eitaa logo
در آن نیامده ایام
456 دنبال‌کننده
190 عکس
44 ویدیو
8 فایل
«گرچه وصالش نه به کوشش دهند» در بله هم با همین نشانی: FihMaFih
مشاهده در ایتا
دانلود
در آن نیامده ایام
🔻#روایت_تهران : میدان‌گردی، قسمت چهارم: فلکهٔ دوم صادقیه، میدان انقلاب [#روایت_جنگ] شب چهارم دیر ر
🔻* : میدان‌گردی، قسمت پنجم: میدان تجریش و میدان ونک* [] باز هم یک شب عقب‌افتادم از روایت میدان، به دلیل همین شرایط جنگی که بماند. القصه، پریشب راهی خیابان‌ها و میدان‌های شمالی شدیم. شب‌های قبل غرب و شرق و مرکز را رفته بودیم. لذا شب پنجم گفتیم برویم شمال شهر. یک نکته را بگویم، برخلاف برداشتی که داشتم: هرچه می‌گذرد جمعیت میدان‌ها بیشتر می‌شود. هم عجیب است، هم درست است و باید همین هم باشد و باید تا آخرین روز جنگ این اتفاق به همین شکل توسعه پیدا کند. ۱۲. میدان تجریش درمورد میدان تجریش و کلا شمال تهران تصورم درست مثل تصورم از تهران‌پارس و صادقیه اشتباه درآمد. در تجریش یک جمعیت عظیم باورنکردنی بود. باید مسیر خیلی زیادی را پیاده می‌آمدی تا فقط به حاشیهٔ جمعیت میدان می‌رسیدی. در طول مسیر هم گروه‌های مختلفی پرچم به دست ایستاده بودند. جمعیت آن‌قدر زیاد بود که چندان خوش نگذشت! یک مجری تلویزیونی داشت صحبت می‌کرد که ما رسیدیم، نه خیلی خوب نه خیلی بد. گاهی حس می‌کنم بعضی مجری‌ها متوجه عظمت ماجرا نیستند و هنوز در قالب مجری‌اند؛ البته تلاشش را می‌کرد. یک‌جای صحبتش بهش خبر دادند و اعلام کرد با نزدیک شدن ناو لینکلن ارتش با چهار اصابت موفق بهش حمله کرده، این را که گفت جمعیت منفجر شدند! جمعیتی که آنقدر زیاد و پرشور بود سکوتش هم خودش انفجاری بود! در میانهٔ مراسم اگر مجری فقط چند ثانیه سکوت می‌کرد یا حتی جذابیت حرفش کم می‌شد مردم خودجوش شروع می‌کردند شعار می‌دادند. بیشتر شعارهای تجریش در خونخواهی از خون رهبر، پرهیز از سازش، تسلیم‌ناپذیری، دفاع از وطن، اتحاد، دفاع از نیروهای نظامی و حمله به منافقان و وطن‌فروشان بود. بالاخره اینجا میدانی است که سرداری بزرگ و معنوی آن را در سایهٔ خود دارد: امامزاده صالح. ۱۳. میدان ونک بعد از تجریش با کلی بدبختی و ترافیک راهی ونک شدیم. طبیعتاً خیلی دیر رسیدیم و به ته‌دیگ ماجرا رسیدیم، ولی ته‌دیگش چرب بود! با اینکه آخر مراسم و وقت دعا بود جمعیت هنوز خیلی زیاد بود. مداح میثم مطیعی بود و صدایش نشان می‌داد قبل از این دعا و انابه حسابی حماسه‌خوانی کرده. یک‌چیزی تو حرف‌هایش خیلی بگیر بود، یک‌جا گفت: دوستانی که شب‌ها می‌روند خیابان‌گردی با پخش مداحی و پرچم‌گردانی خیلی کار مهمی می‌کنند ولی به ساعت هم دقت کنند و مراقب باشند حق‌الناس تضییع نشود و دیروقت صدا را آنقدر زیاد نکنند در کوچه‌ها که اگر کسی مریض داشت یا خواب بود اذیت نشود. این منطق و ادب در اوج سوگ و خشم کجا، منطق دیگی که برای من نجوشه تو سر سگ بجوشه کجا! بگذریم، من این ساعت پایان سروصدا را برای خودم دوازده مشخص کرده بودم از قبل. چه اینکه برعکسش هم هست. یعنی خود موسیقی حماسی و حضور خیابانی به خیلی‌ها که دچار اضطرابند حس آرامش و اطمینان می‌دهد. آدم خودش باید مرزش را همه‌جا پیدا کند. دیگر اینکه اینجا هم شعارها شبیه قبلی بود،‌ ولی محدودتر، شاید چون آخرش رسیدیم. دیگر اینکه چای می‌دادند و چایشان به‌نظرم دمنوش سیب و به بود که آرامش‌بخش است؛ یکی از زیبایی‌های این تجمع نظم و پوشش و ادب و برخورد شوخ و شنگ نوجوان‌های خادم هیئت آقای مطیعی و امامزاده قاضی‌الصابر بود. و اما زیبایی و تناسب دیگر ناخواستهٔ تجمع ونک حضور مجسمهٔ با شکوهی از آرش کمانگیر بود، در میانهٔ میدان! به امید موفقیت و پیروزی آرشان دلاور سرزمینمان ایران ✌🏽🇮🇷 @FihMaFih
