بچه ها نمیدونم چرا هر روز باید یه خبر بد بشنوم 🥀🥀
امروز فهمیدم که این اوج هایی که حامیم داخل کنسرتش میگیره و قدرت صدا اصلا قابل توصیف نیست حذف شده🥀🥀🥀🥀😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀💔💔💔💔💔💔💔💔
بعد چند روز
حامیم : سلام ببخشید شما هنوز دبی هستین
هلیا : بله ، چطور
حامیم : عکس هایی که گرفتین خیلی خوب بود ، میشه عضو بند من شین (عکاس)
هلیا که خیلی ذوق مرگ بود اول از همه به دوستاش گفت بعد به حامیم گفت باید فکر کنم. باهم مشورت کردن و موافق این کار شدند
هلیا : من فکر هامو کردم ، کجا باید بیام قرار داد رو ببندم
حامیم : خیلی خوب ، آدرس .............
هلیا رها و ثنا رفتن و قرار داد رو امضا کردن
حامیم : شما ادیتور نمشناسین ؟
رها : من ادیتور هستم
حامیم : خیلی خوب شد که
رها : چطور؟؟
حامیم : ادیتور بند هم شما هستین
رها تو دلش داشت عرررررر میزد
حامیم : شماره و اسمتون رو اینجا بنویسید
هردو نوشتن
حامیم : فردا ساعت ۹ اینجا باشین
رها و هلیا : چشم
شب همه خوابیدن جز هلیا از زور ذوق خوابش نمیبرد
صبح شد هردو رفتن موسسه و باهمه احوال پرسی کردند
حامیم : خانم هلیا از من چند تا عکس بگیرین و خانم رها شما هم ادیتش کنید
رها هلیا : چشم
هردو مشغول کار شدند و بعد از انجام کار هلیا هم خسته شده بود و هم استرس داشت رنگش مثل گچ سفید شده بود
علیرضا: چرا مثل گچ شدی ؟؟
هلیا : استرس دارم!!
رها : چرا ؟؟
هلیا: نمیدونم
حامیم دست هلیا رو گرفت و بوردش آبخوری وگفت یه آبی به صورتت بزن
(حامیم که احتمال داده بود که هلیا استرس میگیره قبلا با علیرضا هماهنگ کرده بود)
هلیا تعجب کرده بود
حامیم : ...........................
نویسنده: آندیا 🦋
پارت ۲
حامیم : بهتری؟؟
هلیا : بله ، ممنون
فرید : کارتون تموم شد .
هلیا : پس مارفع زحمت میکنیم
حامیم : نههه
هلیا : چراا؟؟؟
حامیم : من شمارتون رو گم کردم لطفا یک بار دیگه بنویسید
حامیم : فرید برگه و خودکار برای خانم ها بیار
فرید : چشم
فرید آورد و داد بهشون شمار رو نوشتن
هلیا : الان میتونیم بریم؟؟؟
حامیم : بله ، با چی میرین ؟؟
هلیا : با اسنپ
حامیم : نه ، میرسونمتون
رها : نه با اسنپ میریم
هلیا محکم با دست زد به دست رها و زیر لب گفت نگو ، نگو
حامیم : بیاین می رسونمتون
هلیا رها رفتند سوار ماشین حامیم شدند هلیا جلو نشست و رها عقب
حامیم آدرس رو پرسی و راه افتادن ، رسیدن هتل و رفتن تو اتاق
رها : ثناااااااااااا غذا کو ؟
ثنا : دارم میز رو می چینم ، بیاین بشینین
هلیا فقط داشت با غذاش بازی میکرد
ثنا : چرا غذات رو نمیخوری؟؟
هلیا : میل ندارم
رها : یعنی چی تو از صبحه که هیچی نخوردی
هلیا رفت تو اتاق و گفت بچها غذاتون تموم شد بیاین کارتون دارم
بچها غذاشون رو خوردن و رفتن پیش هلیا
هلیا : بچها میخوام باهاتون دردو دل کنم
رها ثنا : بگو
هلیا : م ، م ، من رو حامیم کراش زدم
رها : بخاطر کاری که امروز کرد
ثنا : چیشده توضیح بدین ببینم
رها : .................
نویسنده:آندیا🦋
پارت ۳