☆FASLEH☆♡ پارت۹
شاهان: ام ..... چ....چی...چیزه
هستی : باشه ، باشه !
ولی رسم ما این نبود
هستی ازش رشد و رفت
شاهان : واییی این دیگه چه دردسری بود
هیوا : شاهان کی بود ؟
شاهان : هیچی ولش تو خودت رو درگیر اینا نکن
هیوا : باش
هستی
به سرعت زنگ زدم مامانم
+ الو ماماننن( با داد و گریه )
_ الو سلام چیشده
+ دیدی
_ چیو
+ شاهان رو بیرون با دوست دخترش دیدم
_ چی میگی
+ میگم شاهان با دوست دخترش بیرون بود
_ شاهان سمت هیچ دختری نرفته تا حالا
+ مامان حالا تو هی حرف خودت رو بزن
_ خب چجوری میخوای سابت کنی
+ بیا تا خیلی دور نشدن کال بگیر تا بهت نشون بدم
_ باش
+ بیا دیدی مامان بعد دوباره تو بگو این سمت هیچ دختری نرفته
_ چییییی پا شو بیا خونه
+ باش
رسیدم خونه
آوا: من الان زنگ میزنم به شاهان
هستی : بزن ، بزن زود تر بزن زندگیم به باد رفتش
_ مامانم گوشی رو گرفت و زنگ زد
آوا : الو شاهان
شاهان : الو سلام عمه خوبی
آوا: تو امروز با کی بیرون بودی!
شاهان : من اصلا امروز بیرون نبودم
آوا : خودم دیدم با دوست دخترت بیرون بودی
شاهان : عمه تورو خدا به بکسی نگید
آوا : به یه شرطی
شاهان : چی ،هرچی باشه قبوله
آوا: دخترمو بهت نمیدم
شاهان : عمه من غلط کردم گوه خوردم
آوا : دیگه فایده نداره تموم شد
گوشی رو سریع روش قط کردم
شاهان: ...............
من چون چند روز نبودم خیلیییییی لف داشتیم و میخوام از همینجا یک رمان را شروع کنم حالا نمی دونم یک کانال دیگه بزنم یا همینجا
پارت ۱۰
همینجوری که ناراحت گریه کنان بودم تو اتاقم آجیم یهو درو باز کرد
هانا: آه آه ببین چه چندش تا دیروز ازش بدت میومد امروز زانوی غم بغل کردی
هستی : هنوزم بدم میاد
هانا : هه گربه دستش به گوشت نمی رسه میگه پیف پیف بو میده
هستی : باشه بابا .
هستی
گوشی هانا زنگ خورد
هانا : واییییییییییی دنیا
هستی : چی
هانا : الان درو باز میکنم بای
هستی : کیه
هانا : الان میفهمی
دنیا : سلااااااممممممممم
هانا: سلاااااام
هستی : سلام
دنیا : چیشده هستی خانم زانوی غم را به تنهایی خویش بغل گرفته ای . خنده
هانا : همونن
دنیا : نه جدی چیشده
هانا :..
هستی: خودم میگم
هستی
دنیا دختر عمومه و ۲۱ سالشه همسن همیم .
تقریبا نامزد بوده ۱ سال پیش ولی یارو با چند نفر بوده و خیانت کرده .
همه چیرو براش تعریف کردم همینجوری گوشیم زنگ خورد hami نوشته بود حامی بود . جواب دادم
هستی : سلام
.......
پارت ۱۱
حامی : سلام هستی
هستی : خوبی
حامی : خوبی قلبم
هستی : اممم ..... چ چی
حامی : ع ،ع منظورم اینه خوبی هستی خانم .
هستی : مرسی نفسم. ع مرسی آقا حامی
احساس: خنده
حامی : میشه امروز ببینمتون
هستی : البته
حامی: توی کافه ای که آدرس میفرستم تشریف بیارید
هستی : بله حتما فقط ساعت چند
حامی: ساعت ۵ اوکی هستید
هستی : بله
حامی : ممنونم
هستی : خواهش میکنم خدانگهدار .
حامی : خدا نگهدار شما .
هستی
تلفن رو قطع کردم چیزی جلوم نمی دیدم جز دوتا میمونه، کَنه ی فضول .
هستی : هااااااا
دنیا : خب عزیزم ببین دنیا دست کیه
هانا : معلومه دست آقا ارادو آقا حامیم و اقا شاهان
دنیا : حامی ،حامی کیه دیگه باز
هانا : پارتنرش
دنیا : چقدر خاطرخواه داره
هستی : اههههه بسه ساعت ۵ قرار دارم بگید چی بپوشم
دنیا : این کت زرده با شلوار ابیه و شومیز سفیده و شال ابی
هستی باشه
ساعت ۴ و نیم دیگه حاضر شدمو
.........