در آن نیامده ایام
🔻 #روایت_تهران : میدانگردی، قسمت اول: شهدا، هفتتیر، ولیعصر [#روایت_جنگ] تهران نه به خلوتی جنگ ۱۲
🔻#روایت_تهران : میدانگردی، قسمت دوم:
هفتحوض، تهرانپارس، کوکاکولا، سیزدهآبان
[#روایت_جنگ]
شب دوم به میدانهای بیشتری سر زدیم که شاید استراتژی درستی نبود چون به بعضی نرسیدیم. همان سه میدان کافی بود. به نسبت شب قبل، جمعیتها، هماهنگیها، شورها و نظمها خیلی بیشتر بود.
۴. میدان هفتحوض
میدان هفتحوض با همان میدان نبوت، یکی از قدیمیترین، بزرگترین و مهمترین میدانهای محدودهٔ شرق تهران است، در محلهٔ نارمک، با بافتی اصیل و قدیمی. شب دوم را از آنجا شروع کردیم چون از همه شرقیتر بود. ولی آنقدر توی راه بودیم بخش اصلی برنامهشان تمام شده بود. همچنین علیرغم عظمت و بزرگی میدان، جمعیت آنقدر زیاد بود که کل میدان و بیرونش را هم پر کرده بود و ترافیک جدیای برای کسانی که میخواستند با ماشین به محدودهٔ میدان نزدیک شوند ایجاد شده بود. بعد از پایان بخش اصلی و اولی مراسم، جمعیت عظیمی به صورت دسته از میدان جدا شدند تا در محله دستهگردانی کنند، درست مثل دستههای عاشورایی، با این تفاوت که شعارها بیشتر ملی بود تا مذهبی. همچنان «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر منافق» با بیشترین ابراز خشم و حجم صدا در صدر شعارهای دیگر بود. این اولینبار بود که در مشاهدات میدانیام دستهگردانی و امنیتبخشی خیابانبهخیابان و کوچهبهکوچه را هم دیدم.
۵. فلکه دوم تهرانپارس
تهرانپارس قبل از انقلاب از محلهای سکونت، اربابان آمریکایی شاه بود. قبل از سکونت آمریکاییها اینجا چند روستا بود از جمله روستای باصفایی به نام مهدیآباد. روستا دارای قناتی تاریخی و ارزشمند بود. آمریکاییها دههٔ سی قنات را تصرف و سپس خشک میکنند و با همین روش روستا ویران و مخروبه و متروکه میشود و آنها به کمک فرانسویها بهطور کامل اشغالش میکنند. بعد از انقلاب آمریکاییها بیرون رانده میشوند ولی طبیعتاً تأثیراتی از آنها تا همین امروز در این منطقه باقیست و منطقه نهچندان یکدست است و نهچندان اصیل. از همینرو من توقع جمعیت زیادی آنجا نداشتم ولی اتفاقاً از میدانهای بسیار شلوغ، پرانرژی و پرهیجانی بود که این شبها دیدم. خانمی یکعالمه گل نرگس بین مردم و پاسدارها توزیع میکرد. برای اینکه فلکه بسته نشود و تردد ماشینها به راحتی برقرار باشد سن را پشت به چهارراه و رو به خیابان شمالی (خوشوقت) ساخته بودند. با اینحال جمعیت آنقدر زیاد بود که کل فلکه را در بر گرفته بود و جمعیت اصلی پشت سن بودند! وقتی ما رسیدیم یک روحانی داشت با شور و هیجان سخنرانی میکرد، و شاید هر پنج دقیقه مکثی میکرد و مردم با فریاد و شعار حرفهایش را تأیید میکردند. بهجز منطقیبودن و جذاببودن سخنان خطیب، شاید همین تعاملیبودن و کنشوواکنشیبودن بود که تجمع تهرانپارس را خیلی متمایز و انرژیبخش کرده بود.
۶. میدان ۱۳آبان
وقتی ما رسیدیم تقریباً تمام شده بود. از دوستانم پرسیدم گفتند شبهای دیگر هم زود تمام شده و زیاد شلوغ نشده. و این شاید به علت نزدیکی زیادش به یک محل تجمع دیگر است، شاید اصلا نباید جزو میدانهای اصلی انتخاب میشد؛ اما آن محل تجمع دیگر:
۷. چهارراه کوکاکولا
قبل از اینکه برویم اینجا فکر میکردم حتما خلوت خواهد بود. ولی انفجار جمعیت در چهارراه کوکاکولا بسیار عجیب بود. هر لحظه دستهای عظیم به چهارراه افزوده میشد و دستهای عظیم خارج. کل چهارراه پر جمعیت پرشور بود. به سمت شرق تا خیابان پنجم نیرو هوایی جمعیتهای پراکنده بودند. به سمت غرب و جنوب هم جمعیت پیوسته بودند. بخشهایی از هم مستقل بودند؛ انگار ۲۲ بهمن باشد. خیلی عجیب بود، هم به دلیل منطقه هم به دلیل زمان، گمانم حوالی ده و یازده رسیدیم اینجا و این جمعیتها اینجا بودند. مداح جوانی با صدای قشنگی داشت یک نوحهٔ جدید شخصی و زیبا و البته خاص را میخواند که مردم با کمی سختی تکرارش میکردند. دورتر از چهارراه هر گروهی شعار خودش را میداد. بعضی تکبیر. بعضی مرگ بر آمریکا و بعضی شعارها در سوگ رهبر، در خونخواهیاش و در نبرد بیپایان با آمریکا و مخصوصاً اسرائیل.
