🔻آه تاریخ قساوت!
کولهپشتیهای خونین
نیمکتهای شکسته
دامنِ آتشگرفته
خونِ بر گیسو نشسته
زنگ دوم، ساعت ده
نشت آتش جای انشا
جای بازی و ریاضی
ضرب ترکش، جمع تنها
از دبستانهای عالم
یک دبستان گشت منها
یک معلم رفت از هوش
وقت تقسیم بدنها
ای گزارشگر بگو از:
«دفتر برچسبدارش
دستبندش، گوشوارش
مادر چشمانتظارش»
آه مینای شکسته
دیده با خوناب داده
دستهگلها دستهدسته
هدیه بر میناب داده
آه گلهای بهاری
غنچههای نارس ما
وقت فروردینتان بود
در دل اسفند اما ...
آه تاریخ قساوت
ثبت کن بر آن جریده:
«جهلهای سرکشیده» ؛
«کودکان سربریده» .
ثبت کن: «بیگانه، آتش -
از چه ره اینجا بهپا کرد
دمتکاندادن برای -
گرگها با ما چهها کرد»
ای کهن تاریخ بنویس:
«زخم را با زهر شستن،
از بلندای جهالت
زندگی از دیو جستن
خانهٔ خود هدیهدادن
جا ز دیوان رهنکردن
پیش پای کودکآزار
فرش قرمز پهنکردن»
بر همان دیوار ویران
با همان قد خمیده
ثبت کن تاریخِ غمگین
با همان «دستِ بریده»
#حسن_صنوبری
۹ اسفند ۱۴۰۴
(با اندوهِ فاجعه و جنایت جنگیِ دبستان میناب و بیش از صدوشصت دختر خردسالِ شهیدش 🌷)
#روایت_جنگ
#شعر
@FihMaFih
السلام علیک یا بقیةالله الأعظم
یا صاحبالأمر و الزمان
آجرک الله
ای امام عصر!
ای فرمانروای بیچون و چرای عالم هستی!
این خون پاک نائب تو بود که در ماه خدا محاسن سفیدش را سرخ کرد،
همانگونه که جناب مسلم بن عقیل نائب حضرت سیدالشهداء نیز با زبان روزه به شهادت رسید و محاسن به خون خضاب کرد
بر تو تسلیت میگوییم ای فرزند رسول خدا و ای موعود وعدهدادهشدهٔ الهی، و ازنو با تو «عهد» میبندیم و «بیعت» تازه میکنیم
و شهادت میدهیم نائب پاک تو بر عهد خویش استوار بود، نماز را برپاداشت، امر به معروف کرد و نهی از منکر، و در راه خداوند جهاد را، حق جهاد را و حقیقت جهاد را به جان کوشید.
شهادت میدهیم در برابر ستم ایستاد، در برابر جهل ایستاد، در برابر ترس ایستاد، یاران نبرد واپسین تو را در ایران و جهان تربیت کرد و تا فداکردن بهترین و نزدیکترین یاران و عزیزان و فرزندان خود و تا آخرین قطرهٔ خون خویش از انسان و از کودک و از ایران دفاع کرد.
و شهادت میدهیم چون جدش علیبنابیطالب و چون جدش حسینبنعلی علیهماالسلام به دست اشقیالاشقیا و پستترین و کثیفترین وجودات زمینی به شهادت رسید و خود همین بس آیت حقانیت و عظمت او.
یا صاحبالزمان!
این ایران ایران توست،
این ایران که دیوان و شیاطین از همهسو به آن یورش آوردهاند ایران توست،
این ایران که امروز نیروی نبرد با تمام جهان را دارد، ایران توست،
هم، چون همیشه محتاج حمایت توست،
هم، چون همیشه مستظهر به عنایت توست،
و هم هوشمندانه و دلیرانه گوش به فرمان توست،
و هم درسآموختهٔ محبت و ولایت توست.
ای مهدی صاحبالزمان! (عج)
لحظهای دروغ نگفتهایم اگر بگوییم اکنون با اتحاد و شهامت تمام، آمادهٔ سختترین و کوبندهترین نبرد با تمام اهریمنان عالمیم، آمادهٔ بزرگترین و عجیبترین و خیرهکنندهترین رزمها و فداکاریهاییم، تا آن تمدن عظیمی که نائب تواش به امر و هدایت تو بنا نهاد، همچنان قلمروی حکومت تو و در ذیل ولایت تو باشد و چون دیگر اقطاع عالم به دست دیوان و جنایتکاران نیفتد.
یا مولانا یا صاحبالزمان!
