شروین : ه ، هلیا پوریا رو انداختم زندان!!
هلیا : چجوری ؟؟؟
شروین : قبلا از من ۶۰ میلیون پول قرض کرده بود ، شکایت کردم ازش الانم زندانه
هلیا : واقعا ؟؟؟
شروین: آره!!
هلیا که از خوشحالی در پوست خو نمیگنجید از اتاق رفت بیرون
رها ثنا : میگی چی شده یا نه ؟؟؟؟( با داد )
هلیا قضیه رو براشون توضیح داد
رها : افتادی ت دام عاشقی
هلیا : نفهمیدم نفهمیدم
ثنا : با یک نگاه ساده ای
هلیا : نفهمیدم نفهمیدم
رها : حالا آقا کی میاد خاستگاری ؟؟؟
ثنا : حالا مگه تو میتونی بری ایران پوریا چی ؟؟؟
هلیا : پوریا زندانه حالا حالا یا شاید دیگه از زندان نیاد بیرون
رها : چرا زندانه؟؟؟
هلیا ماجرا رو براشون گفت
گوشی هلیا زنگ خورد
حامیم : بیا پایین
هلیا : مگه کجایی
حامیم : دم در هتل
از زبون هلیا
رفتم لب تراس ببینم حامیم چی پوشیده که با هاش ست کنم
دیدم یه شلوار لی بگ آبی با درس سفید و کت لی و کفشاش هم یه کتونی مشکیه لژ دار هست همرو پوشیدم از جایی که من و رها سایز پاهامون یکی بود کفش های اون رو پوشیدم آرایش همم یکمی تینت روی لبام ، گونه و پلکام زده بودم
رفتم پایین
حامیم : چقدر خوشگل شدی خانومی ،،، تو از بالا نگاه کردی من چی پوشیدم آره ؟؟؟
هلیا : آره
حامیم : ای شیطون
هلیا : 😂
از زبون حامیم
ساعت ۱۱ بود و من دلم میخواست تا فردا باهم بچرخیم
هلیا : من گشنمه بریم یه چیزی بخوریم ؟؟؟
حامیم : بریم!!!
رفتن یه چیزی خوردن اومدن تو ماشین
همزمان حامیم هلیا رو صدا کرد و هلیا حامیم رو
حامیم : بگو !
هلیا : اول تو بگو !
حامیم : میگی یانه؟؟
هلیا : باشه ، باشه ،،، میشه تا فردا پیش هم باشی ؟؟؟
حامیم : منم دقیقا میخواستم این رو بگم !
هلیا : پس حله دیگه ؟؟؟
حامیم : .....................
نویسنده: آندیا 🦋
پارت ۷
حامیم :حله
ساعت ۱۲ ظهر بود هلیا حامیم حتا شی هم پیش هم بودن ساعت ۹شب بود رفتن سینما و فیلم دیدن خوراکی خوردن
هلیا :تو خیلی خوبی خیلی مهربونی خوشحالم با تو هستم
حامیم :توهم خوش قلبی عشقم و خوبی
ثنا و رها دیگه نگران شده بودند و هرچی هم زنگ می زدند به هلیا جواب نمیداد .
هلیا :حامیم بریم بستنی بخوریم؟؟
حامیم: باشه عزیزم بریم .
حامیم رفت که بستنی بخره همون موقع رها زنگ زد به حامیم که ببینه هلیا کجاست .
هلیا دوست نداشت برگرده به خونه برای همین گوشی حامیم که رها داشت زنگ می زد قطع کرد
حامیم :بیا عزیزم
هلیا :ممنونم عشقم
هلیا :یه چیزی بگم عشقم
حامیم :بگو عزیزم
هلیا :من فردا تولدمه .
حامیم که جا خورد که تولد هلیا هست رفت تو فکر که چی بگیره .
هلیا :چی شد عزیزم رفتی تو فکر
حامیم :هیچی عشقم مبارکه
هلیا :ممنونم ♡
حامیم :عزیزم نمی خوای برگردی هتل ؟؟
هلیا :نه میشه تو ماشین بخوابیم
حامیم :باشه عزیزم فقط دوستات نگران نشن .
هلیا ..............
نویسنده: پری 🦋
پارت ۸