@FihMaFih
🔻 سوگ: مرگ سرخ
(قصیدهای در رثای رهبر شهید)
تنها نه خاک... نوحه کنند عرشیان تورا
صاحبعزاست، مهدی صاحبزمان تورا
دیدم میان معرکه، با اهل و کودکان
لبتشنه در مبارزه با دشمنان تورا -
یک لحظه از رضایت حق، سر نتافتی
تا مرگ سرخ آمد و شد نردبان تورا -
شد مقتل تو صحنهٔ تکرار کربلا
واینگونه کرد خالق تو، امتحان تورا
سر دادی و نشد سر تو خم، -چنان حسین -
واینگونه خواست خالق تو، قهرمان تورا
«گفتی فتاد از حرکت چرخ بیقرار»
آن دم که میرهاند ز تن، مرغ جان تورا
«کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی»
آن دم که سوخت -بیشفقت- آشیان تورا
«آه از دمی که با کفن خونچکان، ز خاک»
بینم به رستخیز خلائق عیان تورا
گویی «که کرد یاری من در مسیر حق؟»
پاسخ نمیدهند نه این و نه آن تورا
گویی «که بود منتقم خون پاک من؟»
آنک خروش خیزد از آن کاروان تورا
وآن حلقهٔ عزیز شهیدانت آنزمان
بگرفتهاند همچو نگین در میان تورا
بس لالهها که میدمد و هیچ آفتی
از یادشان نمیبرد ای باغبان! تورا
///
من با کدام حنجره گویم فغان تورا؟
من با کدام شرح نمایم بیان تورا؟
من با کدام واژه؟ کدامین سخن؟ چه حرف؟
یک قطره بازگو کنم ای بیکران تورا؟
همچون منجمان به تماشا نشستهام
شاید فراز خاک بجویم نشان تورا
با راهوار اشک، بسی گشتم و ... دریغ
یابم کدام گوشهٔ این کهکشان تورا؟
آنسان به شاهراه شهادت قدم زدی
که خاکریز عقل ندارد گمان تورا
آنسوی این جهانی و در حسرتت جهان
وآنگه مگر به خواب ببیند جهان تورا
آنسوی این جهانی و در دستگاه عشق
فرمان برند جملهٔ ایرانیان تورا
فرمان برند جملهٔ آزادگان دهر
فرمان برند جمله ز پیر و جوان تورا
تیغ است و آتش است و شعور است و غیرت است
تا کین به خون کشیم هم از دشمنان تورا
///
ما را چه جای سوگ و چه شأن گریستن؟
صاحبعزاست، مهدی صاحبزمان تورا
#حسن_صنوبری
#روایت_جنگ
#شعر
@FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻#روایت_تهران : میدانگردی، قسمت دوم: هفتحوض، تهرانپارس، کوکاکولا، سیزدهآبان [#روایت_جنگ] شب دوم
🔻#روایت_تهران : میدانگردی، قسمت سوم:
چهارراه ولیعصر، دانشگاه تهران
[#روایت_جنگ]
شب سوم اول یک اشتباه بزرگ انجام دادم. نمیدانم از کی و کجا شنیده بودم میدان فردوسی هم تجمع هست. پیاده و تنها با کلی بار و وسائل و خستگی تا فردوسی رفتم و دیدم هیچکس جز خودم نیست!
چون همان روز حوالی میدان انقلاب را حسابی زده بودند حدس زدم باید همان طرفها باشد. لذا حوالی ساعت نه راه افتادم:
۸. چهارراه ولیعصر
تقاطع «ولیعصر - انقلاب» در حالت عادی ظاهرا از شلوغترین چهارراههای شهر و بلکه کشور است. تا قبل از اینکه قالیباف آن زیرگذر عظیم را زیرش تاسیس کند (که الآن در زمان جنگ هم خیلی به کار میآید) تزاحم و ترافیک توامان ماشین و انسان هم معضل ترافیکی بزرگ و هم یک همایش ناخواستۀ عظیم بشری را هرروز رقم میزد. در مسیرم به سمت انقلاب اول اینجا را دیدم. البته تجمع به معنای بزرگ و شلوغ نبود، ولی همان جمعی که بودند خیلی پر انرژی و پرشور بودند. همگی دائم در حال پرچمگردانی و شعاردادن و انرژیدادن به ماشینها و رهگذران بودند.
۹. جلوی دانشگاه تهران
مسیر را که ادامه دادم از حوالی خیابان قدس با دستههای بزرگ و پرشور جمعیت مواجه شدم. با حس و حال ۲۲ بهمن که در همین خیابان هم برگزار میشود. اینجا بود که فهمیدم تجمع اصلی مقابل دانشگاه تهران است. در خیابان ناخواسته افتادم در یک دسته که خیلی زیبا بود پرچمها و علمهایشان. از همین زیبایی حدس زدم بچههای هیئت هنرند و بودند. با همانها مسیر را ادامه دادم. پرچم من خیلی کوچک بود و اعصابم خورد بود و حالا قرار گرفتم در میان آنها که پرچمهایشان بزرگ بود حالم را بهتر میکرد. افطار در دفتر با همکارم فقط چای و چندتا بیسکوییت خورده بودم و اینجا بود که دیگر ضعفم زیاد شده بود. ولی همینطور که مستانه ادامه میدادم رسیدیم به گروهی که ساندویچ نان+پنیر+خرما و چای میدادند و من هم نجات پیدا کردم. شعارها بیشتر اینها بودند: «مرگ بر آمریکا»، «الله اکبر»، «ای رهبر شهیدم ؛ راهت ادامه دارد»، «یا حجتبنالحسن ؛ عجل علی ظهورک» بود؛ این آخری را همه با سوز میگفتند؛ یک آقایی جلوی من بود قد خیلی بلند و موی سفیدی داشت؛ به این شعار که رسیدیم، ایستاد، صورتش را رو به آسمان و دستانش را هم به آسمان بلند کرد، بعد دیدم شانههایش دارد میلرزد،با گریه چندبار آرام شعار را تکرار کرد، بالا را نگاه کردم، ماه کامل معلوم بود در آسمان شفاف، حس میکردم دستانش تا ماه میرسید.
