------------------------------------------
هستی: سلامممم
سوگند : سلام خره
هستی : پیش به سوی دوباره بدبختی
سوگند : همون بریم ؟
هستی: بریم
هستی
راه افتادیم و رسیدیم دانشگاه
سوگند تا آرش رو دید پرید بغلش اصلا خوشم نمیاد از لوس بازی هاشون رو سوگند تا دید چندش نگاشون میکنم از بغل آرش آمد بیرون
یهو دیدیم آرش یه دسته گل درآورد زانو زد
آرش: تولدت مبارک قلبم
سوگند : مرسی عزیزم
هستی : دیر شدا
آرش: سلام هستی خانم
هستی : سلام خوبی
آرش: ممنونم
هستی
رفتیم تو کلاس هنوز استاد نبود هیچکدوم از رفیقام نبودن جز یکی اراد اون و من۲ سال پیش باهم بودیم صبح بهم خیانت کردش صبح خواستگاری منم به دانشگام ادامه دادم الانم با یکی دیگه هست اسمش صبا هست البته ازواج کردن صبا دختره خوبیه ولی با وقار مغرور