إنا نجدّد لک فی صبیحة یومنا هذا و ما عشنا من ایامنا عهدا و عقدا و بیعتا لک فی عنقا، لا نحول عنها و لا نزول ابدا.
یا صاحبالعصر!
ایران خود را و یاران خود را یاری کن!
و دعا کن برای قلب این داغدارانی که سنگینترین بار زمین را بر دوش دارند و عظیمترین داغ زمان را در سینه، تا لحظهای از انجام وظائف الهی و معنوی و انسانی خود کوتاهی نکنند و در گرفتن انتقام بزرگ این خون پاک، در کنار تو و سرباز تو و مجری اوامر تو باشند.
ای ذخیرهٔ خداوند بر روی زمین!
ای پناه مستضعفان عالم!
ای مهدی صاحبالزمان!
اکنون بیش از تمام قرنهای پیش از این، بیش از تمام عاشقان و منتظران پیش از این، منتظر تواییم و آمادهٔ ظهور تواییم و از خداوند عالم متضرعانه و عاشقانه این روزگار رهایی انسان را آرزو میکنیم. لیک امر امر توست. چه خود عَلم قیام بر عالم برکشی و چه نائبی دیگر بفرستی، ما شیعهایم و شیعه عاشق است و پیروی مولاست.
جهانیان همه گر منع من کنند از عشق
من آن کنم که خداوندگار فرماید.
شیعه همان و عشق همان
بیعت همان و عهد همان.
#روایت_جنگ
@FihMaFih
🔻رجز: تاجدارانِ شهادت را سرِ تسلیم نیست
آسمان را، خاک را، گودِ جهنّم میکنیم
قاتل خورشید را با گور، همدم میکنیم
نیست حاجت به معاد و آخرت، که بهر او
در همین دنیا جهنم را فراهم میکنیم
عید ما را گر عزا کردهست دشمن، باک نیست
ما تمام سال را ماه محرم میکنیم
کربلا تکرار شد، پس ما به تیغ ذوالفقار
با سلوکِ مکتبِ مختار، ماتم میکنیم
یک نفس آرام نه، یک ضربه بیفرجام نه
هر زمان آتش به پا از سوز این غم میکنیم
یا که درهای جهنم باز میگردد براو
یا که این ابلیس را با زور آدم میکنیم
گر که تردیدی است عزرائیل را از قتلتان
ما به ضرب تیغ خود او را مصمم میکنیم
ما به سوی مرگ میتازیم پاکوبان، ولی
جان دیوان را به خود اینجا مقدم میکنیم
تاجداران شهادت را سرِ تسلیم نیست
پیش تو ای دیو! پنداری که سر خم میکنیم؟
در دلت سودای عالم بود، کودکخوار پیر؟
ما تو را بار دگر رسوای عالم میکنیم
انتقام کشتنِ یار امام عصر چیست؟
ـ شر اسرائیل را از این جهان کم میکنیم
#حسن_صنوبری
#روایت_جنگ
#شعر
@FihMaFih
🔖من به تو توکل کردهام
«خدایا در تاریکیها خود را نشان میدهی،
آنجا که ظلم و فساد بیش از حد میگذرد.
خدایا من به تو توکل کردهام، سرنوشت را به دست تو میدانم، پیروزی و شکست را به دست تو میدانم، ... همهچیز را به دست تو میدانم... بنابراین احتیاج ندارم که دروغ بگویم.».
🌷شهید دکتر مصطفی چمران.
📘از کتاب «عارفانه».
(امشب به نیت این روزهایمان، به این کتاب چمران عزیز تفأل زدم، و نتیجه این آمد. این شبها [چه از نظر شبهای جنگ چه از نظر شبهای ماه مبارک] خواندن همهٔ کتابهای نوشتهشده توسط شهید چمران را پیشنهاد میکنم. از همین کتاب عارفانه گرفته تا «انسان و خدا» و «خدا بود و دیگر هیچ نبود» و... . و چه عجیب شبهاییست این شبهای ما در همزمانی جنگ و رمضان: شبهای نبرد توأمان با شیطان درون و شیطان بیرون!).
