...............
آخر شب یه شربت سکنجه بین برای مجید اماده کردم و رفتم کنارش.
با یه لبخند دستش رو گرفتم و بهش گفتم:
واستون شربت آماده کردم.
وقتی شربت رو خوردن ، گفتم: مجید
گفت: جانم
گفتم: از ته دلم به وجودت افتخار میکنم ، از وقتی کنارت قرار گرفتم همیشه مثل یک پرنسس بودم ، یادم نمیاد چیزی ازت خواسته باشم ولی تو واسم مهیا نکرده باشی.
البته که من هم هیچ وقت از رفتار خوب همسرم سو استفاده نکردم.
بهش گفتم : من میخوام یه کاری انجام بدم ولی الان نمیتونم در موردش صحبت کنم.
وقتی انجامش دادم حتما بهت میگم.
خندید و گفت: شربت سکنجه بین و افتخار به مجید و انجام کار سری😂
خدا به خیر کنه......
بعد هم گفت: انشاالله که خیره.
آخر تابستون بود ، بعد از نماز صبح ، منتظر بودم تا مجید آماده بشن برن رستوران.
وقتی ایشون رفتن ، من هم لباس پوشیدم و علی رو بغل کردم و رفتم منطقه صنعتی دولت اباد.
قبلش فکرهامو کرده بودم و تصمیمم رو گرفته بودم و خودم رو برای یک مسیر جدید آماده کرده بودم.
با خودم تصمیم گرفتم ، برم شخصا بازاریابی کنم ، به تک تک شرکتها و کارخونه ها و کارگاهها سر بزنم و ازشون سفارش غذا بگیرم.
اول از همه وارد یک مشاور املاکی شدم ، سلام و احوالپرسی کردم و ازشون آدرس چند تا کارگاه و شرکتی که ممکنه غذا بخوان رو گرفتم .
واسشون توضیح دادم که میخوام داخل خونه اشپزی کنم و غذای خونگی درست کنم.
از اول خیابون وارد مغازه ها می شدم و بعد از سلام و خداقوت براشون توضیح میدادم که میخوام غذای خونگی درست کنم.
پسرم علی دستهای کوچولوشو تو دستم گذاشته بود ، هر از گاهی خسته میشد،بغلش میکردم .
روز اول چند ساعتی راه رفتم ،خیلی خسته شده بودم ، یه جورایی یه حس بدی هم داشتم.
آخه.....🥺
بعضی از مشاور املاکیها چندتایی با هم داخل دفترشون نشسته بودن ، وقتی وارد می شدم با یه لبخند تمسخر آمیزی بهم نگاه میکردن ، یا از سر تا پای من و پسرم رو نگاه میکردن .
وجودشون آزارم میداد😔
بعضی هاشون هم اصلا شرف نداشتن ، به جای اینکه به حرفهای من گوش کنن ، سوالات مسخره و بی معنی می پرسیدن.
ما بین تموم ادمهایی که از کنارشون گذشتم ، بودن مردهای با غیرت و نان حلال خورده ای که بسیار با شخصیت و در کمال ادب همراهی و همکاری کردن.
یه جاهایی از دست خودم شاکی می شدم و میگفتم: فکر اینجاشو نمی کردی😢
انگارم غرورم بدجوری شکسته بود ، نمیدونم چرا ؟؟؟
ولی همینطور که از کنار جاده می گذشتم ، وقتی خستگی علی و آفتاب گرم و صدای اذان ظهر رو شنیدم ناخوداگاه اشکهام از کنار چشمهام رو صورتم نشست.
از چند نفر سراغ مسجد رو گرفتم ، گفتن خیلی دوره و این نزدیکی نیست.
تا اینکه از یکی از مغازه ها قبله رو پرسیدم و کنار خیابون مهرم رو درآوردم و نمازم رو خوندم.
پایان نماز ، سجده ی شکر رفتم و به خدا گفتم: خودت من رو بهتر از خودم می شناسی ، تا به اون چیزی که میخوام برسم
نرسم امیدم رو از تو قطع نمیکنم.
دستم رو محکم بگیر نگذار رها بشم......
علی گرسنه و خسته شده بود ، شروع کرد غر بزنه، بغلش کردم و رفتم ، اون سمت خیابون ، وارد یه مشاور املاکی شدم تا آدرس یه کارخونه ی آجرنما بود بگیرم ،
که یه آقای نسبتا جا افتاده و شصت ساله به محض ورود من از روی صندلی بلند شد و جواب سلامم رو داد و با یک ظرف شکلات به سمت علی اومد و به من گفت: بفرمایین بشینین.
بیست و پنجمین صفحه از قران به نیابت از امام زمان هدیه به پیشگاه مقدس حضرت علی اصغر علیه السلام🌸
حسبی الله.......
امروز چهارشنبه................
ماکارونی. ۱۴۵
فیله سوخاری. ۳۲۰
چلو خورشت قیمه ۱۸۰
چلو کوبیده مخلوط. ۱۹۵
چلو جوجه زعفرونی. ۲۷۰
چلو جوجه ماستی. ۲۸۵
چلو مرغ ران. ۲۶۰
چلو کباب گوشت. ۳۸۰
چلو ساده. ۷۰
هر سیخ کوبیده مخلوط. ۷۰
هر سیخ کوبیده گوشت. ۱۵۵
هر عدد گوجه کبابی. ۷
یک بسته ۱۰ تایی کوبیده مخلوط. ۶۵۰
خوراک کوبیده مرغ و کوبیده گوشت. ۲۳۰
سینی. ۶ نفره.( یک سیخ جوجه زعفرونی + یک سیخ جوجه ماستی + یک سیخ کوبیده گوشت گوسفندی + ۳ سیخ کوبیده مخلوط + ۲ عدد ران مرغ) ۱۱۶۰
سینی ۵ نفره( مثل سینی ۶ نفره ، فقط یک ران مرغ کمتر داره). ۹۷۰
.
سینی ۴ نفره. ( مثل سینی ۵ نفره ، فقط مرغ ندارن) ۷۸۰
سینی ۳ نفره ( جوجه زعفرونی + کوبیده مخلوط + ران مرغ). ۵۵۰
سینی ۲ نفره ی ویژه ( ۲ عدد کوبیده مخلوط + سیب زمینی سرخ شده + ۱ عدد جوجه میکس زعفرونی و ماستی). ۴۲۰
🌳