eitaa logo
🤍🪽ᕼᗩᘻᓰᘻ🤍🪽
56 دنبال‌کننده
720 عکس
434 ویدیو
3 فایل
ܢ̣ܘ ࡅ߭ߊ‌ܩܢ حߊ‌ܩܨ حߊ‌ܩࡅ࡙ܩܢ 🤍سلام خوشملم امیـבوارم از کلیپا פּ رمان خوشت بیاـב خوش امـבے هـבـ؋ : ۱kشـבن مرسے عضو میشی کـב ایتا : ۶۲۷عضو ؋ـنـבوم حامیم ◍•ᴗ•◍ ناشناس ؟🪽 https://daigo.ir/secret/71791330068
مشاهده در ایتا
دانلود
خب ۱۶ تایی مون مبارککککک🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳
animation.gif
حجم: 424.8K
۷ زوز تا عمر دوباره🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳
پارت اول
تا ۲۰ تایی نشیم از بارت ۱۲ به بعد خبری نیست ....😂😂😂
بعد چند روز حامیم : سلام ببخشید شما هنوز دبی هستین هلیا : بله ، چطور حامیم : عکس هایی که گرفتین خیلی خوب بود ، میشه عضو بند من شین (عکاس) هلیا که خیلی ذوق مرگ بود اول از همه به دوستاش گفت بعد به حامیم گفت باید فکر کنم. باهم مشورت کردن و موافق این کار شدند هلیا : من فکر هامو کردم ، کجا باید بیام قرار داد رو ببندم حامیم : خیلی خوب ، آدرس ............. هلیا رها و ثنا رفتن و قرار داد رو امضا کردن حامیم : شما ادیتور نمشناسین ؟ رها : من ادیتور هستم حامیم : خیلی خوب شد که رها : چطور؟؟ حامیم : ادیتور بند هم شما هستین رها تو دلش داشت عرررررر میزد حامیم : شماره و اسمتون رو اینجا بنویسید هردو نوشتن حامیم : فردا ساعت ۹ اینجا باشین رها و هلیا : چشم شب همه خوابیدن جز هلیا از زور ذوق خوابش نمی‌برد صبح شد هردو رفتن موسسه و باهمه احوال پرسی کردند حامیم : خانم هلیا از من چند تا عکس بگیرین و خانم رها شما هم ادیتش کنید رها هلیا : چشم هردو مشغول کار شدند و بعد از انجام کار هلیا هم خسته شده بود و هم استرس داشت رنگش مثل گچ سفید شده بود علیرضا: چرا مثل گچ شدی ؟؟ هلیا : استرس دارم!! رها : چرا ؟؟ هلیا: نمیدونم حامیم دست هلیا رو گرفت و بوردش آبخوری وگفت یه آبی به صورتت بزن (حامیم که احتمال داده بود که هلیا استرس میگیره قبلا با علیرضا هماهنگ کرده بود) هلیا تعجب کرده بود حامیم : ........................... نویسنده: آندیا 🦋 پارت ۲
حامیم : بهتری؟؟ هلیا : بله ، ممنون فرید : کارتون تموم شد . هلیا : پس مارفع زحمت میکنیم حامیم : نههه هلیا : چراا؟؟؟ حامیم : من شمارتون رو گم کردم لطفا یک بار دیگه بنویسید حامیم : فرید برگه و خودکار برای خانم ها بیار فرید : چشم فرید آورد و داد بهشون شمار رو نوشتن هلیا : الان میتونیم بریم؟؟؟ حامیم : بله ، با چی میرین ؟؟ هلیا : با اسنپ حامیم : نه ، میرسونمتون رها : نه با اسنپ میریم هلیا محکم با دست زد به دست رها و زیر لب گفت نگو ، نگو حامیم : بیاین می رسونمتون هلیا رها رفتند سوار ماشین حامیم شدند هلیا جلو نشست و رها عقب حامیم آدرس رو پرسی و راه افتادن ، رسیدن هتل و رفتن تو اتاق رها : ثناااااااااااا غذا کو ؟ ثنا : دارم میز رو می چینم ، بیاین بشینین هلیا فقط داشت با غذاش بازی میکرد ثنا : چرا غذات رو نمیخوری؟؟ هلیا : میل ندارم رها : یعنی چی تو از صبحه که هیچی نخوردی هلیا رفت تو اتاق و گفت بچها غذاتون تموم شد بیاین کارتون دارم بچها غذاشون رو خوردن و رفتن پیش هلیا هلیا : بچها میخوام باهاتون دردو دل کنم رها ثنا : بگو هلیا : م ، م ، من رو حامیم کراش زدم رها : بخاطر کاری که امروز کرد ثنا : چیشده توضیح بدین ببینم رها : ................. نویسنده:آندیا🦋 پارت ۳