در آن نیامده ایام
پیوستِ قسمت پنج میدان‌گردی #روایت_جنگ @FihMaFih
🔻 : میدان‌گردی، قسمت ششم: خراسان و نازی‌آباد [] شب ششم جمعیت در میدان و خیابان هردو بیشتر بود. این موضوع دو نکته را نشان می‌دهد. محاسبهٔ دشمن این بوده: «مردم اول عزادار می‌شوند، می‌آیند عزاداری می‌کنند بعد می‌روند خانه، ما تروریست‌ها و مخالفان را می‌آوریم توی خیابان و جنگ داخلی را شروع می‌کنیم»؛ اما ماجرا اینطور از آب درآمد: «مردم اول در شوک رفتند و بعضی سردرگم شدند؛ این مدت تامین امنیت و مدیریت نظامی درست جنگ برای مردم فرصت به‌خودآمدن و هشیاری خرید،‌ حالا مردم خودشان را پیدا کرده‌اند و هوشمندانه دارند کار درست می‌کنند» فقط یک چیز ممکن است بتواند این نیروی عظیم و قدرتمند را خراب کند: «شایعه» و «تفرقه» پس در موقعیت جنگی وظیفهٔ ملی است که محکم مقابل هر نوع اختلاف‌افکنی و تفرقه‌افکنی و هر نوع بازگوییِ شایعه یا حتی خبر غیرموثق و گمانه‌زن بایستیم ۱۴. میدان خراسان اینجا میدان مبارزان و شهیدان بی‌شمار روزگار انقلاب و جنگ است.‌ ساواک وقتی می‌خواست با انقلابی‌ها برخورد کند می‌آمد در این منطقه بازداشت کور‌ گروهی انجام می‌داد. یک عالمه آدم را که چیزی ازشان نمی‌دانست گروهی دستگیر می‌کرد، گروهی کتک می‌زد، بعد تازه می‌داد بررسی کنند این‌ها مبارزند یا نه. میدان خراسان به دسته‌های بزرگ عاشورا و جشن‌های بزرگ و طاق‌نصرت‌های عظیم نیمه‌شعبانش هم در شرق و جنوب تهران مشهور است. شب قبل که رفتیم تجمعی عظیم و پرشور دیدیم که ترکیب آن غم‌ها و شادی‌ها بود: گریستن، اما با پرچم سه‌رنگ 🇮🇷 در بیشتر میادین بیش از همه حماسه را می‌دیدیم و انابه و توسل به امام زمان را؛ اما در خراسان سوگواری و روضه‌ای پرشور دیدیم برای دختربچه‌های دانش‌آموز شهید مینابی. حدود ۱۸۰ کودک بی‌گناه که روز اول جنگ توسط حلقهٔ اپستین و پدوفیل‌های حرامزادهٔ عالم موشک‌باران شدند. روضه‌خوان روضه می‌خواند و گریز می‌زد به رقیه و علی اصغر امام حسین علیهم‌السلام و دوباره از کربلا گریز می‌زد به دختربچه‌های شهید ایرانی. وقت نوحه‌خوانی مردم پرچم‌ها را می‌گرداندند و زار می‌زدند و بر سینه می‌زدند. این مردم، این محبت، این حرارت، این سوز سینه شکست‌ناپذیر است و لانهٔ حرامیان را خواهد سوزاند. بعضی از دوستان انقلابی فکر می‌کنند باید غم را حذف کرد و فقط از حماسه گفت؛ در حالیکه اشتباه است، شیعه، شیعهٔ راستین، همواره غم و حماسه را به‌هم آمیخته، این خاصیت و ویژگی ما و راز تربیت معنوی و الهی ما و رمز پیروزی ماست. بله غمِ خالی می‌شود اهل سنت، یا نهایتاً انجمن حجتیه. ولی حماسه و فریاد خالی هم می‌شود کمونیسم،‌ می‌شود چپ‌بازی یا مطالبه‌گری بی‌معنویت و آخرش توحش. چون به‌مرور از انسانیت و لطافت و اخلاق خالی می‌شود. ترکیب اشک و حماسه است که می‌شود حاج‌قاسم، می‌شود خامنه‌ایِ شهید، که هم لطیف‌ترین انسان این کرهٔ خاکی پس از معصوم بود و هم شجاع‌ترین. ۱۵. میدان دوم نازی‌آباد باز طول دادیم و البته به دلیل نابلدی راه، خیلی دیر رسیدیم نازی‌آباد. نوشته بودند میدان دوم نازی‌آباد، ولی این عبارت در هیچ نقشه‌ای نبود و از هر نازی‌آبادی که می‌پرسیدیم با تعجب نگاهمان می‌کرد. منظورشان این بوده: بازار دوم نازی‌آباد که البته میدان بسیار عظیمی است، خیلی بزرگ‌تر از میدان خراسان و در ویدئوها دیدم همان شب جمعیتی مثل یک لشکر آنجا