eitaa logo
رستوران ساقه
1.7هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
535 ویدیو
0 فایل
قدم در مسیری گذاشته ایم که پایانی ندارد این فقط یک غذا نیست تعهدی است به کسانی که دوستشان داری آیدی ثبت سفارش :👇🏻 @Marzi_zarean
مشاهده در ایتا
دانلود
قابل توجه کسایی که نگاهشون به دست کسیه که اصلا بویی از ............ نبردن👆
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امشب شب ۲۵ ذی القعده س یکی از مهمترین و ویژه ترین شبهای سال شبی که میتونی به اندازه ی عمرت ثروت مادی و معنوی جمع کنی. اول از خدا بابت تموم کوتاهی ها و تنبلی ها و سر به هوایی هات عذرخواهی کن بعد بابت تموم نعمتهای قشنگی که بدون منت بهت بخشیده ازش تشکر کن. و در آخر هر چی دوست داری ازش بخواه. 🙏 فردا روز تو قیامت نیای دستمو بگیری و بگی چرا بهم نگفتیا....... بهت گفتم.😉 تنبلی نکن ، نگذار امشبت مثل بقیه ی شبها بگذره ، یه تایم کوچولو برای خودت و خدا بگذار. خدا منتظرته . همدیگه رو هم دعا کنین الهی بهترین و زیباترین و پر خیرترین دعاها در حق تمام دنیا به استجابت برسه🙏 به برکت صلواتی بر محمد و ال محمد اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم و اهلک اعدائهم اجمعین 🕯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
............... آخر شب یه شربت سکنجه بین برای مجید اماده کردم و رفتم کنارش. با یه لبخند دستش رو گرفتم و بهش گفتم: واستون شربت آماده کردم. وقتی شربت رو خوردن ، گفتم: مجید گفت: جانم گفتم: از ته دلم به وجودت افتخار میکنم ، از وقتی کنارت قرار گرفتم همیشه مثل یک پرنسس بودم ، یادم نمیاد چیزی ازت خواسته باشم ولی تو واسم مهیا نکرده باشی. البته که من هم هیچ وقت از رفتار خوب همسرم سو استفاده نکردم. بهش گفتم : من میخوام یه کاری انجام بدم ولی الان نمیتونم در موردش صحبت کنم. وقتی انجامش دادم حتما بهت میگم. خندید و گفت: شربت سکنجه بین و افتخار به مجید و انجام کار سری😂 خدا به خیر کنه...... بعد هم گفت: انشاالله که خیره. آخر تابستون بود ، بعد از نماز صبح ، منتظر بودم تا مجید آماده بشن برن رستوران. وقتی ایشون رفتن ، من هم لباس پوشیدم و علی رو بغل کردم و رفتم منطقه صنعتی دولت اباد. قبلش فکرهامو کرده بودم و تصمیمم رو گرفته بودم و خودم رو برای یک مسیر جدید آماده کرده بودم. با خودم تصمیم گرفتم ، برم شخصا بازاریابی کنم ، به تک تک شرکتها و کارخونه ها و کارگاهها سر بزنم و ازشون سفارش غذا بگیرم. اول از همه وارد یک مشاور املاکی شدم ، سلام و احوالپرسی کردم و ازشون آدرس چند تا کارگاه و شرکتی که ممکنه غذا بخوان رو گرفتم . واسشون توضیح دادم که میخوام داخل خونه اشپزی کنم و غذای خونگی درست کنم. از اول خیابون وارد مغازه ها می شدم و بعد از سلام و خداقوت براشون توضیح میدادم که میخوام غذای خونگی درست کنم. پسرم علی دستهای کوچولوشو تو دستم گذاشته بود ، هر از گاهی خسته میشد،بغلش میکردم . روز اول چند ساعتی راه رفتم ،خیلی خسته شده بودم ، یه جورایی یه حس بدی هم داشتم. آخه.....🥺 بعضی از مشاور املاکیها چندتایی با هم داخل دفترشون نشسته بودن ، وقتی وارد می شدم با یه لبخند تمسخر آمیزی بهم نگاه میکردن ، یا از سر تا پای من و پسرم رو نگاه میکردن . وجودشون آزارم میداد😔 بعضی هاشون هم اصلا شرف نداشتن ، به جای اینکه به حرفهای من گوش کنن ، سوالات مسخره و بی معنی می پرسیدن. ما بین تموم ادمهایی که از کنارشون گذشتم ، بودن مردهای با غیرت و نان حلال خورده ای که بسیار با شخصیت و در کمال ادب همراهی و همکاری کردن. یه جاهایی از دست خودم شاکی می شدم و میگفتم: فکر اینجاشو نمی کردی😢 انگارم غرورم بدجوری شکسته بود ، نمیدونم چرا ؟؟؟ ولی همینطور که از کنار جاده می گذشتم ، وقتی خستگی علی و آفتاب گرم و صدای اذان ظهر رو شنیدم ناخوداگاه اشکهام از کنار چشمهام رو صورتم نشست. از چند نفر سراغ مسجد رو گرفتم ، گفتن خیلی دوره و این نزدیکی نیست. تا اینکه از یکی از مغازه ها قبله رو پرسیدم و کنار خیابون مهرم رو درآوردم و نمازم رو خوندم. پایان نماز ، سجده ی شکر رفتم و به خدا گفتم: خودت من رو بهتر از خودم می شناسی ، تا به اون چیزی که میخوام برسم نرسم امیدم رو از تو قطع نمیکنم. دستم رو محکم بگیر نگذار رها بشم...... علی گرسنه و خسته شده بود ، شروع کرد غر بزنه، بغلش کردم و رفتم ، اون سمت خیابون ، وارد یه مشاور املاکی شدم تا آدرس یه کارخونه ی آجرنما بود بگیرم ، که یه آقای نسبتا جا افتاده و شصت ساله به محض ورود من از روی صندلی بلند شد و جواب سلامم رو داد و با یک ظرف شکلات به سمت علی اومد و به من گفت: بفرمایین بشینین.