وقتی رسیدیم جلوی دانشگاه دیدم موکت سرخ پهن است و جمعیت زیادی از مردم نشستهاند؛ خیلیها بچههای کوچک آورده بودند و بچهها روی موکت میدویدند، دکور زیبایی جلوی سردردانشگاه با تصویر رهبر شهیدمان بود و مراسم شعرخوانی برپا بود. شعرخوانی که تمام شد، هیئتهنریها رفتند روی سن، سنج و دمامهایشان را درآوردند و شروع به نواختن کردند. اول با تمپوی آهسته و تک ساز و بعد کمکم سازها و شوروحال ضرب بیشتر شد. با ضرب موسیقی جمعیت هم پرچمهای ایران را تکان میدادند و علیرغم شور حماسی خیلیها میگریستند. شور شور محرم بود. حس کردم زیباترین کنسرت جهان است.
@FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻#روایت_تهران : میدانگردی، قسمت سوم: چهارراه ولیعصر، دانشگاه تهران [#روایت_جنگ] شب سوم اول یک اشت
🔻#روایت_تهران : میدانگردی، قسمت چهارم:
فلکهٔ دوم صادقیه، میدان انقلاب
[#روایت_جنگ]
شب چهارم دیر راه افتادم و بیشترش را بهجای میدانگردی به خیابانگردی و پرچمگردانی گذراندیم. خیلیهای دیگر هم این شبها در خیابانهای تهران (دیدم) و شهرهای مختلف (شنیدم) در شهر پرچم میگردانند و آهنگ یا مداحی حماسی پخش میکنند و خیابان را با همهٔ وجود میپایند. از طرفی یادم نبود باز محل تجمعها را و جستجوی بله و ایتا هم کار نمیکرد، ذرهبین هم که هیچ، لذا یک میدان را اشتباهی رفتیم: میدان فلسطین.
۱۰. فلکه دوم صادقیه
فلکه دوم صادقیه یا همان میدان صادقیه از مهمترین میدانهای غرب تهران است. به ما این منطقه قبل از انقلاب آریاشهر میگفتند و ظاهراً از مناطقی است که در تهران قدیم بیابان و بیرون از شهر بوده. گسترش اساسیاش هم مثل بیشتر نقاط غربی دیگر شهر پس از انقلاب و همراه با حضور مهاجران بوده. من کلا به عنوان یک آدم شرقی و همواره شرقنشین کلا علاقهای به منطقهٔ غرب تهران ندارم و هروقت گذارم میافتد حس میکنم در شهر خودم نیستم. امشب هم خیلی دیر آمدیم، حدودا ساعت ده و نیم. تقریباً پایان کار تجمع بود و اندکی بعد از حضور ما دعای فرج را دستهجمعی خواندند که تمام کنند؛ یعنی ظاهراً تا آنوقت اکثریت رفته بودند، ولی باز هم جمعیت خوبی با یک عالمه پرچم در میدان (که خیلی میدان بزرگی است) پراکنده بودند. مدام ماشینهای پرچمدار را میشدند و انگار اینجا از مقصدها یا منزلگاهها و ایستگاههای مهم خیابانگردهای این شبها در غرب تهران بود. یک خیمهٔ بزرگ موکب چای هم آنجا برقرار بود.
۱۱. میدان انقلاب
اصلا تصوری نداشتیم که میدان انقلاب هم تجمع باشد، آنهم آنوقت شب. من از دیشب که تجمع دانشگاه را دیدم در این تصور بودم که بعید است چهار قدم آنطرفتر تجمع مجزایی باشد. از طرفی به تازگی پایین میدان انقلاب را زده بودند و از طرفی ما حوالی دوازده شب رسیدیم انقلاب. خلاصه با کمال تعجب یک جمعیت عظیم و پرشور و خیلی بیشتر از جمعیت صادقیه را آنوقت شب در انقلاب دیدیم و کلی انرژی گرفتیم. درستش هم همین است که ساعت حضور در تجمعات و خیابانها یکی نباشد و همواره چراغ حضور روشن باشد. دقت کردم دیدم ضلع شمالی جمعیت فشردهتر است. رفتم جلو دیدم بله، جناب آقا نریمان پناهی، مرثیهخوان محبوب و شریف و رزمندهٔ زمان جنگ، لباس رزم به تن، پشت میکروفون است؛ گاهی حرف میزند، گاهی نوحه میخواند و گاهی شعار میگوید و میگیرد. و مردم محو صحبتهایش هستند و در تعامل دائم با او: با سینهزدن، اشکریختن یا شعاردادن. واقعا حرفهایش هم دلنشین بود. شعارها اینجا خیلی زیاد و متکثر بود به نسبت همه جاهای دیگر. بیشتر اینها بود: «سپاهی ارتشی انتقام انتقام» «نه سازش نه تسلیم نبرد با آمریکا»، «میمیریم میمیریم ذلت نمیپذیریم»، «عوامل کودتا اعدام باید گردند»، «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر منافق» و... . چندتایی هم شعار تفرقهافکن، احمقانه و سیاستزده از سوی یکی دونفر سر داده شد که علیرغم اصرارشان از سوی مردم تکرار نشد و زود محو شد. مردم این روزها وضعیت عجیب و متناقضی دارند: هم به شدت خشمگین و عزادار، هم به شدت حواسجمع و هوشیار.
