eitaa logo
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
233 دنبال‌کننده
280 عکس
95 ویدیو
10 فایل
🎧 شروعمون: ¹⁴⁰⁴/⁸/²⁴ 🎙️ وقتی حامیم می‌خونه، دلامون آروم می‌شن 🖤 Lyrics that feel like home 🔥 یه گوشه‌ی دنج برای دل‌های بی‌پناه 📍 Stay real, stay warm ᴡᴇʟᴄᴏᴍᴇ ᴛᴏ ʏᴏᴜʀ ᴄʜᴀɴɴᴇʟ ᴀɴᴅ ᴍɪɴᴇ. "عضو جمعیت نویسندگان📖" 📝𝟬𝟵𝟲 we: @haamimoonn @Adccfff
مشاهده در ایتا
دانلود
رفتین پیتزا گالری؟
غزل امروز پارت هفت هشت خودم می نویسم
هدایت شده از ,ℳℯℓℴ𝒹𝒴 𝓃ℯℊ𝒶ℎ 𝓉ℴ,
دَِخَِتَِرَِهَِآ رَِوَِزَِتَِوَِنَِ مَِبَِآرَِکَِ نور امید ها 🌌 قشنگای من 🎆 خوشملای من🪐 ستاره های اسمون✨ نور های زمین🌝 فرشته هایی که روزی زمینید🪽 روزتون مبارک🎀 از طرف چنل https://eitaa.com/Haamimmroor
حدیث اگه ننوشتی که خودم بنویسم!
حدیث تا ساعت ده بنویسش👍
حدیییث!
(دو روز بعد) آوا: موبایل مامانم زنگ خورد رفت توی اتاق و بعد از پنج دقیقه اومد از اتاق بیرون. آوا: کی بود مامان؟ مامان زهرا:آوا برو یه لباس قشنگ بپوش دارن میان خواستگاریت آوا: چی!! کی داره میاد که من خبر ندارم؟ مامان زهرا: لیلا خانم دوسه ساله باهاش دوستم دارن میان خواستگاری برای پسرش. آوا: از اونجایی که اصلا حوصله جر و بحث با مامانم رو نداشتم رفتم و یه لباس معمولی پوشیدم و یه آرایش ساده کردم. ☆بعد از ده دقیقه زنگ خونمون خورد از توی آیفون یه چیزی دیدم که واقعا تعجب کردم! حامی بود!!! درو باز کردم، خلاصه اومدن داخل و نشستن، رفتم تو آشپزخونه چای ها رو برداشتم از همه پذیرایی کردم رسیدم به حامیم چند ثانیه ای داشت نگام میکرد، گیج شده بودم پس چرا چایشو بر نمیداره؟ حامی: آوا خیلی خوشگل شده بود همینجوری داشتم نگاش میکردم. آوا: نمیخوای چایتو برداری؟! حامی: یکهو به خودم اومدم چای رو برداشتم، بعد از ده دقیقه بابای آوا گفت خب آوا جان و آقا حامی برن تو اتاق و حرف هاشون رو باهم بزنن. ادامه دارد... نویسنده: غزل