هدایت شده از محمد متین زارعان ... محمد مهدی زارعان
سلام خوبین ممنون عزیزم بابت غذا خوشمزه ،لذیذ و چیدمان زیبا🙏❤️خدا برکت بده به رزقتون
...........
زندگی تا بوده ، همین بوده
یه روز با تو ، یه روز بر علیه تو.
روزهای تابستان سر رسیدن ،با بچه ها تصمیم گرفتیم بعد از ظهرها داخل امام زاده قرار بگذاریم و قران حفظ کنیم .
بعضی از روزها هم کنار مزار مادرم می نشستیم و قران می خوندیم.
علی و بچه ها بازی می کردن و ما هم مشغول بودیم .
با مجید بعد از نماز ،سر خاک مادرم قرار میگذاشتیم و با هم خونه می اومدیم.
مجید ، معمولا ساعت ۴ الی ۵ بعد از ظهر خونه می اومد .
تقریبا وسطهای مرداد ماه بود ، مجید بهم زنگ زد و گفت: من امشب دیر میام خونه ،شما بعد از نماز خودتون با یه چیزی برین خونه.
با خودم خیال کردم ، حتما سفارش غذا دارن یا برای رستوران خرید دارن.
اومدم خونه و مشغول کارهای خودم شدم.
ساعت حدود یازده شب بود ، با مجید تماس گرفتم ، گفتن تا نیم ساعت دیگه میان خونه.
وقتی اومدن ، چایی و غذاشون رو براشون آوردم .
من هر موقع مجید از نظر ذهنی به هم بریزه راحت می فهمم.
پیدا بود مجید هر شب نیست......
یکم تو صورتش نگاه کردم و با چشمهام ازش پرسیدم چی شده ، ایشون هم یه لبخندی زد و با صورتش گفت: هیچی!
رفتم جلوتر و آروم زدم پشت شونه ش و گفتم: من که میدونم ،میخوای یه چیزی بگی خب ، بگو.....
با یه لحن شوخی ولی پر درد گفت: یکم دعا کن.
چند وقته کاسبی مردم خوابیده ، مشتریها اکثرا یا کارگاهشون تعطیل شده یا تعدادشون کم شده . اجناس هم ثبات قیمت نداره ، رستوران وضعیتش خوب نیست. خرج خودش رو زوری در میاره .
اون زمان مجید با برادر و پسر خواهرم شریکی کار میکردن.
برادرم ، چند بار به من و مجید گفت: اینجا به درد سه تا شریک نمیخوره ،من میرم کنار
تا برای شما بهتر بشه ، ولی هر بار ما مخالفت کردیم.
بهش گفتم: انشاالله خوب میشه ، خدا بزرگه ، نا امید نشو.
بلاخره پیش رفتیم تا اینکه تقریبا سود رستوران به صفر رسید.
و همون شبی که مجید دیر اومد خونه من فهمیدم که اوضاع کار خیلی به هم ریخته س.
مجید بهم گفت: رفتم چند تا مسافر جابه جا کردم و اومدم تا لااقل یکم پول ته جیبم باشه🥺
وقتی شنیدم مجیدم اسنپ رفته بوده ، به قدری دلم شکست ، که صدای شکستنش رو خودم شنیدم😔
اصلا به روی خودم نیاوردم ، خندیدم و گفتم: آفرین ،به تو میگن مرد......
دو شیفت و سه شیفت کار میکنی .
اینقدر از مردهای کاری خوشم میاد.
ولی داشتم از درون می سوختم
مگه میشه ، یه عمر همسرم شبانه روز تلاش کرده ، زحمت کشیده ، خون دل خورده ، برای لقمه ی حلال و خیر ببینی
از همه چیزه خودش زده ،حالا بعد از چهل و چند سال دوباره به خونه ی اول برگشته.
راستش اون شب فقط منتظر بودم ،مجید و بچه ها بخوابن ،تا بتونم ،یک دل سیر با خدا حرف بزنم و شکایت جوانی از دست رفته ی خودم و شوهرم رو به درگاه خودش ببرم🕯
871.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دگر از دست خودم خسته شدم پاکم بکن
تاکه یک فرصت برایم مختصرمانده هنوز
#امام_رضا
🍃
آدمها نان دلشان را میخورند، مهربان باشید! بد نخواهید برای آدمها، مسیرها، رابطهها، کسب و کارها... آرزوی موفقیت و خیر کنید برای آدمی که با تلاش و سختی بسیار، پا در مسیری گذاشته و با تمام توان ایستاده و دارد میجنگد و خوشحال شوید برای آدمی که پس از جنگیدنِ بسیار، به مقصد رسیده. موفقیت دیگران چیزی از ما کم نمیکند اما قطعا شهری که چراغهای بیشتری داشتهباشد، روشنتر و امنتر خواهد بود...
دعا کنیم برای روشناییِ بیشترِ شهر، برای موفقیتها، رسیدنها، خوشبختیها، رضایتها، لبخندها...
شبتون ، شبی باشه که فرداش با تموم فرداهات فرق داشته........
در پناه امن خدا
یاعلی✨