@FihMaFih
اگر تهرانید
و زندهاید و
و بیدارید و
ترسیدید از صدای موشکباران
این دعای بسیار قدرتمند منقول از حضرت علیبنموسی الرضا صلوات الله علیه را بخوانید:
بِسْمِ اللَّهِ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ فَوَقَاهُ اللَّهُ سَيِّئَاتِ مَا مَكَرُوا لا إِلَهَ إِلّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَ نَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذَلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ مَا شَاءَ اللَّهُ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللَّهِ مَا شَاءَ اللَّهُ لا مَا شَاءَ النَّاسُ، مَا شَاءَ اللَّهُ وَ إِنْ كَرِهَ النَّاسُ حَسْبِيَ الرَّبُّ مِنَ الْمَرْبُوبِينَ حَسْبِيَ الْخَالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقِينَ حَسْبِيَ الرَّازِقُ مِنَ الْمَرْزُوقِينَ حَسْبِيَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ حَسْبِي مَنْ هُوَ حَسْبِي حَسْبِي مَنْ لَمْ يَزَلْ حَسْبِي حَسْبِي مَنْ كَانَ مُذْ كُنْتُ لَمْ يَزَلْ حَسْبِي حَسْبِيَ اللَّهُ لا إِلَهَ إِلّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ.
وخوب میشود که هر صبح تکرارش کنید.
و شبهای دیگر هم قبل از خواب یا وقت شنیدن این صداها یا هر احساس خطر جدی این دعا را سه یا هفتبار بخوانید:
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم اجعلنی فی دِرعِکَ الحَصینه
اللتی تَجعلُ فیها من تُرید
به امید نابودی اسرائیل و خواری آمریکا
و بیداری جاهلان در تمام جهان
@FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻#روایت_تهران : میدانگردی، قسمت چهارم: فلکهٔ دوم صادقیه، میدان انقلاب [#روایت_جنگ] شب چهارم دیر ر
🔻* #روایت_تهران : میدانگردی، قسمت پنجم:
میدان تجریش و میدان ونک*
[#روایت_جنگ]
باز هم یک شب عقبافتادم از روایت میدان، به دلیل همین شرایط جنگی که بماند. القصه، پریشب راهی خیابانها و میدانهای شمالی شدیم. شبهای قبل غرب و شرق و مرکز را رفته بودیم. لذا شب پنجم گفتیم برویم شمال شهر. یک نکته را بگویم، برخلاف برداشتی که داشتم: هرچه میگذرد جمعیت میدانها بیشتر میشود. هم عجیب است، هم درست است و باید همین هم باشد و باید تا آخرین روز جنگ این اتفاق به همین شکل توسعه پیدا کند.
۱۲. میدان تجریش
درمورد میدان تجریش و کلا شمال تهران تصورم درست مثل تصورم از تهرانپارس و صادقیه اشتباه درآمد. در تجریش یک جمعیت عظیم باورنکردنی بود. باید مسیر خیلی زیادی را پیاده میآمدی تا فقط به حاشیهٔ جمعیت میدان میرسیدی. در طول مسیر هم گروههای مختلفی پرچم به دست ایستاده بودند. جمعیت آنقدر زیاد بود که چندان خوش نگذشت! یک مجری تلویزیونی داشت صحبت میکرد که ما رسیدیم، نه خیلی خوب نه خیلی بد. گاهی حس میکنم بعضی مجریها متوجه عظمت ماجرا نیستند و هنوز در قالب مجریاند؛ البته تلاشش را میکرد. یکجای صحبتش بهش خبر دادند و اعلام کرد با نزدیک شدن ناو لینکلن ارتش با چهار اصابت موفق بهش حمله کرده، این را که گفت جمعیت منفجر شدند! جمعیتی که آنقدر زیاد و پرشور بود سکوتش هم خودش انفجاری بود! در میانهٔ مراسم اگر مجری فقط چند ثانیه سکوت میکرد یا حتی جذابیت حرفش کم میشد مردم خودجوش شروع میکردند شعار میدادند. بیشتر شعارهای تجریش در خونخواهی از خون رهبر، پرهیز از سازش، تسلیمناپذیری، دفاع از وطن، اتحاد، دفاع از نیروهای نظامی و حمله به منافقان و وطنفروشان بود.
بالاخره اینجا میدانی است که سرداری بزرگ و معنوی آن را در سایهٔ خود دارد: امامزاده صالح.