#معرفی_کتاب
#روایت_جنگ
@FihMaFih
🔻 #روایت_تهران : میدانگردی، قسمت اول:
شهدا، هفتتیر، ولیعصر
[#روایت_جنگ]
تهران نه به خلوتی جنگ ۱۲روزه است، نه به شلوغی همیشه، ولی شبها میدانهای اصلی شهر شلوغ و پرهیجان میشوند. من پریشب و دیشب هرکدام سه چهار میدان مختلف را رفتم با همراهانم و انشاالله هرشب همین برنامه را میخواهم اجرا کنم. اول میدانهای پریشب را تعریف کنم:
۱. میدان شهدا
این همان میدانیست که انقلاب را پیروز کرد. اسمش میدان ژاله بود. ۱۷شهریور ۵۷، پهلوی با استفاده از نیروهای گارد و همچنین حضور و همدستی و طراحی افسران و سربازان وحشی اسرائیلی چندهزارنفر ایرانی بیسلاح را در یک روز در این میدان به قتل رساند. ظاهراً خودش هم برای فرونشاندن خشمش، سوار بر هلیکوپتر تیربار را به سوی مردم گرفته و بارانده. از آن روز نام میدان شد شهدا. پریشب جمعیتی عظیم در آن گردآمده بودند. جمعیت آنقدر عظیم و خشمگین بود که تو نمیتوانستی آنجا نفسی بکشی و اشکی بریزی و مشارکتی کنی. شب اول حداقل آن مدتی که من بودم اذیتکننده بود. بیشتر از همه تکبیر میشنیدیم و مرگ بر آمریکا. و یک شعار که وقتی سردادهشد همه منقلب شدند: «ای رهبر شهیدم...» ظاهراً بعد از رفتن ما بلندگو هم آوردند و بعد از رفتن ما همان حوالی (چهارراه آبسردار) انفجار عظیمی با موشک دشمن رخ میدهد و جمعیت به جای آنکه فرار کند خشمگینتر و حماسیتر میشود.
۲. میدان هفتتیر
اینجا هم جمعیت زیادی جمع شده بودند، ولی نه به اندازهٔ دو میدان دیگر. فضا صمیمانهتر، سادهتر، دلشکستهتر، و متکثرتر و غیریکدستتر بود. مداحی انگار محلی در میان جمعیت بسیار لطیف و زیبا و دلنشین میخواند و همه گریه میکردند و سینه میزدند. میتوانستی بروی در مرکز جمعیت قراربگیری، مخصوصاً که اطرافش باز بود. چندتا نوجوان رفته بودند بالای پل از آنجا تماشا میکردند و سینه میزدند. مداحی کجایید ای شهیدان خدایی را خواند و خواند: «قسم به اشک دیدهٔ فاطمه / ندارم از دشمن دین واهمه / سرم فدای سبط پیمبر / الله اکبر الله اکبر» و « حسین سرباز ره دین بود...»
۳. میدان ولیعصر
هم شلوغ بود، هم پر هیجان، هم همگی پرچم داشتند. یک مجری روی سن بود که هیجان میداد و مداحیهای حماسی ضبطی پخش میشد. همه در حال تکاندادن پرچم و همخوانی سرودها بودند. خیلی از مردم اینجا گریه میکردند. یک خانم پشت سر من زار میزد و با ناله میگفت: «ای مردم اشتباه نکنید سیدعلی خامنهای نمرده، ای مردم ایران به خدا رهبر شما نمرده...». تصویر بزرگ رهبری بر دیوار و نیز پرچمهای بسیار، فضا را بسیار قدرتمند و لطیف کرده بود. میانهٔ برنامه بود که انفجارها و برخوردها در آسمان شروع شد. آفند دشمن و پدافند خودی درست بالای سر مردم. مردم به صورت انفجاری خشمگین شدند، در جای خود محکم ایستادند و تکبیرهای بلند و کرکننده و مرگ برآمریکاهای زمینلرزاننده را فریاد زدند. شبیه به ماجرای میدان شهدا با این تفاوت که این یکی را من دیدم خودم. و شبیه به ماجرای تشییع سیدحسن نصرالله در لبنان. از پایین میدان دود بسیار عظیمی به آسمان رفت و آن موقع نفهمیدیم کجا را زدند. ولی خوب فهمیدیم عجب مردم شجاعی داریم.
@FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻 #روایت_تهران : میدانگردی، قسمت اول: شهدا، هفتتیر، ولیعصر [#روایت_جنگ] تهران نه به خلوتی جنگ ۱۲
🔻#روایت_تهران : میدانگردی، قسمت دوم:
هفتحوض، تهرانپارس، کوکاکولا، سیزدهآبان
[#روایت_جنگ]
شب دوم به میدانهای بیشتری سر زدیم که شاید استراتژی درستی نبود چون به بعضی نرسیدیم. همان سه میدان کافی بود. به نسبت شب قبل، جمعیتها، هماهنگیها، شورها و نظمها خیلی بیشتر بود.