جمع بوده‌اند. ما آخر شب رسیدیم و تقریباً تمام بود. یک وانت پرچم‌دار از اهالی همانجا باند مداحی و آهنگ را روشن کرد که راه بیفتد؛ ما هم قبلش خواهش کردیم یک پرچم بهمان بدهد چون پرچم‌های بزرگ و سالممان کم بود (تمام این پنج روز دنبال پرچم بودم) پرچم را داد و دنبالش راه افتادیم. دوتا ماشین در نازی‌آباد بدون همراهی و هماهنگی با کسی. فکر کردم همین خودمان دوتا تا آخر باید این محدوده را امن کنیم. ولی یکی یکی گذری هرکس می‌دید اضافه می‌شد. به مولوی که رسیدیم دیدیم بیست‌تا ماشین و بیست‌تا موتوریم. خیلی عجیب بود. تا حالا چنین تجربه‌ای را نداشتم که بزنی به دل خیابان با یک پرچم و باند و مردم اتومات بهت بپیوندند، آن‌هم آن وقت شب، حوالی یازده. همینطور هم بیشتر می‌شدیم و پرانرژی‌تر. در اوج سرعت بودیم که یک ماشین با نمرهٔ خارجی بهمان نزدیک شد، یک خانم و آقای میانسال بودند، خانم بی‌حجاب بود و به ما گفت پرچم خیلی کوچک و داغانی که جلوی ماشین است را بهش بدهیم، همان پرچم بزرگ جدید را ضمن حرکت با بدبختی دادیم بهش، خیلی خوشحال شد و آن‌ها هم با پرچم‌گردانی به کاروان ماشینی امنیت‌بخشی و حماسه‌خوانی نازی‌آباد پیوستند! یک نفر هم پرچمش چوب نداشت او هم ضمن حرکت چوب ما که پرچمش پاره شده بود را گرفت! خلاصه از عضو عملیاتی‌تر گروه خواهش کردیم سری به مهستان یا حسن‌آباد بزند و برای شب‌های بعد دست ما را با قوی‌ترین سلاح فوق هسته‌ای جهان پر‌کند: «پرچم مقدس ایران که مزین است به نام مبارک الله» 🇮🇷 @FihMaFih
🔻شهادت‌نامه (ترکیب‌بندی در سوگ و حماسهٔ رهبر ایران، فرماندهٔ آزادگان، و‌ نائب حضرت ولی عصر ـسلام الله علیه- آیت‌اللهِ شهید، خامنه‌ای) برخیز! هان! که معرکهٔ امتحان رسید بشنو! که بانگ ماتم آخرزمان رسید بنگر که باز حضرت زهرا به سوی خاک با اشک و آه از حرم آسمان رسید آیا حسین بار دگر سربریده شد؟! کآه و فغان به خیمهٔ کرّوبیان رسید؟ فرق علی‌ست در رمضان، باز خون‌چکان؟! کاینگونه زلزله به زمین و زمان رسید؟ خون گریه کن، که موسم آسودگی گذشت فریاد کن، که صبر محمّد به جان رسید آن ترس کهنه‌ای که به دل بود سال‌ها خاکم به سر، به عالم امکان همان رسید خاکم به سر که از تن ما سر نرفت و آه تیغ ستم به نائب صاحب‌زمان رسید وآنگه شرار نسل‌کشان و حرامیان سوزنده تا به مدرسهٔ کودکان رسید یک چشم سوی دشمن و یک چشم بر خیام آوخ چه‌ها کشید، دم واپسین امام ||| برخیز! هان! که حیدر کرار کشته شد شیرخدا، دوباره، دگربار کشته شد ای انتقام! خیز! که رهبر ز پا نشست ای کاروان! بمان! که جلودار کشته شد آری «علی» دوباره و در «ماه روزه» باز با دست خصم قاتل خونخوار کشته شد در جنگ تن‌به‌تن نه و با آگهی، که باز از پشت سر، به خنجر غدار کشته شد دردا، حنا، محاسن خود را به خون گذاشت مردی که در نهایت ایثار کشته شد گفتند «خانه بود مگر...؟» آه، باز هم در زیرِ بارِ تهمتِ اغیار کشته شد می‌شد نهان شود، بگریزد، ولی امام مردانه در میانهٔ پیکار کشته شد از مرگ خویش آگه و با قتل خویش شاد آنک به شوق لحظهٔ دیدار کشته شد یک جو هم از خزانهٔ دنیایتان نخواست او که به دست قوم رباخوار کشته شد این بس، برای پاکی آن لاله‌گون‌عبا شد کشته با درندگیِ اشقی‌الاشقیا ||| برخیز هان! که همهمهٔ کربلا به‌پاست شورِ نشور و دمدمهٔ ابتلا به‌پاست برخیز هان! که زینب کبری‌ست نوحه‌خوان برخیز هان! که ولولهٔ نی‌نوا به‌پاست «باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟ باز این چه رستخیز» که در کوچه‌ها به‌پاست؟ از نو صدای هلهلهٔ کوفیان رسد خاکم به سر، عزای شه اولیا به‌پاست از نو حسین، تشنه‌لبان، کشته شد، هلا! بار دگر حماسهٔ خون خدا به‌پاست تنها نه و دوباره به همراه کودکش خون گریه کن که ماتم آل عبا به‌پاست از نو علی اصغر و از نو رقیه ... آه... بر سر بزن که معرکهٔ اشقیا به‌پاست یک عمر دم زدید، گر از یاری حسین نک آزمون دعویِ یالیتنا به‌پاست نامرد تا ز مرد شناسد، امام عصر آنک دوباره محشر قالو بلا به‌پاست بر ذوالفقار خشم، زده تکیه، ندبه‌خوان فرماندهٔ زمین و زمان، صاحب‌الزمان ||| مهدی بیا که مشرق و مغرب خراب شد هنگام انتقام و شب انقلاب شد مهدی بیا که زلزلهٔ واپسین رسید مهدی بیا که ساعت روز حساب شد مهدی بیا که برفِ نشسته به کوهِ پیر با خونِ آفتابِ شفق در خضاب شد شد بی‌حساب کار جهان، بی‌کتاب هم مهدی بیا که وقت حساب و کتاب شد پر شد بساط خاک ز خوناب ظلم و‌ جور هنگام عدل و وقت سوال و جواب شد زنجیر پاره کرده، سگ هار، آشکار مهدی بیا که جهل جهان بی‌حجاب شد حشر وحوش و دولت دیوان و کین کفر ای ذوالفقار! وقت نزول عذاب شد دردا! چه شد که سنگ‌دلان شادمان شدند؟ وایا! چه شد که باز دل سنگ آب شد؟ افتاد روی خاک علمدار لشکرت مهدی بیا که تیره رخ ماهتاب شد این‌بار جای آب، علمدار مهربان می‌خواست آفتاب رساند به کودکان ||| ای دل بیا که صیحهٔ آخرزمان رسید فصل شروع سخت‌ترین امتحان رسید وایا اگر خموشی و افسرده باز هم! برخیز! هان! که نوبت ایرانیان رسید! دیو سپید بین! که پس از قرن‌ها سکوت او را زمان غرش آتشفشان رسید بنگر شکوه کوه دماوند را که چون از دامنش هزار جحیمِ جهان رسید آتشفشان خشم خداوند ذوالجلال همچون شهاب و‌ صاعقه از لامکان رسید این لشکر امام زمان است در زمین این نصرت خداست که از آسمان رسید این فرصت دوبارهٔ انسانِ دهر بود آنک به جسم مردهٔ ایام جان رسید برقِ مهیبِ تیغِ سواری در آسمان تا آخرین ستارهٔ این کهکشان رسید آیا تو هم شنیدی و آیا درست بود؟ از سمت مکه بود صدای اذان رسید؟ اکنون که پیش تاخت از این کاروان، «ولی» ماییم و تیغ و دشمن و فریادِ «یاعلی» @FihMaFih
پای ایران در میان است چندروز پیش با دوستی صحبت می‌کردم، برایش یک فرد معمم خیلی نامناسب را مثال زدم، گفتم حتی اگر خبرگان قانون اساسی این فرد را برای رهبری انتخاب کنند، من به حکم عقل سیاسی، به حکم عشق به وطن و به حکم دین، با همه وجود از او حمایت می‌کنم؛ چه اینکه کشور امروز به یک رهبر واحد، به یک شخص و یک شخصیت در مقام فرماندهی احتیاج دارد، به‌ویژه در برابر دشمنان و بدخواهان. اما به همان دوست گفتم کاش با توجه به شرایط جنگی و خطراتی که برای رهبر وجود دارد و با توجه به تجربهٔ تلخ حزب‌الله در لبنان، این انتخاب یا زود اتفاق نیفتد یا زود علنی نشود. همچنین آرزو کردم فردی که قرار است انتخاب شود هر فردی باشد جز آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای، علیرغم سلامت شخصیتی و همهٔ صلاحیت‌ها و امتیازات بی‌شمار ایشان، به دلایلی که اکنون گفتن‌ندارد. در هر صورت و برخلاف تصورات و آرزوهای من در همین زمانهٔ دشوار همین شخصیت عزیز و داغدار به عنوان سومین رهبر ایران انتخاب و اعلام شد. مردی که از نوجوانی جزو جان‌فدایان ایران و اسلام بوده؛ در وقتی که پسر نفر دوم کشور (رییس‌جمهور) بوده به خط مقدم جبهه رفته، برای ایران جنگیده و مجروح شده و در این جنگ نیز به جز جراحت شخصی، پدر بزرگوار، همسر، مادر و خواهر خود را دست داده. تصور ترس، انفعال، ضعف، خیانت به وطن و کوتاه آمدن از خونخواهی رهبر شهید و دیگر شهیدان، به اندازه یک کهکشان عظیم