۱۳. میدان ونک
بعد از تجریش با کلی بدبختی و ترافیک راهی ونک شدیم. طبیعتاً خیلی دیر رسیدیم و به تهدیگ ماجرا رسیدیم، ولی تهدیگش چرب بود! با اینکه آخر مراسم و وقت دعا بود جمعیت هنوز خیلی زیاد بود. مداح میثم مطیعی بود و صدایش نشان میداد قبل از این دعا و انابه حسابی حماسهخوانی کرده. یکچیزی تو حرفهایش خیلی بگیر بود، یکجا گفت: دوستانی که شبها میروند خیابانگردی با پخش مداحی و پرچمگردانی خیلی کار مهمی میکنند ولی به ساعت هم دقت کنند و مراقب باشند حقالناس تضییع نشود و دیروقت صدا را آنقدر زیاد نکنند در کوچهها که اگر کسی مریض داشت یا خواب بود اذیت نشود. این منطق و ادب در اوج سوگ و خشم کجا، منطق دیگی که برای من نجوشه تو سر سگ بجوشه کجا! بگذریم، من این ساعت پایان سروصدا را برای خودم دوازده مشخص کرده بودم از قبل. چه اینکه برعکسش هم هست. یعنی خود موسیقی حماسی و حضور خیابانی به خیلیها که دچار اضطرابند حس آرامش و اطمینان میدهد. آدم خودش باید مرزش را همهجا پیدا کند. دیگر اینکه اینجا هم شعارها شبیه قبلی بود، ولی محدودتر، شاید چون آخرش رسیدیم. دیگر اینکه چای میدادند و چایشان بهنظرم دمنوش سیب و به بود که آرامشبخش است؛ یکی از زیباییهای این تجمع نظم و پوشش و ادب و برخورد شوخ و شنگ نوجوانهای خادم هیئت آقای مطیعی و امامزاده قاضیالصابر بود.
و اما زیبایی و تناسب دیگر ناخواستهٔ تجمع ونک حضور مجسمهٔ با شکوهی از آرش کمانگیر بود، در میانهٔ میدان!
به امید موفقیت و پیروزی آرشان دلاور سرزمینمان ایران ✌🏽🇮🇷
@FihMaFih
در آن نیامده ایام
پیوستِ قسمت پنج میدانگردی #روایت_جنگ @FihMaFih
🔻 #روایت_تهران : میدانگردی، قسمت ششم:
خراسان و نازیآباد
[#روایت_جنگ]
شب ششم جمعیت در میدان و خیابان هردو بیشتر بود. این موضوع دو نکته را نشان میدهد. محاسبهٔ دشمن این بوده: «مردم اول عزادار میشوند، میآیند عزاداری میکنند بعد میروند خانه، ما تروریستها و مخالفان را میآوریم توی خیابان و جنگ داخلی را شروع میکنیم»؛
اما ماجرا اینطور از آب درآمد: «مردم اول در شوک رفتند و بعضی سردرگم شدند؛ این مدت تامین امنیت و مدیریت نظامی درست جنگ برای مردم فرصت بهخودآمدن و هشیاری خرید، حالا مردم خودشان را پیدا کردهاند و هوشمندانه دارند کار درست میکنند»
فقط یک چیز ممکن است بتواند این نیروی عظیم و قدرتمند را خراب کند: «شایعه» و «تفرقه»
پس در موقعیت جنگی وظیفهٔ ملی است که محکم مقابل هر نوع اختلافافکنی و تفرقهافکنی و هر نوع بازگوییِ شایعه یا حتی خبر غیرموثق و گمانهزن بایستیم
۱۴. میدان خراسان
اینجا میدان مبارزان و شهیدان بیشمار روزگار انقلاب و جنگ است. ساواک وقتی میخواست با انقلابیها برخورد کند میآمد در این منطقه بازداشت کور گروهی انجام میداد. یک عالمه آدم را که چیزی ازشان نمیدانست گروهی دستگیر میکرد، گروهی کتک میزد، بعد تازه میداد بررسی کنند اینها مبارزند یا نه.
میدان خراسان به دستههای بزرگ عاشورا و جشنهای بزرگ و طاقنصرتهای عظیم نیمهشعبانش هم در شرق و جنوب تهران مشهور است. شب قبل که رفتیم تجمعی عظیم و پرشور دیدیم که ترکیب آن غمها و شادیها بود:
گریستن، اما با پرچم سهرنگ 🇮🇷
در بیشتر میادین بیش از همه حماسه را میدیدیم و انابه و توسل به امام زمان را؛ اما در خراسان سوگواری و روضهای پرشور دیدیم برای دختربچههای دانشآموز شهید مینابی. حدود ۱۸۰ کودک بیگناه که روز اول جنگ توسط حلقهٔ اپستین و پدوفیلهای حرامزادهٔ عالم موشکباران شدند. روضهخوان روضه میخواند و گریز میزد به رقیه و علی اصغر امام حسین علیهمالسلام و دوباره از کربلا گریز میزد به دختربچههای شهید ایرانی. وقت نوحهخوانی مردم پرچمها را میگرداندند و زار میزدند و بر سینه میزدند. این مردم، این محبت، این حرارت، این سوز سینه شکستناپذیر است و لانهٔ حرامیان را خواهد سوزاند.
بعضی از دوستان انقلابی فکر میکنند باید غم را حذف کرد و فقط از حماسه گفت؛ در حالیکه اشتباه است، شیعه، شیعهٔ راستین، همواره غم و حماسه را بههم آمیخته، این خاصیت و ویژگی ما و راز تربیت معنوی و الهی ما و رمز پیروزی ماست. بله غمِ خالی میشود اهل سنت، یا نهایتاً انجمن حجتیه. ولی حماسه و فریاد خالی هم میشود کمونیسم، میشود چپبازی یا مطالبهگری بیمعنویت و آخرش توحش. چون بهمرور از انسانیت و لطافت و اخلاق خالی میشود. ترکیب اشک و حماسه است که میشود حاجقاسم، میشود خامنهایِ شهید، که هم لطیفترین انسان این کرهٔ خاکی پس از معصوم بود و هم شجاعترین.