۴. میدان هفتحوض
میدان هفتحوض با همان میدان نبوت، یکی از قدیمیترین، بزرگترین و مهمترین میدانهای محدودهٔ شرق تهران است، در محلهٔ نارمک، با بافتی اصیل و قدیمی. شب دوم را از آنجا شروع کردیم چون از همه شرقیتر بود. ولی آنقدر توی راه بودیم بخش اصلی برنامهشان تمام شده بود. همچنین علیرغم عظمت و بزرگی میدان، جمعیت آنقدر زیاد بود که کل میدان و بیرونش را هم پر کرده بود و ترافیک جدیای برای کسانی که میخواستند با ماشین به محدودهٔ میدان نزدیک شوند ایجاد شده بود. بعد از پایان بخش اصلی و اولی مراسم، جمعیت عظیمی به صورت دسته از میدان جدا شدند تا در محله دستهگردانی کنند، درست مثل دستههای عاشورایی، با این تفاوت که شعارها بیشتر ملی بود تا مذهبی. همچنان «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر منافق» با بیشترین ابراز خشم و حجم صدا در صدر شعارهای دیگر بود. این اولینبار بود که در مشاهدات میدانیام دستهگردانی و امنیتبخشی خیابانبهخیابان و کوچهبهکوچه را هم دیدم.
۵. فلکه دوم تهرانپارس
تهرانپارس قبل از انقلاب از محلهای سکونت، اربابان آمریکایی شاه بود. قبل از سکونت آمریکاییها اینجا چند روستا بود از جمله روستای باصفایی به نام مهدیآباد. روستا دارای قناتی تاریخی و ارزشمند بود. آمریکاییها دههٔ سی قنات را تصرف و سپس خشک میکنند و با همین روش روستا ویران و مخروبه و متروکه میشود و آنها به کمک فرانسویها بهطور کامل اشغالش میکنند. بعد از انقلاب آمریکاییها بیرون رانده میشوند ولی طبیعتاً تأثیراتی از آنها تا همین امروز در این منطقه باقیست و منطقه نهچندان یکدست است و نهچندان اصیل. از همینرو من توقع جمعیت زیادی آنجا نداشتم ولی اتفاقاً از میدانهای بسیار شلوغ، پرانرژی و پرهیجانی بود که این شبها دیدم. خانمی یکعالمه گل نرگس بین مردم و پاسدارها توزیع میکرد. برای اینکه فلکه بسته نشود و تردد ماشینها به راحتی برقرار باشد سن را پشت به چهارراه و رو به خیابان شمالی (خوشوقت) ساخته بودند. با اینحال جمعیت آنقدر زیاد بود که کل فلکه را در بر گرفته بود و جمعیت اصلی پشت سن بودند! وقتی ما رسیدیم یک روحانی داشت با شور و هیجان سخنرانی میکرد، و شاید هر پنج دقیقه مکثی میکرد و مردم با فریاد و شعار حرفهایش را تأیید میکردند. بهجز منطقیبودن و جذاببودن سخنان خطیب، شاید همین تعاملیبودن و کنشوواکنشیبودن بود که تجمع تهرانپارس را خیلی متمایز و انرژیبخش کرده بود.
۶. میدان ۱۳آبان
وقتی ما رسیدیم تقریباً تمام شده بود. از دوستانم پرسیدم گفتند شبهای دیگر هم زود تمام شده و زیاد شلوغ نشده. و این شاید به علت نزدیکی زیادش به یک محل تجمع دیگر است، شاید اصلا نباید جزو میدانهای اصلی انتخاب میشد؛ اما آن محل تجمع دیگر:
۷. چهارراه کوکاکولا
قبل از اینکه برویم اینجا فکر میکردم حتما خلوت خواهد بود. ولی انفجار جمعیت در چهارراه کوکاکولا بسیار عجیب بود. هر لحظه دستهای عظیم به چهارراه افزوده میشد و دستهای عظیم خارج. کل چهارراه پر جمعیت پرشور بود. به سمت شرق تا خیابان پنجم نیرو هوایی جمعیتهای پراکنده بودند. به سمت غرب و جنوب هم جمعیت پیوسته بودند. بخشهایی از هم مستقل بودند؛ انگار ۲۲ بهمن باشد. خیلی عجیب بود، هم به دلیل منطقه هم به دلیل زمان، گمانم حوالی ده و یازده رسیدیم اینجا و این جمعیتها اینجا بودند. مداح جوانی با صدای قشنگی داشت یک نوحهٔ جدید شخصی و زیبا و البته خاص را میخواند که مردم با کمی سختی تکرارش میکردند. دورتر از چهارراه هر گروهی شعار خودش را میداد. بعضی تکبیر. بعضی مرگ بر آمریکا و بعضی شعارها در سوگ رهبر، در خونخواهیاش و در نبرد بیپایان با آمریکا و مخصوصاً اسرائیل.
