این فیلم رو ۱۰ بار بیشتر دیدم و هر بار از ذوقش گریه کردم....
وقتی برای اولین بار مادرت رو واضح می بینی🥺
.................
برخلاف بعضی از مدیرها ، یک شخصیت متواضعانه و کاملا محترمانه داشتن.
البته سوتفاهم نباشه اکثر مدیرها لایق و فهیم هستن ولی هر از گاهی پشت این میزها شخصیتهای عقده ای و ظاهربین هم مشاهده میشه.
به هر حال نوع برخورد ایشون و نگاه خردمندانه و انصاف در گفتارشون قوت خاطری برای من بود.
ایشون لیست قیمت رو از من گرفتن و به همون صورتی که تنظیم شده بود قبول کردن و قرار شد از فردا حدود ساعت ۱ ظهر غذا رو ببرم و داخل دیس هایی که تهیه کرده بودن براشون پرس کنم و تحویل پرسنل بدم.
با خودم گفتم : اشکال نداره ساعت ۱ ظهر وقتم آزاده میام غذا رو میکشم و تحویل میدم ، بعد از ظهر هم به مابقی کارها میرسم.
یکی از همکارانشون اومدن و گفتن: تکلیف ظرفها چی میشه؟
اگه کارگرها بخوان خودشون بشورن درست شسته نمیشه ، بعد هم ظروف با هم قاطی میشن.
یه دفعه دیدم نگاهها به سمت من اومد ،
البته با لحن خواهش ازم خواستن که ظرفها رو بشورم.
راستش اون لحظه نمی دونستم باید چی بگم ، بهشون گفتم: اشکالی نداره من میشورم.
فردا ظرفها رو با خودم آوردم خونه ، همونجا
درب منزلمون شیرآب داشتیم. رفتم از داخل مایع ظرفشویی آوردم و شروع کردم به شستن.
یه حس خیلی بدی داشتم ،اصلا دلم نمیخواست بشورم ، ذهنم درگیر بود ،همینطور به خودم می گفتم: نباید قبول میکردی ظرفها رو بشوری ،آخه اشپزی چه ربطی به ظرف شستن داره.
دیدم اینجوری نمیشه اصلا کاری که باب میلم نباشه رو نمی تونم انجام بدم.
بلند شدم دستهامو شستم.
نشستم روی سکوی کنار خونه ، سرم رو تکیه دادم به دیوار و با خودم گفتم: ببین ، اگه تو نشوری همون کارگری که غذا رو دستش دادی باید بشوره.
از صبح تا ظهر برای یک لقمه ی حلال هزار زحمت و حرف رو به خودش می خره با این وضعیت معیشتی اینقدر درگیری و فکر دارن.
بگذار غذا رو راحت بخورن و ظرفش رو نشورن.....
همین که یه دلیل خوب برای شستن ظرفها پیدا کردم انگار حالم از این رو به اون رو شد.
با یک عشق و حس نوع دوستی تک تک ظرفها رو شستم و هزار بار خدا را شکر کردم که وسیله ی خیر شدم.
البته از فردای اون روز مجید به من اجازه نداد بشورم ، گفت: خودم میبرم رستوران میشورم و میارم.
چند سالیه درگیر یک نوع حساسیت حاد هستم که هنوز درمان نشده .
مواد شوینده و دستکش پلاستیکی و ادویه و نور آفتاب و حرارت فوق العاده تحریکش می کنه.
به همین دلیل مجید دلش راضی نبود من بشینم تو آفتاب و با مواد شوینده ظرفها رو بشورم.
قبول کرد خودش این کار رو خیلی عالی انجامش بده.
همون موقع که من رو درب منزل پیاده میکرد خودش دوباره بر میگشت رستوران تا هم کارهاشو انجام بده هم ظرفها رو بشوره
بعد هم خرید غذای فردا رو انجام بده و بیاد.
امروز ظهر یه قرار کاری داشتم ، تو راهه برگشت یه خانمی بهم زنگ زد و با گریه و زاری گفت: خانوم زارعان تو رو خدا یه نوبت مشاوره به من بده خیلی حالم بده ، دارم سکته میکنم.....
گفتم : الان اصلا فرصت ندارم ولی اگه خیلی حالت بده تلفنی باهام صحبت کن تا آروم بشی.
گفت: شوهرم یه خانمی رو صیغه کرده ، همین الان فهمیدم ، مدرکش رو هم برداشتم😳
گفتم: شبها همیشه خونه س؟ گفت: آره
گفتم: خرجی تون رو کامل میده؟ گفت: آره
گفتم: ابراز علاقه و محبت میکنه؟گفت: آره
گفتم: میخوای ازش جدا بشی؟ گفت: نه
گفتم: سریع برو مدرکی که برداشتی رو بگذار سر جاش ، اصلا هم به روی خودت نیار .
یه سجده ی شکر هم برو و از خدا تشکر کن.
هنوز تو همون زنی هستی که دلش میخواد به همه نشون بده ، یعنی خانوم خونه تویی
عزیز خونه و مورد اعتمادش تویی ....
یکم بهش زمان بده ، فعلا اروم باش تا فردا بهت بگم چکار کنی
.........
السلام علیک یا صاحب الزمان
مهدی جان ، خواستنت مثل داشتنت می مونه
خیلی دوستت داریم💙
خدایا بابت تمام حکمتهایت شکر🙏