۱۵. میدان دوم نازیآباد
باز طول دادیم و البته به دلیل نابلدی راه، خیلی دیر رسیدیم نازیآباد. نوشته بودند میدان دوم نازیآباد، ولی این عبارت در هیچ نقشهای نبود و از هر نازیآبادی که میپرسیدیم با تعجب نگاهمان میکرد. منظورشان این بوده: بازار دوم نازیآباد که البته میدان بسیار عظیمی است، خیلی بزرگتر از میدان خراسان و در ویدئوها دیدم همان شب جمعیتی مثل یک لشکر آنجا جمع بودهاند. ما آخر شب رسیدیم و تقریباً تمام بود. یک وانت پرچمدار از اهالی همانجا باند مداحی و آهنگ را روشن کرد که راه بیفتد؛ ما هم قبلش خواهش کردیم یک پرچم بهمان بدهد چون پرچمهای بزرگ و سالممان کم بود (تمام این پنج روز دنبال پرچم بودم) پرچم را داد و دنبالش راه افتادیم. دوتا ماشین در نازیآباد بدون همراهی و هماهنگی با کسی. فکر کردم همین خودمان دوتا تا آخر باید این محدوده را امن کنیم. ولی یکی یکی گذری هرکس میدید اضافه میشد. به مولوی که رسیدیم دیدیم بیستتا ماشین و بیستتا موتوریم. خیلی عجیب بود. تا حالا چنین تجربهای را نداشتم که بزنی به دل خیابان با یک پرچم و باند و مردم اتومات بهت بپیوندند، آنهم آن وقت شب، حوالی یازده. همینطور هم بیشتر میشدیم و پرانرژیتر. در اوج سرعت بودیم که یک ماشین با نمرهٔ خارجی بهمان نزدیک شد، یک خانم و آقای میانسال بودند، خانم بیحجاب بود و به ما گفت پرچم خیلی کوچک و داغانی که جلوی ماشین است را بهش بدهیم، همان پرچم بزرگ جدید را ضمن حرکت با بدبختی دادیم بهش، خیلی خوشحال شد و آنها هم با پرچمگردانی به کاروان ماشینی امنیتبخشی و حماسهخوانی نازیآباد پیوستند! یک نفر هم پرچمش چوب نداشت او هم ضمن حرکت چوب ما که پرچمش پاره شده بود را گرفت! خلاصه از عضو عملیاتیتر گروه خواهش کردیم سری به مهستان یا حسنآباد بزند و برای شبهای بعد دست ما را با قویترین سلاح فوق هستهای جهان پرکند:
«پرچم مقدس ایران
که مزین است به نام مبارک الله» 🇮🇷
@FihMaFih
🔻شهادتنامه
(ترکیببندی در سوگ و حماسهٔ رهبر ایران، فرماندهٔ آزادگان، و نائب حضرت ولی عصر ـسلام الله علیه- آیتاللهِ شهید، خامنهای)
برخیز! هان! که معرکهٔ امتحان رسید
بشنو! که بانگ ماتم آخرزمان رسید
بنگر که باز حضرت زهرا به سوی خاک
با اشک و آه از حرم آسمان رسید
آیا حسین بار دگر سربریده شد؟!
کآه و فغان به خیمهٔ کرّوبیان رسید؟
فرق علیست در رمضان، باز خونچکان؟!
کاینگونه زلزله به زمین و زمان رسید؟
خون گریه کن، که موسم آسودگی گذشت
فریاد کن، که صبر محمّد به جان رسید
آن ترس کهنهای که به دل بود سالها
خاکم به سر، به عالم امکان همان رسید
خاکم به سر که از تن ما سر نرفت و آه
تیغ ستم به نائب صاحبزمان رسید
وآنگه شرار نسلکشان و حرامیان
سوزنده تا به مدرسهٔ کودکان رسید
یک چشم سوی دشمن و یک چشم بر خیام
آوخ چهها کشید، دم واپسین امام
|||
برخیز! هان! که حیدر کرار کشته شد
شیرخدا، دوباره، دگربار کشته شد
ای انتقام! خیز! که رهبر ز پا نشست
ای کاروان! بمان! که جلودار کشته شد
آری «علی» دوباره و در «ماه روزه» باز
با دست خصم قاتل خونخوار کشته شد
در جنگ تنبهتن نه و با آگهی، که باز
از پشت سر، به خنجر غدار کشته شد
دردا، حنا، محاسن خود را به خون گذاشت
مردی که در نهایت ایثار کشته شد
گفتند «خانه بود مگر...؟» آه، باز هم
در زیرِ بارِ تهمتِ اغیار کشته شد
میشد نهان شود، بگریزد، ولی امام
مردانه در میانهٔ پیکار کشته شد
از مرگ خویش آگه و با قتل خویش شاد
آنک به شوق لحظهٔ دیدار کشته شد
یک جو هم از خزانهٔ دنیایتان نخواست
او که به دست قوم رباخوار کشته شد
این بس، برای پاکی آن لالهگونعبا
شد کشته با درندگیِ اشقیالاشقیا
|||
برخیز هان! که همهمهٔ کربلا بهپاست
شورِ نشور و دمدمهٔ ابتلا بهپاست
برخیز هان! که زینب کبریست نوحهخوان
برخیز هان! که ولولهٔ نینوا بهپاست
«باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟
باز این چه رستخیز» که در کوچهها بهپاست؟
از نو صدای هلهلهٔ کوفیان رسد
خاکم به سر، عزای شه اولیا بهپاست
از نو حسین، تشنهلبان، کشته شد، هلا!