@FihMaFih
🔻 سوگ: مرگ سرخ
(قصیدهای در رثای رهبر شهید)
تنها نه خاک... نوحه کنند عرشیان تورا
صاحبعزاست، مهدی صاحبزمان تورا
دیدم میان معرکه، با اهل و کودکان
لبتشنه در مبارزه با دشمنان تورا -
یک لحظه از رضایت حق، سر نتافتی
تا مرگ سرخ آمد و شد نردبان تورا -
شد مقتل تو صحنهٔ تکرار کربلا
واینگونه کرد خالق تو، امتحان تورا
سر دادی و نشد سر تو خم، -چنان حسین -
واینگونه خواست خالق تو، قهرمان تورا
«گفتی فتاد از حرکت چرخ بیقرار»
آن دم که میرهاند ز تن، مرغ جان تورا
«کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی»
آن دم که سوخت -بیشفقت- آشیان تورا
«آه از دمی که با کفن خونچکان، ز خاک»
بینم به رستخیز خلائق عیان تورا
گویی «که کرد یاری من در مسیر حق؟»
پاسخ نمیدهند نه این و نه آن تورا
گویی «که بود منتقم خون پاک من؟»
آنک خروش خیزد از آن کاروان تورا
وآن حلقهٔ عزیز شهیدانت آنزمان
بگرفتهاند همچو نگین در میان تورا
بس لالهها که میدمد و هیچ آفتی
از یادشان نمیبرد ای باغبان! تورا
///
من با کدام حنجره گویم فغان تورا؟
من با کدام شرح نمایم بیان تورا؟
من با کدام واژه؟ کدامین سخن؟ چه حرف؟
یک قطره بازگو کنم ای بیکران تورا؟
همچون منجمان به تماشا نشستهام
شاید فراز خاک بجویم نشان تورا
با راهوار اشک، بسی گشتم و ... دریغ
یابم کدام گوشهٔ این کهکشان تورا؟
آنسان به شاهراه شهادت قدم زدی
که خاکریز عقل ندارد گمان تورا
آنسوی این جهانی و در حسرتت جهان
وآنگه مگر به خواب ببیند جهان تورا
آنسوی این جهانی و در دستگاه عشق
فرمان برند جملهٔ ایرانیان تورا
فرمان برند جملهٔ آزادگان دهر
فرمان برند جمله ز پیر و جوان تورا
تیغ است و آتش است و شعور است و غیرت است
تا کین به خون کشیم هم از دشمنان تورا
///
ما را چه جای سوگ و چه شأن گریستن؟
صاحبعزاست، مهدی صاحبزمان تورا
#حسن_صنوبری
#روایت_جنگ
#شعر
@FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻#روایت_تهران : میدانگردی، قسمت دوم: هفتحوض، تهرانپارس، کوکاکولا، سیزدهآبان [#روایت_جنگ] شب دوم
🔻#روایت_تهران : میدانگردی، قسمت سوم:
چهارراه ولیعصر، دانشگاه تهران
[#روایت_جنگ]
شب سوم اول یک اشتباه بزرگ انجام دادم. نمیدانم از کی و کجا شنیده بودم میدان فردوسی هم تجمع هست. پیاده و تنها با کلی بار و وسائل و خستگی تا فردوسی رفتم و دیدم هیچکس جز خودم نیست!
چون همان روز حوالی میدان انقلاب را حسابی زده بودند حدس زدم باید همان طرفها باشد. لذا حوالی ساعت نه راه افتادم:
۸. چهارراه ولیعصر
تقاطع «ولیعصر - انقلاب» در حالت عادی ظاهرا از شلوغترین چهارراههای شهر و بلکه کشور است. تا قبل از اینکه قالیباف آن زیرگذر عظیم را زیرش تاسیس کند (که الآن در زمان جنگ هم خیلی به کار میآید) تزاحم و ترافیک توامان ماشین و انسان هم معضل ترافیکی بزرگ و هم یک همایش ناخواستۀ عظیم بشری را هرروز رقم میزد. در مسیرم به سمت انقلاب اول اینجا را دیدم. البته تجمع به معنای بزرگ و شلوغ نبود، ولی همان جمعی که بودند خیلی پر انرژی و پرشور بودند. همگی دائم در حال پرچمگردانی و شعاردادن و انرژیدادن به ماشینها و رهگذران بودند.
