♡☆FASLEH☆♡ پارت ۲
سوگند : بیا بشین
هستی : باشه
سوگند : الانا استاد میاد
هستی : آره
هستی
یهو در باز شدو سوپرایز شدم آسمان باورم نمی شد رفیق دبیرستانم یهو منو سوگند و آسمان جیغ مون رفت بالا پریدیم همو بغل کردیم
آسمان: واییییییییییی خیلی دلم برات تنگ شده بود .
هستی : منم آسمان جونم
سوگند : اسمااااانممممم اسماااااااننننننننننممممم. جیغ
هستی
یهو استاد آمدو گفت چخبرتونه داشتیم از خنده میمردیم بعد تموم شد کلاس تصمیم گرفتیم بریم سلف ولی غذا بهمون نرسید و ساندویچ سفارش دادیم از بیرون غذا رو خوردیم و رفتیم یه پارک سر دانشگاه ما همیشه زیر انداز داشتیم انداختیمو نشستیم سر گرم صحبت شدیمو یهو به خودمون آمدیم دیدیم ساعت ۳ بدبخت شدم من و آسمان کلاس داشتیم ولی سوگند ساعت ۵ رفتیم تند تند دانشگاه آه این دختره کنه صبا خیلی اعصاب خورد کنه خود شیرین
صبا : سلاااامممم سیسی
آسمان: میشه تو حرف نزنی
صبا : وا سیسی.
رفتیم و نشستیم
.......