از چنین شخصیتی دور است و این امتیاز شخصیتی در چنین جنگ وجودی عظیم بسیار مغتنم است. جدا از اینکه در چنین شرایطی که خامنه‌ای عزیز و مظلوم، با جنایت وحشیانهٔ مستکبران و دیوان دنیای امروز به شهادت رسیده، تا همین‌جای کار انتخاب دوبارهٔ این نام، به خودی خود یأس و خشم و حیرت را نصیب تمام دشمنان و بدخواهان ایران و اسلام کرده است. ما معتقدیم این مملکت و این نظام مملکت و نظام متعلق به امام عصر سلام الله علیه است، ما وجود و حضور این امام را باور داریم، و نصرت و یاری و عنایتش را،‌ به‌ویژه در حق نائبش، اگر ما وظائفمان را انجام بدهیم. مردم ایران در انتخاب خبرگان به وظائف خود عمل کرده‌اند، در ایستادگی در برابر دشمن خارجی و خون‌خواهی رهبر شهید به وظیفهٔ خود عمل کرده‌اند و خبرگان نیز در انتخاب رهبر به وظیفهٔ قانونی و ملی خود عمل کرده‌اند؛ پس این انتخاب نه فقط مشروع، بلکه مقدس است و امید فراوان است که با عنایت و حمایت حضرت ولی الله الاعظم امام زمان عجل الله تعالی علیه همراه شود و ما ایرانیان به حمایت ایشان در این جنگ عظیم پیروز شویم و ایران عزیز را با همین مرزها و عزت و استقلال کنونی حفظ کنیم. امیدواریم خدای مهربان این رهبر جوان و این یادگار رهبر شهید را حفظ کند و به او و به ما در رکاب او توفیق بدهد که خونخواه نائب امام زمان و رهبر شهید ایرانمان باشیم. و باید دعا کنیم که خدای متعال کمک کند تا نسبت به انجام وظائف بی‌شماری که در قبال این رهبر جوانمرد داریم کوتاهی، تعلل و سستی نکنیم و سرانجام جزو اهالی شرم و حسرت نباشیم. اللّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلى کُلِّ شَیْء قَدیرٌ. @FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻 #روایت_تهران : میدان‌گردی، قسمت ششم: خراسان و نازی‌آباد [#روایت_جنگ] شب ششم جمعیت در میدان و خیا
🔻 : میدان‌گردی، قسمت هفتم: پیروزی و چهارصد دستگاه [] هم از روایت‌نویسی‌ام عقب افتادم و هم از قانون هر شب یک میدان جدید. و در این ماجرا هم شب قدر مقصر است، هم اعلام رهبر جدید هم گرفتاری‌ها و مشغولیت‌های جدیدم. ۱۶. میدان چهارصددستگاه چهارصددستگاه یکی از محله‌های تقریباً قدیمی تهران و به‌ویژه منطقهٔ پیروزی است. البته قدیمی نه به معنای پیشاپهلوی. همچنین محله‌ای است با کلی قصه و آدم و حتی ملیت مختلف. روزگاری مستشاران آلمانی اینجا سکونت داشتند و روزگاری دیگر پناه‌جویان لهستانی. هنرمندی مثل علی اصغر بهاری و دانشمندان و ادبیانی مثل دکتر محمد معین و دکتر حسن حبیبی بچهٔ این محله‌اند. اما ما چند روز پیش در این محله، شهیدی درونگرا، بی‌ادعا، مظلوم، فروتن، همواره متبسم، بسیار مسئولیت‌پذیر، متعهد، گمنام و بسیار بسیار بسیار مهربان و لطیف و دلسوز را تشییع کردیم که سر به پیکر نداشت، بدنش تکه‌تکه شده بود، با لب تشنه به شهادت رسیده بود و پیکر بی‌جانش چندین روز در خاک و خرابه رها شده بود و خانواده‌اش از او خبری نداشتند. تصور اکثریت اهالی محل از او نهایتاً یک عضو فعال و مهربان مسجد بود که همواره در پی گره‌گشایی از دیگران است و آنروز شگفت‌زده می‌شدند بعضی که به زمزمه در نجوای هم می‌شنیدند این شهید از جمله کسانی است که در کربلا و عاشورای نائب امام عصر و به همراه او به شهادت رسیده است. به دلیل شرایط کشور و برای حفظ امنیت حاضران هیچ تبلیغ گسترده‌ای برای تشییع انجام نشده بود، ولی جمعیت عظیمی از اهالی محله و منطقه برای تشییع غریبانهٔ او جمع شده بودند. با اینکه هم سخنرانی انجام شد از سوی روحانیان محله هم دوتا مداح