۹. جلوی دانشگاه تهران
مسیر را که ادامه دادم از حوالی خیابان قدس با دستههای بزرگ و پرشور جمعیت مواجه شدم. با حس و حال ۲۲ بهمن که در همین خیابان هم برگزار میشود. اینجا بود که فهمیدم تجمع اصلی مقابل دانشگاه تهران است. در خیابان ناخواسته افتادم در یک دسته که خیلی زیبا بود پرچمها و علمهایشان. از همین زیبایی حدس زدم بچههای هیئت هنرند و بودند. با همانها مسیر را ادامه دادم. پرچم من خیلی کوچک بود و اعصابم خورد بود و حالا قرار گرفتم در میان آنها که پرچمهایشان بزرگ بود حالم را بهتر میکرد. افطار در دفتر با همکارم فقط چای و چندتا بیسکوییت خورده بودم و اینجا بود که دیگر ضعفم زیاد شده بود. ولی همینطور که مستانه ادامه میدادم رسیدیم به گروهی که ساندویچ نان+پنیر+خرما و چای میدادند و من هم نجات پیدا کردم. شعارها بیشتر اینها بودند: «مرگ بر آمریکا»، «الله اکبر»، «ای رهبر شهیدم ؛ راهت ادامه دارد»، «یا حجتبنالحسن ؛ عجل علی ظهورک» بود؛ این آخری را همه با سوز میگفتند؛ یک آقایی جلوی من بود قد خیلی بلند و موی سفیدی داشت؛ به این شعار که رسیدیم، ایستاد، صورتش را رو به آسمان و دستانش را هم به آسمان بلند کرد، بعد دیدم شانههایش دارد میلرزد،با گریه چندبار آرام شعار را تکرار کرد، بالا را نگاه کردم، ماه کامل معلوم بود در آسمان شفاف، حس میکردم دستانش تا ماه میرسید.
وقتی رسیدیم جلوی دانشگاه دیدم موکت سرخ پهن است و جمعیت زیادی از مردم نشستهاند؛ خیلیها بچههای کوچک آورده بودند و بچهها روی موکت میدویدند، دکور زیبایی جلوی سردردانشگاه با تصویر رهبر شهیدمان بود و مراسم شعرخوانی برپا بود. شعرخوانی که تمام شد، هیئتهنریها رفتند روی سن، سنج و دمامهایشان را درآوردند و شروع به نواختن کردند. اول با تمپوی آهسته و تک ساز و بعد کمکم سازها و شوروحال ضرب بیشتر شد. با ضرب موسیقی جمعیت هم پرچمهای ایران را تکان میدادند و علیرغم شور حماسی خیلیها میگریستند. شور شور محرم بود. حس کردم زیباترین کنسرت جهان است.
@FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻#روایت_تهران : میدانگردی، قسمت سوم: چهارراه ولیعصر، دانشگاه تهران [#روایت_جنگ] شب سوم اول یک اشت
🔻#روایت_تهران : میدانگردی، قسمت چهارم:
فلکهٔ دوم صادقیه، میدان انقلاب
[#روایت_جنگ]
شب چهارم دیر راه افتادم و بیشترش را بهجای میدانگردی به خیابانگردی و پرچمگردانی گذراندیم. خیلیهای دیگر هم این شبها در خیابانهای تهران (دیدم) و شهرهای مختلف (شنیدم) در شهر پرچم میگردانند و آهنگ یا مداحی حماسی پخش میکنند و خیابان را با همهٔ وجود میپایند. از طرفی یادم نبود باز محل تجمعها را و جستجوی بله و ایتا هم کار نمیکرد، ذرهبین هم که هیچ، لذا یک میدان را اشتباهی رفتیم: میدان فلسطین.
۱۰. فلکه دوم صادقیه
فلکه دوم صادقیه یا همان میدان صادقیه از مهمترین میدانهای غرب تهران است. به ما این منطقه قبل از انقلاب آریاشهر میگفتند و ظاهراً از مناطقی است که در تهران قدیم بیابان و بیرون از شهر بوده. گسترش اساسیاش هم مثل بیشتر نقاط غربی دیگر شهر پس از انقلاب و همراه با حضور مهاجران بوده. من کلا به عنوان یک آدم شرقی و همواره شرقنشین کلا علاقهای به منطقهٔ غرب تهران ندارم و هروقت گذارم میافتد حس میکنم در شهر خودم نیستم. امشب هم خیلی دیر آمدیم، حدودا ساعت ده و نیم. تقریباً پایان کار تجمع بود و اندکی بعد از حضور ما دعای فرج را دستهجمعی خواندند که تمام کنند؛ یعنی ظاهراً تا آنوقت اکثریت رفته بودند، ولی باز هم جمعیت خوبی با یک عالمه پرچم در میدان (که خیلی میدان بزرگی است) پراکنده بودند. مدام ماشینهای پرچمدار را میشدند و انگار اینجا از مقصدها یا منزلگاهها و ایستگاههای مهم خیابانگردهای این شبها در غرب تهران بود. یک خیمهٔ بزرگ موکب چای هم آنجا برقرار بود.
