امشب
شب ۲۵ ذی القعده س
یکی از مهمترین و ویژه ترین شبهای سال
شبی که میتونی به اندازه ی عمرت ثروت مادی و معنوی جمع کنی.
اول از خدا بابت تموم کوتاهی ها و تنبلی ها و سر به هوایی هات عذرخواهی کن
بعد بابت تموم نعمتهای قشنگی که بدون منت بهت بخشیده ازش تشکر کن.
و در آخر هر چی دوست داری ازش بخواه.
🙏
فردا روز تو قیامت نیای دستمو بگیری و بگی
چرا بهم نگفتیا.......
بهت گفتم.😉
تنبلی نکن ، نگذار امشبت مثل بقیه ی شبها بگذره ، یه تایم کوچولو برای خودت و خدا بگذار.
خدا منتظرته .
همدیگه رو هم دعا کنین
الهی بهترین و زیباترین و پر خیرترین دعاها در حق تمام دنیا به استجابت برسه🙏
به برکت صلواتی بر محمد و ال محمد
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم و اهلک اعدائهم اجمعین
🕯
...............
آخر شب یه شربت سکنجه بین برای مجید اماده کردم و رفتم کنارش.
با یه لبخند دستش رو گرفتم و بهش گفتم:
واستون شربت آماده کردم.
وقتی شربت رو خوردن ، گفتم: مجید
گفت: جانم
گفتم: از ته دلم به وجودت افتخار میکنم ، از وقتی کنارت قرار گرفتم همیشه مثل یک پرنسس بودم ، یادم نمیاد چیزی ازت خواسته باشم ولی تو واسم مهیا نکرده باشی.
البته که من هم هیچ وقت از رفتار خوب همسرم سو استفاده نکردم.
بهش گفتم : من میخوام یه کاری انجام بدم ولی الان نمیتونم در موردش صحبت کنم.
وقتی انجامش دادم حتما بهت میگم.
خندید و گفت: شربت سکنجه بین و افتخار به مجید و انجام کار سری😂
خدا به خیر کنه......
بعد هم گفت: انشاالله که خیره.
آخر تابستون بود ، بعد از نماز صبح ، منتظر بودم تا مجید آماده بشن برن رستوران.
وقتی ایشون رفتن ، من هم لباس پوشیدم و علی رو بغل کردم و رفتم منطقه صنعتی دولت اباد.
قبلش فکرهامو کرده بودم و تصمیمم رو گرفته بودم و خودم رو برای یک مسیر جدید آماده کرده بودم.
با خودم تصمیم گرفتم ، برم شخصا بازاریابی کنم ، به تک تک شرکتها و کارخونه ها و کارگاهها سر بزنم و ازشون سفارش غذا بگیرم.
اول از همه وارد یک مشاور املاکی شدم ، سلام و احوالپرسی کردم و ازشون آدرس چند تا کارگاه و شرکتی که ممکنه غذا بخوان رو گرفتم .
واسشون توضیح دادم که میخوام داخل خونه اشپزی کنم و غذای خونگی درست کنم.
از اول خیابون وارد مغازه ها می شدم و بعد از سلام و خداقوت براشون توضیح میدادم که میخوام غذای خونگی درست کنم.
پسرم علی دستهای کوچولوشو تو دستم گذاشته بود ، هر از گاهی خسته میشد،بغلش میکردم .
روز اول چند ساعتی راه رفتم ،خیلی خسته شده بودم ، یه جورایی یه حس بدی هم داشتم.
آخه.....🥺
بعضی از مشاور املاکیها چندتایی با هم داخل دفترشون نشسته بودن ، وقتی وارد می شدم با یه لبخند تمسخر آمیزی بهم نگاه میکردن ، یا از سر تا پای من و پسرم رو نگاه میکردن .
وجودشون آزارم میداد😔
بعضی هاشون هم اصلا شرف نداشتن ، به جای اینکه به حرفهای من گوش کنن ، سوالات مسخره و بی معنی می پرسیدن.
ما بین تموم ادمهایی که از کنارشون گذشتم ، بودن مردهای با غیرت و نان حلال خورده ای که بسیار با شخصیت و در کمال ادب همراهی و همکاری کردن.
یه جاهایی از دست خودم شاکی می شدم و میگفتم: فکر اینجاشو نمی کردی😢
انگارم غرورم بدجوری شکسته بود ، نمیدونم چرا ؟؟؟
ولی همینطور که از کنار جاده می گذشتم ، وقتی خستگی علی و آفتاب گرم و صدای اذان ظهر رو شنیدم ناخوداگاه اشکهام از کنار چشمهام رو صورتم نشست.
از چند نفر سراغ مسجد رو گرفتم ، گفتن خیلی دوره و این نزدیکی نیست.
تا اینکه از یکی از مغازه ها قبله رو پرسیدم و کنار خیابون مهرم رو درآوردم و نمازم رو خوندم.
پایان نماز ، سجده ی شکر رفتم و به خدا گفتم: خودت من رو بهتر از خودم می شناسی ، تا به اون چیزی که میخوام برسم
نرسم امیدم رو از تو قطع نمیکنم.
دستم رو محکم بگیر نگذار رها بشم......
علی گرسنه و خسته شده بود ، شروع کرد غر بزنه، بغلش کردم و رفتم ، اون سمت خیابون ، وارد یه مشاور املاکی شدم تا آدرس یه کارخونه ی آجرنما بود بگیرم ،
که یه آقای نسبتا جا افتاده و شصت ساله به محض ورود من از روی صندلی بلند شد و جواب سلامم رو داد و با یک ظرف شکلات به سمت علی اومد و به من گفت: بفرمایین بشینین.