بار دگر حماسهٔ خون خدا بهپاست
تنها نه و دوباره به همراه کودکش
خون گریه کن که ماتم آل عبا بهپاست
از نو علی اصغر و از نو رقیه ... آه...
بر سر بزن که معرکهٔ اشقیا بهپاست
یک عمر دم زدید، گر از یاری حسین
نک آزمون دعویِ یالیتنا بهپاست
نامرد تا ز مرد شناسد، امام عصر
آنک دوباره محشر قالو بلا بهپاست
بر ذوالفقار خشم، زده تکیه، ندبهخوان
فرماندهٔ زمین و زمان، صاحبالزمان
|||
مهدی بیا که مشرق و مغرب خراب شد
هنگام انتقام و شب انقلاب شد
مهدی بیا که زلزلهٔ واپسین رسید
مهدی بیا که ساعت روز حساب شد
مهدی بیا که برفِ نشسته به کوهِ پیر
با خونِ آفتابِ شفق در خضاب شد
شد بیحساب کار جهان، بیکتاب هم
مهدی بیا که وقت حساب و کتاب شد
پر شد بساط خاک ز خوناب ظلم و جور
هنگام عدل و وقت سوال و جواب شد
زنجیر پاره کرده، سگ هار، آشکار
مهدی بیا که جهل جهان بیحجاب شد
حشر وحوش و دولت دیوان و کین کفر
ای ذوالفقار! وقت نزول عذاب شد
دردا! چه شد که سنگدلان شادمان شدند؟
وایا! چه شد که باز دل سنگ آب شد؟
افتاد روی خاک علمدار لشکرت
مهدی بیا که تیره رخ ماهتاب شد
اینبار جای آب، علمدار مهربان
میخواست آفتاب رساند به کودکان
|||
ای دل بیا که صیحهٔ آخرزمان رسید
فصل شروع سختترین امتحان رسید
وایا اگر خموشی و افسرده باز هم!
برخیز! هان! که نوبت ایرانیان رسید!
دیو سپید بین! که پس از قرنها سکوت
او را زمان غرش آتشفشان رسید
بنگر شکوه کوه دماوند را که چون
از دامنش هزار جحیمِ جهان رسید
آتشفشان خشم خداوند ذوالجلال
همچون شهاب و صاعقه از لامکان رسید
این لشکر امام زمان است در زمین
این نصرت خداست که از آسمان رسید
این فرصت دوبارهٔ انسانِ دهر بود
آنک به جسم مردهٔ ایام جان رسید
برقِ مهیبِ تیغِ سواری در آسمان
تا آخرین ستارهٔ این کهکشان رسید
آیا تو هم شنیدی و آیا درست بود؟
از سمت مکه بود صدای اذان رسید؟
اکنون که پیش تاخت از این کاروان، «ولی»
ماییم و تیغ و دشمن و فریادِ «یاعلی»
#حسن_صنوبری
#روایت_جنک
#شعر
@FihMaFih
پای ایران در میان است
چندروز پیش با دوستی صحبت میکردم، برایش یک فرد معمم خیلی نامناسب را مثال زدم، گفتم حتی اگر خبرگان قانون اساسی این فرد را برای رهبری انتخاب کنند، من به حکم عقل سیاسی، به حکم عشق به وطن و به حکم دین، با همه وجود از او حمایت میکنم؛ چه اینکه کشور امروز به یک رهبر واحد، به یک شخص و یک شخصیت در مقام فرماندهی احتیاج دارد، بهویژه در برابر دشمنان و بدخواهان.
اما به همان دوست گفتم کاش با توجه به شرایط جنگی و خطراتی که برای رهبر وجود دارد و با توجه به تجربهٔ تلخ حزبالله در لبنان، این انتخاب یا زود اتفاق نیفتد یا زود علنی نشود. همچنین آرزو کردم فردی که قرار است انتخاب شود هر فردی باشد جز آیتالله سیدمجتبی خامنهای، علیرغم سلامت شخصیتی و همهٔ صلاحیتها و امتیازات بیشمار ایشان، به دلایلی که اکنون گفتنندارد.
در هر صورت و برخلاف تصورات و آرزوهای من در همین زمانهٔ دشوار همین شخصیت عزیز و داغدار به عنوان سومین رهبر ایران انتخاب و اعلام شد. مردی که از نوجوانی جزو جانفدایان ایران و اسلام بوده؛ در وقتی که پسر نفر دوم کشور (رییسجمهور) بوده به خط مقدم جبهه رفته، برای ایران جنگیده و مجروح شده و در این جنگ نیز به جز جراحت شخصی، پدر بزرگوار، همسر، مادر و خواهر خود را دست داده. تصور ترس، انفعال، ضعف، خیانت به وطن و کوتاه آمدن از خونخواهی رهبر شهید و دیگر شهیدان، به اندازه یک کهکشان عظیم از چنین شخصیتی دور است و این امتیاز شخصیتی در چنین جنگ وجودی عظیم بسیار مغتنم است. جدا از اینکه در چنین شرایطی که خامنهای عزیز و مظلوم، با جنایت وحشیانهٔ مستکبران و دیوان دنیای امروز به شهادت رسیده، تا همینجای کار انتخاب دوبارهٔ این نام، به خودی خود یأس و خشم و حیرت را نصیب تمام دشمنان و بدخواهان ایران و اسلام کرده است.