۱۱. میدان انقلاب
اصلا تصوری نداشتیم که میدان انقلاب هم تجمع باشد، آنهم آنوقت شب. من از دیشب که تجمع دانشگاه را دیدم در این تصور بودم که بعید است چهار قدم آنطرفتر تجمع مجزایی باشد. از طرفی به تازگی پایین میدان انقلاب را زده بودند و از طرفی ما حوالی دوازده شب رسیدیم انقلاب. خلاصه با کمال تعجب یک جمعیت عظیم و پرشور و خیلی بیشتر از جمعیت صادقیه را آنوقت شب در انقلاب دیدیم و کلی انرژی گرفتیم. درستش هم همین است که ساعت حضور در تجمعات و خیابانها یکی نباشد و همواره چراغ حضور روشن باشد. دقت کردم دیدم ضلع شمالی جمعیت فشردهتر است. رفتم جلو دیدم بله، جناب آقا نریمان پناهی، مرثیهخوان محبوب و شریف و رزمندهٔ زمان جنگ، لباس رزم به تن، پشت میکروفون است؛ گاهی حرف میزند، گاهی نوحه میخواند و گاهی شعار میگوید و میگیرد. و مردم محو صحبتهایش هستند و در تعامل دائم با او: با سینهزدن، اشکریختن یا شعاردادن. واقعا حرفهایش هم دلنشین بود. شعارها اینجا خیلی زیاد و متکثر بود به نسبت همه جاهای دیگر. بیشتر اینها بود: «سپاهی ارتشی انتقام انتقام» «نه سازش نه تسلیم نبرد با آمریکا»، «میمیریم میمیریم ذلت نمیپذیریم»، «عوامل کودتا اعدام باید گردند»، «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر منافق» و... . چندتایی هم شعار تفرقهافکن، احمقانه و سیاستزده از سوی یکی دونفر سر داده شد که علیرغم اصرارشان از سوی مردم تکرار نشد و زود محو شد. مردم این روزها وضعیت عجیب و متناقضی دارند: هم به شدت خشمگین و عزادار، هم به شدت حواسجمع و هوشیار.
@FihMaFih
اگر تهرانید
و زندهاید و
و بیدارید و
ترسیدید از صدای موشکباران
این دعای بسیار قدرتمند منقول از حضرت علیبنموسی الرضا صلوات الله علیه را بخوانید:
بِسْمِ اللَّهِ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ فَوَقَاهُ اللَّهُ سَيِّئَاتِ مَا مَكَرُوا لا إِلَهَ إِلّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَ نَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذَلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ مَا شَاءَ اللَّهُ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللَّهِ مَا شَاءَ اللَّهُ لا مَا شَاءَ النَّاسُ، مَا شَاءَ اللَّهُ وَ إِنْ كَرِهَ النَّاسُ حَسْبِيَ الرَّبُّ مِنَ الْمَرْبُوبِينَ حَسْبِيَ الْخَالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقِينَ حَسْبِيَ الرَّازِقُ مِنَ الْمَرْزُوقِينَ حَسْبِيَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ حَسْبِي مَنْ هُوَ حَسْبِي حَسْبِي مَنْ لَمْ يَزَلْ حَسْبِي حَسْبِي مَنْ كَانَ مُذْ كُنْتُ لَمْ يَزَلْ حَسْبِي حَسْبِيَ اللَّهُ لا إِلَهَ إِلّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ.
وخوب میشود که هر صبح تکرارش کنید.
و شبهای دیگر هم قبل از خواب یا وقت شنیدن این صداها یا هر احساس خطر جدی این دعا را سه یا هفتبار بخوانید:
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم اجعلنی فی دِرعِکَ الحَصینه
اللتی تَجعلُ فیها من تُرید
به امید نابودی اسرائیل و خواری آمریکا
و بیداری جاهلان در تمام جهان
@FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻#روایت_تهران : میدانگردی، قسمت چهارم: فلکهٔ دوم صادقیه، میدان انقلاب [#روایت_جنگ] شب چهارم دیر ر
🔻* #روایت_تهران : میدانگردی، قسمت پنجم:
میدان تجریش و میدان ونک*
[#روایت_جنگ]
باز هم یک شب عقبافتادم از روایت میدان، به دلیل همین شرایط جنگی که بماند. القصه، پریشب راهی خیابانها و میدانهای شمالی شدیم. شبهای قبل غرب و شرق و مرکز را رفته بودیم. لذا شب پنجم گفتیم برویم شمال شهر. یک نکته را بگویم، برخلاف برداشتی که داشتم: هرچه میگذرد جمعیت میدانها بیشتر میشود. هم عجیب است، هم درست است و باید همین هم باشد و باید تا آخرین روز جنگ این اتفاق به همین شکل توسعه پیدا کند.
