فوآدبهرَنگِغَمگین
لب ها می لرزند
شب میتپد
جنگل نفس می کشد
پروایِ چه داری
مرا در شبِ بازوانت سفر دِه ..
فوآدبهرَنگِغَمگین
با غمِ چشمانت، با خندهی زارت
دلیران را به یغما میبری و خیالَم را
فراموشت چگونه؟ چه بگویم عزیزم؟
دورِ آن زلفت کافر به حالم…
فوآدبهرَنگِغَمگین
وَ...
مي داني؛
من تورا جور دیگری دوست داشتم
خلاصه برایت بگویم:
من غم چشمهای تورا فهمیده بودم...