ما معتقدیم این مملکت و این نظام مملکت و نظام متعلق به امام عصر سلام الله علیه است، ما وجود و حضور این امام را باور داریم، و نصرت و یاری و عنایتش را، بهویژه در حق نائبش، اگر ما وظائفمان را انجام بدهیم. مردم ایران در انتخاب خبرگان به وظائف خود عمل کردهاند، در ایستادگی در برابر دشمن خارجی و خونخواهی رهبر شهید به وظیفهٔ خود عمل کردهاند و خبرگان نیز در انتخاب رهبر به وظیفهٔ قانونی و ملی خود عمل کردهاند؛ پس این انتخاب نه فقط مشروع، بلکه مقدس است و امید فراوان است که با عنایت و حمایت حضرت ولی الله الاعظم امام زمان عجل الله تعالی علیه همراه شود و ما ایرانیان به حمایت ایشان در این جنگ عظیم پیروز شویم و ایران عزیز را با همین مرزها و عزت و استقلال کنونی حفظ کنیم.
امیدواریم خدای مهربان این رهبر جوان و این یادگار رهبر شهید را حفظ کند و به او و به ما در رکاب او توفیق بدهد که خونخواه نائب امام زمان و رهبر شهید ایرانمان باشیم. و باید دعا کنیم که خدای متعال کمک کند تا نسبت به انجام وظائف بیشماری که در قبال این رهبر جوانمرد داریم کوتاهی، تعلل و سستی نکنیم و سرانجام جزو اهالی شرم و حسرت نباشیم.
اللّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلى کُلِّ شَیْء قَدیرٌ.
@FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻 #روایت_تهران : میدانگردی، قسمت ششم: خراسان و نازیآباد [#روایت_جنگ] شب ششم جمعیت در میدان و خیا
🔻 #روایت_تهران : میدانگردی، قسمت هفتم:
پیروزی و چهارصد دستگاه
[#روایت_جنگ]
هم از روایتنویسیام عقب افتادم و هم از قانون هر شب یک میدان جدید. و در این ماجرا هم شب قدر مقصر است، هم اعلام رهبر جدید هم گرفتاریها و مشغولیتهای جدیدم.
۱۶. میدان چهارصددستگاه
چهارصددستگاه یکی از محلههای تقریباً قدیمی تهران و بهویژه منطقهٔ پیروزی است. البته قدیمی نه به معنای پیشاپهلوی. همچنین محلهای است با کلی قصه و آدم و حتی ملیت مختلف. روزگاری مستشاران آلمانی اینجا سکونت داشتند و روزگاری دیگر پناهجویان لهستانی. هنرمندی مثل علی اصغر بهاری و دانشمندان و ادبیانی مثل دکتر محمد معین و دکتر حسن حبیبی بچهٔ این محلهاند.
اما ما چند روز پیش در این محله، شهیدی درونگرا، بیادعا، مظلوم، فروتن، همواره متبسم، بسیار مسئولیتپذیر، متعهد، گمنام و بسیار بسیار بسیار مهربان و لطیف و دلسوز را تشییع کردیم که سر به پیکر نداشت، بدنش تکهتکه شده بود، با لب تشنه به شهادت رسیده بود و پیکر بیجانش چندین روز در خاک و خرابه رها شده بود و خانوادهاش از او خبری نداشتند.
تصور اکثریت اهالی محل از او نهایتاً یک عضو فعال و مهربان مسجد بود که همواره در پی گرهگشایی از دیگران است و آنروز شگفتزده میشدند بعضی که به زمزمه در نجوای هم میشنیدند این شهید از جمله کسانی است که در کربلا و عاشورای نائب امام عصر و به همراه او به شهادت رسیده است.
به دلیل شرایط کشور و برای حفظ امنیت حاضران هیچ تبلیغ گستردهای برای تشییع انجام نشده بود، ولی جمعیت عظیمی از اهالی محله و منطقه برای تشییع غریبانهٔ او جمع شده بودند. با اینکه هم سخنرانی انجام شد از سوی روحانیان محله هم دوتا مداح محل برایش حسابی عزاداری کردند اما هیچ حرف خاصی از شغل شهید و ماجرایش و زندگی حماسی و مبارزاتش گفته نشد و انگار برای هیچکس هم سوالی مطرح نبود. مردم چهارصد دستگاه آن روز شهید خودشان را مثل یک راز تشییع کردند.
یکی از سختترین لحظات تشییع برای مردم لحظهای بود که دختر شهید (که ظاهراً همسرش را هم در جنگ دوازده روزه از دست داده بوده است) در میان جمعیت و بدون کمترین بغض یا لرزش صدایی به سخنرانی حماسی ایستاد و از ایستادگی در راه وطن و مذهب و مردم گفت.
سوگ مردم هم در این تشییع با حماسه همراه بود. به مردم و شعارهایشان که فکر میکنم میبینم هیچگاه مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل تا این حد با خشم و وضوح و آگاهی تاریخی از قلب یک ملت برنخاسته بود
به شهید و ماجرایش که فکر میکنم میبینم من و امثال من و خیلیهای دیگر، سالها «یا لیتنا کنا معک» گفتیم، نوحهٔ «ای کاش بودم کربلا» خواندیم و شعار «ما اهل کوفه نیستیم» سر دادیم... ولی از آن جمعیت فقط گروهی اندک به آن علو بیتکرار مقام رسیدند که همزمان و همراه با رهبر شهید و در کربلای او به شهادت برسند؛ در کربلایی بیتکرار؛ این شهید، این شهید عزیز، یکی از آنها بود؛
خوشا به حالش
خوشا به چشمان بیخیالش
خوشا به پرواز رازآمیز و بیصدایش
خوشا به آهنگِ آسمانرنگِ بالهایش
@FihMaFih