رها: موقعی که رفته بودیم برای عکاسی و ادیت هلیا خیلی استرس داشت حامیم هم دید این داره سکته میکنه (دسته شو گرفتو بردش اب خوری تا هلیا اب بزنه به صورتش) ثنا :واقعا خانم ما عاشق شده (باحالت خنده ) هلیا :نه خیر اینطوری نیست ‌ (باحالت خجالت ) رهاو ثنا :اهان ما که تورو می شناسیم هلیا :اون فقط یکم .....یکم مهربونه رها :پس اون موقه که می زدی به دستم واسه همین بود اره هلیا ناراحت شد همون موقع فرید فهمیده بود حامیم از هلیا خوشش میاد گوشی حامیم رو برداشت و شماره ی رها رو برداشت زنگ زد به رها رها :سلام شما ؟ بفرمایید؟؟؟ فرید :سلام خوبید شما رها خانم هستید؟؟ رها :بله شما ؟؟ فرید:عع خوبید ببخشید مزاحمتون می شم من فرید هستم دوست حامیم رها:شمایید ببخشید نشناختمتون اقا حامیم خوبن ؟ فرید :بله خواستم یه چیزی بگم درمورد حامیم و هلیا رها: اتفاقی افتاده ؟؟ فرید :راسیتش حامیم ..... حامیم .... نویسنده :پری 🦋 پارت ۴
فرید :راسیتش حامیم ..... حامیم از ...از رها:اقا فرید اتفاقی افتاده جون به لبم کردید تروخدا بگید اگه درمورد کار هلیا هست بخدا با جون و دل کار میکنه و عاشق کارشه لطفا به حامیم بگید ‌. تا فرید بخواد حرف بزنه رها گوشی رو قطع کرد رها :هلیا فکر کنم حامیم از کهرت و عکسات خوشش نیومده هلیا :براچی ؟ حالا اینارو ول کن چی می گفتی با تلفن ؟؟؟ رها:هیچی اصلا ولش کن فردا حامیم با یک وسته گل بزرگ سیاه و سفید امد دم دره خونه ی هلیا اینا با ترسو لرز گفت حامیم:هلیا خانم من خواستم یو چیز رو بگم راستش من ازتون خوشم امده . هلیا : واقعا منم ازتون خوشم میاد حامیم: فقط یک چیزی شما تاحالا باکسی بودید ؟؟؟ بااین که هلیا با کسی دیگر هم بود پوریا به حامیم نگفت هلیا: نه اقا حامیم من اصلا با کسی نبودم از اون به بعد حامیم همیشه ....... نویسنده :پری 🦋 پارت ۵
از اون به بعد حامیم همیشه کنار هلیا بود هلیا رفت هتل مستقیم رفت تو اتاق در رو بست ثنا رها : هوشش سلام هلیا : زر نزن ( با ذوق ) ثنا : چته؟؟ هلیا : ساکت!! ثنا و رها با تعجب به هم نگاه کردن هلیا زنگ زد به داداشش هلیا : سلام داداش خوبی مامان خوبه بابا خوبه ( با هیجان ) شروین : مرسی همه خوبن ، چرا انقدر ذوق داری؟؟؟ هلیا : داش یچی بگم ولی میدونم باورت نمیشه شروین : بگو جون به لبم کرده هلیا : داش من رفتم کنسرت حامیم عکس ازش گرفتم بهش نشون دادم عکاس بندش شدم دوستمم هم ادیتور بعد من رو حامیم بعد کراش زدم بهش گفتم اونم گفت منم تو رو دوست دارم شروین : شوخیه دیگه ؟؟؟ هلیا : نه کاملا جدیه،!!! شروین : خب الان این خیلی جذابه هلیا : داش ولی فکر کنم ما به هم نمیرسیم ( با بغض ) شروین : چرا ؟؟؟ هلیا : به نضرت من برای چی از ایران رفتم ،،، حامیم هم چند روز دیگه به ایران میاد و من نمیتونم بیام شروین : آبجی من بت یچی میگم ولی سعی کن خودت رو کنترل کنی هلیا : چی بگو ،،، بدو سری جون به لب شدم شروین : .................................. نویسنده: آندیا 🦋 پارت ۶