محل برایش حسابی عزاداری کردند اما هیچ حرف خاصی از شغل شهید و ماجرایش و زندگی حماسی و مبارزاتش گفته نشد و انگار برای هیچکس هم سوالی مطرح نبود. مردم چهارصد دستگاه آن روز شهید خودشان را مثل یک راز تشییع کردند. یکی از سخت‌ترین لحظات تشییع برای مردم لحظه‌ای بود که دختر شهید (که ظاهراً همسرش را هم در جنگ دوازده روزه از دست داده بوده است) در میان جمعیت و بدون کمترین بغض یا لرزش صدایی به سخنرانی حماسی ایستاد و از ایستادگی در راه وطن و مذهب و مردم گفت. سوگ مردم هم در این تشییع با حماسه همراه بود. به مردم و شعارهایشان که فکر می‌کنم می‌بینم هیچگاه مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل تا این حد با خشم و وضوح و آگاهی تاریخی از قلب یک ملت برنخاسته بود به شهید و ماجرایش که فکر می‌کنم می‌بینم من و امثال من و خیلی‌های دیگر، سال‌ها «یا لیتنا کنا معک» گفتیم، نوحهٔ «ای کاش بودم کربلا» خواندیم و شعار «ما اهل کوفه نیستیم» سر دادیم... ولی از آن جمعیت فقط گروهی اندک به آن علو بی‌تکرار مقام رسیدند که همزمان و همراه با رهبر شهید و در کربلای او به شهادت برسند؛ در کربلایی بی‌تکرار؛ این شهید، این شهید عزیز، یکی از آن‌ها بود؛ خوشا به حالش خوشا به چشمان بی‌خیالش خوشا به پرواز رازآمیز و بی‌صدایش خوشا به آهنگِ آسمان‌رنگِ بال‌هایش @FihMaFih
🔻 ای شهید زنده! (قصیده‌ای در پاسداری از میراث شهیدان، یعنی: حمایت از رهبر جوان ایران) باش ایرانِ علی را ذوالفقار دیگری تکیه‌گاه و دیده‌بان و مرزدار دیگری پهلوانی چون پدر، بیگانه با خوف و خطر یکه‌تاز دیگری و تک‌سوار دیگری خستگان را دستگیر و بی‌پناهان را پناه تشنه‌کامان زمین را آبشار دیگری باش این مرز کهن را مرزبان تازه‌ای واین زبان پارسی را پاسدار دیگری نور قرآن را جلا، گنجور ایران را بها آفتاب شرق را آیینه‌دار دیگری «شهر یاران بود و خاک مهرورزان این دیار» مهربانا باش ما را شهریار دیگری شهریاری کز شهیدان بزرگ روزگار -ای شهید زنده!- ما را یادگار دیگری از تبار قهرمان بدر و خیبر -چون پدر- پاک‌زاد دیگری، عالی‌تبار دیگری در کنار آنچه چشم از مهر رهبر داشتیم از تو داریم ای برادر انتظار دیگری: داغ آن خورشید را مرهم نباشد جز تقاص از تو خواهیم انتقام و اقتدار دیگری کشت باید اهرمن را،‌ گاهِ بیدادِ بزرگ تا نسازد فتنه‌های مرگ‌بار دیگری تا نسازد مثل صبح زخمیِ میناب باز قتل عام و قصهٔ اندوهبار دیگری هم در این ره تیغ ما و جان ما در دست توست مرگمان باد ار گزینیم اختیار دیگری بیم ما داغ علی بود از شروع کارزار اینک اما ما و شوق کارزار دیگری درس‌ها خواندیم در هر مکتبی و بی‌گمان همچو آن رهبر نبود آموزگار دیگری: سر به راه دوست دادن، تشنه‌کامان، چون حسین نیست ما را برتر از این افتخار دیگری جان به راه دوست دادن، روزه‌داران، چون علی نیست ما را خوش‌تر از این کار، کار دیگری در تماشاخانهٔ عالم به چشم اعتبار چون شهادت نیست نقش ماندگار دیگری با وجود این وطن، این شهرِ یاران شهید خاک بر سر هرکه آخر گشت یار دیگری ای شهید زنده! اینک تیغ و قرآن نزد توست ای خوشا از خیل شیطان تارومار دیگری /// کیستم؟ آن مانده از ره، هم‌قطار دیگری از میان سوگواران سوگوار دیگری زنده مانده همچنان، بعد از غروب کربلا در میان شرمساران شرمسار دیگری کشتهٔ برجای‌ماندن، زخمیِ بیهودگی مرگ را، آسیمه‌سر، چشم‌انتظار دیگری گم‌شده‌سیاره‌ای، دور از وطن، آواره‌ای بی‌قراری، مانده بیرون از مدار دیگری کاش می‌شد که زمان را دور زد، از نو نوشت یا که می‌شد پرت شد تا روزگار دیگری کور‌ بادا چشم من تا که نبینم غیر خویش سربدار دیگری را سر، به دار دیگری ای دل سنگی! گرانجانی چه کرد آخر که تو همچو سنگی ایستادی بر مزار دیگری کاشکی آماج دیوان، قلب سنگینم شود تا که از خونم بروید لاله‌زار دیگری ... /// ای خوشا بر خاک تشنه، چشمه‌سار دیگری رنج میهن را نسیم غمگسار دیگری مهربانی، همزمانی، آیتی، آیینه‌ای این کویر پرتَرک را جویبار دیگری رفت اگر خدمتگزاری نیست غم، فرمود پیر چونکه میهن را رسد خدمتگزار دیگری قله نزدیک است، وقتی رهبری آگاه هست وز پی‌اش در راه، جمع رهسپار دیگری بر مدار سرخ پیشین، ای شهید زنده! هست با تو ما را تا دم آخر قرار دیگری کوه‌پیماییم با تو، صخره‌کوب و‌ سنگ‌کن ورکه پیش روست از نو کوهسار دیگری ما تو را از خویش می‌دانیم و جان خویشتن نه‌ز گروه دیگران و نه‌ز شمار دیگری تسلیت گوییم بر تو آنچنان که گفته است داغداری تسلیت با داغدار دیگری /// پیر ما روح بهاران بود و آه از رفتنش... باش این خاک کهن را نوبهار دیگری @FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻 #روایت_تهران : میدان‌گردی، قسمت هفتم: پیروزی و چهارصد دستگاه [#روایت_جنگ] هم از روایت‌نویسی‌ام ع
🔻 : میدان‌گردی، قسمت هشتم: جمهوری و منیریه [] یکی از دلایلی که این ستون را به‌روز نکردم این بود که میدان جدید نرفتم. بعضی شب‌ها که روزش تجمع و مراسمی بود کلا تنبلی کردم میدان نرفتم، البته به دلیل وقت خیلی محدودم هم بود؛ شب‌های دیگر هم بیشتر تکراری شد، مثلا تجریش که هرشب دارد شلوغ‌تر می‌شود، یا کوکاکولا (نبرد) که هرشب هم دارد شلوغ‌تر می‌شود هم پرشورتر و قشنگ‌تر؛ طوری که به نظر می‌رسد بهتر است به جاهای دیگر صادر کنند! ۱۷. میدان جمهوری قبل از انقلاب به «میدون شاپور» معروف بود، یعنی «شاه‌پور»، که می‌شد لقب غلامرضا برادر شاه و دیگر فرزند رضاخان. بعد از انقلاب شد «میدان جمهوری اسلامی» که مردم همه «میدون جمهوری» صدایش می‌کنند. بین مرکز و غرب تهران است. دست‌کم امروز خیلی اصطلاحا «محلیت» و بعد مسکونی و مردمی ندارد. بیشتر هویت بازاری و کسبه‌ای دارد. و این در تجمع هم معلوم بود. البته ما مثل همیشه دیر رفتیم! حوالی ده شب رسیدیم که آخرهای نوحهٔ «ای حضرت صاحب‌زمان آماده‌ایم آماده‌ایم»ِ مداح بود و بعدش توضیحات و دعای فرج. جمعیت به نسبت آخر مراسم خوب و تقریباً پرشور بود ولی به نسبت میدان‌های دیگر چندان شلوغ نبود. البته و هزار البته :مهم این است که همین تعداد، با غیرت زیاد، چراغ تجمع را روشن نگه داشته بودند. ۱۸. میدان منیریه منیریه هم مثل جمهوری، هویت تجاری دارد و اگر جمهوری پر از الکتریکی و الکترونیکی فروشی است منیریه مهم‌ترین راستهٔ ورزشی‌فروشی در کل تهران است. ولی این همهٔ ماجرا نیست. منیریه واقعا محله است و محلیت و فرهنگ و مردمان دارد به طور جدی. و البته تاریخچه‌ای قدیمی‌تر. این محله مربوط به دوران قاجار است و در آن روزگار جزو مناطق ارزشمند محسوب می‌شده. نام محله از نام یکی از همسران ناصرالدین شاه گرفته شده: منیرالسلطنه. ظاهراً اولین تصادف منجر به فوت تاریخ ایران درهمین میدان بوده و یک خودروی فلزیِ بی‌رحم، درویش‌خانِ آهنگسازِ بزرگِ درشکه‌سوار را در همین میدان راهی ابدیت کرده. دست‌کم من در طول عمرم افراد متعددی را دیده‌ام که گفته‌اند بچهٔ منیریه‌اند و همین یعنی محلیت. و این محلیت در تجمع هم معلوم بود. ما بعد از جمهوری، نزدیک یازده رسیدیم منیریه که هنوز مداحشان با شور در حال خواندن بود؛ جمعیت قابل توجه و زیادی نیمی از میدان را با پرچم‌های زیاد پرکرده بودند و تا پایان مراسم هنوز چای و خرمایشان هم به راه بود. در جمهوری دقت کردم بچه‌ها کمتر بودند ولی در منیریه خیلی زیاد بودند. از همه سنی. همین یعنی انرژی خانواده و محلیت. بعد از مراسم هم بخش‌هایی از سیل جمعیت تبدیل شدند به چند کاروان خودرویی. مردم اینجا خیلی حالشان خوب بود. @FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻 #روایت_تهران : میدان‌گردی، قسمت هشتم: جمهوری و منیریه [#روایت_جنگ] یکی از دلایلی که این ستون را
