eitaa logo
رستوران ساقه
1.7هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
524 ویدیو
0 فایل
قدم در مسیری گذاشته ایم که پایانی ندارد این فقط یک غذا نیست تعهدی است به کسانی که دوستشان داری آیدی ثبت سفارش :👇🏻 @Marzi_zarean
مشاهده در ایتا
دانلود
آدرس رستوران( برای سفارش حضوری) از ساعت۱۱صبح الی ۶و نیم عصر) شاپور جدید. میدان نوآوران. خیابان ساماندهی جنب بهداری. رستوران ساقه ۰۹۱۳۳۰۸۷۴۸۰
برای شام در خدمتتون هستیم🙏
ღ꧁ღ╭⊱ꕥ تـلنـڪَر# ꕥ⊱╮ღ꧂ღ آدمها چوب اشتباهاتشان را جای دیگری میخورند !! جایی که فکرشم نمیکنند ؛ حواستان باشد؛ چوبی که به احساس و زندگی دیگران میزنیم " تاوان " دارد 👌🏻
هدایت شده از محمد متین زارعان ... محمد مهدی زارعان
هدایت شده از محمد متین زارعان ... محمد مهدی زارعان
سلام خوبین ممنون عزیزم بابت غذا خوشمزه ،لذیذ و چیدمان زیبا🙏❤️خدا برکت بده به رزقتون
عکس و پیام زیبای مشتری همیشگی ممنونم از لطفتون🌸
هدایت شده از M
سلام ممنون از کباب مخلوط واقعا خوب و خوشمزه بود خدا به کسب و کارتون برکت بده
عکس و رضایت مشتری عزیز ممنونم از همراهیتون🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
........منتظر عکسهای قشنگتون هستیم✨
..........‌.‌ زندگی تا بوده ، همین بوده یه روز با تو ، یه روز بر علیه تو. روزهای تابستان سر رسیدن ،با بچه ها تصمیم گرفتیم بعد از ظهرها داخل امام زاده قرار بگذاریم و قران حفظ کنیم . بعضی از روزها هم کنار مزار مادرم می نشستیم و قران می خوندیم. علی و بچه ها بازی می کردن و ما هم مشغول بودیم . با مجید بعد از نماز ،سر خاک مادرم قرار میگذاشتیم و با هم خونه می اومدیم. مجید ، معمولا ساعت ۴ الی ۵ بعد از ظهر خونه می اومد . تقریبا وسطهای مرداد ماه بود ، مجید بهم زنگ زد و گفت: من امشب دیر میام خونه ،شما بعد از نماز خودتون با یه چیزی برین خونه. با خودم خیال کردم ، حتما سفارش غذا دارن یا برای رستوران خرید دارن. اومدم خونه و مشغول کارهای خودم شدم. ساعت حدود یازده شب بود ، با مجید تماس گرفتم ، گفتن تا نیم ساعت دیگه میان خونه. وقتی اومدن ، چایی و غذاشون رو براشون آوردم . من هر موقع مجید از نظر ذهنی به هم بریزه راحت می فهمم. پیدا بود مجید هر شب نیست...... یکم تو صورتش نگاه کردم و با چشمهام ازش پرسیدم چی شده ، ایشون هم یه لبخندی زد و با صورتش گفت: هیچی! رفتم جلوتر و آروم زدم پشت شونه ش و گفتم: من که میدونم ،میخوای یه چیزی بگی خب ، بگو..... با یه لحن شوخی ولی پر درد گفت: یکم دعا کن. چند وقته کاسبی مردم خوابیده ، مشتریها اکثرا یا کارگاهشون تعطیل شده یا تعدادشون کم شده . اجناس هم ثبات قیمت نداره ، رستوران وضعیتش خوب نیست. خرج خودش رو زوری در میاره . اون زمان مجید با برادر و پسر خواهرم شریکی کار میکردن. برادرم ، چند بار به من و مجید گفت: اینجا به درد سه تا شریک نمیخوره ،من میرم کنار تا برای شما بهتر بشه ، ولی هر بار ما مخالفت کردیم. بهش گفتم: انشاالله خوب میشه ، خدا بزرگه ، نا امید نشو. بلاخره پیش رفتیم تا اینکه تقریبا سود رستوران به صفر رسید. و همون شبی که مجید دیر اومد خونه من فهمیدم که اوضاع کار خیلی به هم ریخته س. مجید بهم گفت: رفتم چند تا مسافر جابه جا کردم و اومدم تا لااقل یکم پول ته جیبم باشه🥺 وقتی شنیدم مجیدم اسنپ رفته بوده ، به قدری دلم شکست ، که صدای شکستنش رو خودم شنیدم😔 اصلا به روی خودم نیاوردم ، خندیدم و گفتم: آفرین ،به تو میگن مرد...... دو شیفت و سه شیفت کار میکنی . اینقدر از مردهای کاری خوشم میاد. ولی داشتم از درون می سوختم مگه میشه ، یه عمر همسرم شبانه روز تلاش کرده ، زحمت کشیده ، خون دل خورده ، برای لقمه ی حلال و خیر ببینی از همه چیزه خودش زده ،حالا بعد از چهل و چند سال دوباره به خونه ی اول برگشته. راستش اون شب فقط منتظر بودم ،مجید و بچه ها بخوابن ،تا بتونم ،یک دل سیر با خدا حرف بزنم و شکایت جوانی از دست رفته ی خودم و شوهرم رو به درگاه خودش ببرم🕯
871.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دگر از دست خودم خسته شدم پاکم بکن تاکه یک فرصت برایم مختصرمانده هنوز