شروین : ه ، هلیا پوریا رو انداختم زندان!! هلیا : چجوری ؟؟؟ شروین : قبلا از من ۶۰ میلیون پول قرض کرده بود ، شکایت کردم ازش الانم زندانه هلیا : واقعا ؟؟؟ شروین: آره!! هلیا که از خوشحالی در پوست خو نمی‌گنجید از اتاق رفت بیرون رها ثنا : میگی چی شده یا نه ؟؟؟؟( با داد ) هلیا قضیه رو براشون توضیح داد رها : افتادی ت دام عاشقی هلیا : نفهمیدم نفهمیدم ثنا : با یک نگاه ساده ای هلیا : نفهمیدم نفهمیدم رها : حالا آقا کی میاد خاستگاری ؟؟؟ ثنا : حالا مگه تو میتونی بری ایران پوریا چی ؟؟؟ هلیا : پوریا زندانه حالا حالا یا شاید دیگه از زندان نیاد بیرون رها : چرا زندانه؟؟؟ هلیا ماجرا رو براشون گفت گوشی هلیا زنگ خورد حامیم : بیا پایین هلیا : مگه کجایی حامیم : دم در هتل از زبون هلیا رفتم لب تراس ببینم حامیم چی پوشیده که با هاش ست کنم دیدم یه شلوار لی بگ آبی با درس سفید و کت لی و کفشاش هم یه کتونی مشکیه لژ دار هست همرو پوشیدم از جایی که من و رها سایز پاهامون یکی بود کفش های اون رو پوشیدم آرایش همم یکمی تینت روی لبام ، گونه و پلکام زده بودم رفتم پایین حامیم : چقدر خوشگل شدی خانومی ،،، تو از بالا نگاه کردی من چی پوشیدم آره ؟؟؟ هلیا : آره حامیم : ای شیطون هلیا : 😂 از زبون حامیم ساعت ۱۱ بود و من دلم میخواست تا فردا باهم بچرخیم هلیا : من گشنمه بریم یه چیزی بخوریم ؟؟؟ حامیم : بریم!!! رفتن یه چیزی خوردن اومدن تو ماشین همزمان حامیم هلیا رو صدا کرد و هلیا حامیم رو حامیم : بگو ! هلیا : اول تو بگو ! حامیم : میگی یانه؟؟ هلیا : باشه ، باشه ،،، میشه تا فردا پیش هم باشی ؟؟؟ حامیم : منم دقیقا میخواستم این رو بگم ! هلیا : پس حله دیگه ؟؟؟ حامیم : ..................... نویسنده: آندیا 🦋 پارت ۷
حامیم :حله ساعت ۱۲ ظهر بود هلیا حامیم حتا شی هم پیش هم بودن ساعت ۹شب بود رفتن سینما و فیلم دیدن خوراکی خوردن هلیا :تو خیلی خوبی خیلی مهربونی خوشحالم با تو هستم حامیم :توهم خوش قلبی عشقم و خوبی ثنا و رها دیگه نگران شده بودند و هرچی هم زنگ می زدند به هلیا جواب نمیداد . هلیا :حامیم بریم بستنی بخوریم؟؟ حامیم: باشه عزیزم بریم . حامیم رفت که بستنی بخره همون موقع رها زنگ زد به حامیم که ببینه هلیا کجاست . هلیا دوست نداشت برگرده به خونه برای همین گوشی حامیم که رها داشت زنگ می زد قطع کرد حامیم :بیا عزیزم هلیا :ممنونم عشقم هلیا :یه چیزی بگم عشقم حامیم :بگو عزیزم هلیا :من فردا تولدمه . حامیم که جا خورد که تولد هلیا هست رفت تو فکر که چی بگیره . هلیا :چی شد عزیزم رفتی تو فکر حامیم :هیچی عشقم مبارکه هلیا :ممنونم ♡ حامیم :عزیزم نمی خوای برگردی هتل ؟؟ هلیا :نه میشه تو ماشین بخوابیم حامیم :باشه عزیزم فقط دوستات نگران نشن . هلیا .............. نویسنده: پری 🦋 پارت ۸