۱۲. میدان تجریش
درمورد میدان تجریش و کلا شمال تهران تصورم درست مثل تصورم از تهرانپارس و صادقیه اشتباه درآمد. در تجریش یک جمعیت عظیم باورنکردنی بود. باید مسیر خیلی زیادی را پیاده میآمدی تا فقط به حاشیهٔ جمعیت میدان میرسیدی. در طول مسیر هم گروههای مختلفی پرچم به دست ایستاده بودند. جمعیت آنقدر زیاد بود که چندان خوش نگذشت! یک مجری تلویزیونی داشت صحبت میکرد که ما رسیدیم، نه خیلی خوب نه خیلی بد. گاهی حس میکنم بعضی مجریها متوجه عظمت ماجرا نیستند و هنوز در قالب مجریاند؛ البته تلاشش را میکرد. یکجای صحبتش بهش خبر دادند و اعلام کرد با نزدیک شدن ناو لینکلن ارتش با چهار اصابت موفق بهش حمله کرده، این را که گفت جمعیت منفجر شدند! جمعیتی که آنقدر زیاد و پرشور بود سکوتش هم خودش انفجاری بود! در میانهٔ مراسم اگر مجری فقط چند ثانیه سکوت میکرد یا حتی جذابیت حرفش کم میشد مردم خودجوش شروع میکردند شعار میدادند. بیشتر شعارهای تجریش در خونخواهی از خون رهبر، پرهیز از سازش، تسلیمناپذیری، دفاع از وطن، اتحاد، دفاع از نیروهای نظامی و حمله به منافقان و وطنفروشان بود.
بالاخره اینجا میدانی است که سرداری بزرگ و معنوی آن را در سایهٔ خود دارد: امامزاده صالح.
۱۳. میدان ونک
بعد از تجریش با کلی بدبختی و ترافیک راهی ونک شدیم. طبیعتاً خیلی دیر رسیدیم و به تهدیگ ماجرا رسیدیم، ولی تهدیگش چرب بود! با اینکه آخر مراسم و وقت دعا بود جمعیت هنوز خیلی زیاد بود. مداح میثم مطیعی بود و صدایش نشان میداد قبل از این دعا و انابه حسابی حماسهخوانی کرده. یکچیزی تو حرفهایش خیلی بگیر بود، یکجا گفت: دوستانی که شبها میروند خیابانگردی با پخش مداحی و پرچمگردانی خیلی کار مهمی میکنند ولی به ساعت هم دقت کنند و مراقب باشند حقالناس تضییع نشود و دیروقت صدا را آنقدر زیاد نکنند در کوچهها که اگر کسی مریض داشت یا خواب بود اذیت نشود. این منطق و ادب در اوج سوگ و خشم کجا، منطق دیگی که برای من نجوشه تو سر سگ بجوشه کجا! بگذریم، من این ساعت پایان سروصدا را برای خودم دوازده مشخص کرده بودم از قبل. چه اینکه برعکسش هم هست. یعنی خود موسیقی حماسی و حضور خیابانی به خیلیها که دچار اضطرابند حس آرامش و اطمینان میدهد. آدم خودش باید مرزش را همهجا پیدا کند. دیگر اینکه اینجا هم شعارها شبیه قبلی بود، ولی محدودتر، شاید چون آخرش رسیدیم. دیگر اینکه چای میدادند و چایشان بهنظرم دمنوش سیب و به بود که آرامشبخش است؛ یکی از زیباییهای این تجمع نظم و پوشش و ادب و برخورد شوخ و شنگ نوجوانهای خادم هیئت آقای مطیعی و امامزاده قاضیالصابر بود.
و اما زیبایی و تناسب دیگر ناخواستهٔ تجمع ونک حضور مجسمهٔ با شکوهی از آرش کمانگیر بود، در میانهٔ میدان!
به امید موفقیت و پیروزی آرشان دلاور سرزمینمان ایران ✌🏽🇮🇷
@FihMaFih