🔻 : میدان‌گردی، قسمت نهم: میدان نبرد [] از اول این هفته جمعیت تهران خیلی بیشتر شده، خیلی‌ها از شهرستان برگشته‌اند، خیابان‌ها دوباره شلوغ شده و دوباره پشت ترافیک گیر می‌کنیم. کلا هم در این جنگ تهران مثل جنگ ۱۲روزه خلوت و خوشایند (از جهاتی) نشد. هفتهٔ آخر قبل عید بودن + بازگشایی ادارات + عادت به جنگ و احساس کمتر شدن خطر + ... از جمله دلایل این شلوغی‌ست. به همین نسبت جمعیت کاروان‌های خیابانی پرچم‌گردانی هم بیشتر شده. جمعیت میدان‌ها را خوب نمی‌دانم چون من مدام میدانم را عوض می‌کنم. ۱۹. میدان نبرد امشب رفتیم میدان نبرد، یکی از میدان‌های تقریباً قدیمی در حوالی شرق تهران. در این میدان یک مسجد خیلی فعال باصفا و مهم به نام مسجد شهید بهشتی وجود دارد. یکی از دلنشین‌ترین دعاهای ندبه‌ای که شرکت کرده‌ام سال‌ها قبل یک صبح جمعهٔ ابدی در همینجا بود. از آنجا که این میدان به چهارراه نبرد (کوکاکولای سابق) نزدیک است، حدس زدم با توجه به جمعیت عظیم و باورنکردنی چهارراه، اینجا هم لابد مثل میدان سیزده آبان خلوت است؛ ولی جمعیت بسیار زیاد و پرشور و حال بود و کل میدان را فراگرفته بود. شاید وجود همین مسجد اینجا را تبدیل به یک قطب مستقل کرده، البته در کنار همان محلیت و مسکونی‌بودن منطقه. امشب باران بسیار شدیدی می‌بارید و مردم زیر باران پرچم می‌گرداندند. و باز قبل از رسیدن به میدان فکر می‌کردم لابد باران شدید جمعیت را پراکنده یا منفعل می‌کند؛ ولی مردم نبرد داغ‌تر و حواس‌جمع‌تر از این حرف‌ها بودند. اولا خیلی‌ها چتر داشتند و همین یعنی حواس‌جمع و با تجربه و با دقت دارند شرکت می‌کنند. ثانیاً باران اتفاقا یک حال معنوی و لطیف و عجیب به مراسم داده بود. مخصوصاً وقت دعای فرج که شد، من از جلوی میدان از دل جمعیت تصمیم گرفتم بروم به انتهای میدان، یعنی در اقدامی انتحاری از رو به روی یک عالمه آدم در یک جمعیت فشرده رد بشوم! (که اگر پرچم بزرگم همراهم نبود کارم خیلی سخت می‌شد) این تصمیم به من یک فرصت استثنایی ناخواسته و اجباری داد تا چهره‌ها و چشم‌ها را وقت دعا و باران ببینم؛ راستش تا به حال چنین چیزی ندیده بودم در زندگیم؛ یک عالمه چهرهٔ عجیب و بسیار ناب. کاش رویم می‌شد و فیلم می‌گرفتم از آنهمه اشک و تکان‌خوردن شانه‌ها و مصمم‌بودن چهره‌ها و قنوت‌های عاشقانه و امام زمانی. و حس می‌کنم در این حال اتصال عجیب، به‌جز درونیات مردم و شرایط کشور، نوحه‌خوانیِ لطیف باران هم تأثیر خودش را داشت. نکتهٔ دیگر نام میدان بود، «میدان نبرد» یک اصطلاح نظامی هم هست، نوجوان بودم بازی رایانه‌ای‌ش را در فضای جنگ جهانی تجربه کرده بودم. و امشب میدان نبرد تهران واقعا میدان نبرد بود! میدان نبرد اراده‌ها و میدان نبرد سلاحه البکاء. یک لحظه وسط دعا صورتم را برگرداندم؛ دیدم در میان باران و اشک و دعای مردم، مجسمهٔ وسط میدان، انگار نیروگرفته و نورگرفته از اراده و دعای جمعیت، جان گرفته بود و قهرمانانه گلوله‌های آتشینش را‌ روانه می‌کرد به سمت اسرائیل! @FihMaFih