شبیه مه شده بودی،نه میشد در آغوشت گرفت نه در آنسوی تورا دید،تنها میشد درتو گم شد،که شدم.
زمستان عزیزم،از امشب به اجبار کولر خواهم زد تا بابت سرمایی پول بپردازم که تو رایگان در اختیارم میگذاشتی.همیشه دوستت دارم و به یادت خواهم بود.
هدایت شده از قهوهخونه
📻| درودِ ماه بهشما، این پیغام رو بازنشر بدید چنلتون و بهقهوهخونه بپیوندید. بعد براساس حسچنلتون یکشعرنو یا یکداستانکوچک مینویسم، یهآرزو براتون میکنم و موزیکی قدیمی تقدیمتون میکنم.
جهت تگهاتون، کلیک.
من از نهایت شب حرف میزنم، من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم. اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.
مگر در آشیان برف مرا زاییده ای مادر، که بختم این چنین تیره است که چون بوفی درون لانه گریانم.
هدایت شده از بادماراخواهدبرد
میدونم همه نگاهشون به لب هاست، ولی من نیاز داشتم کسی به چشم هام نگاه کنه و از پیچ و خم مژه هام و رگ های توی چشمام و حالت پلک هام همه چیز رو حس کنه.