بهارنارنجِ هنوز نشکفتهام
باوانکم؟
تویی که هنوز در بطن زمان خفتهای،اما عطر حضور نیامدهات، مثل بوی لطیف گلاب و بوی شگوفه ی گیلاس در خانه ی خیال من میپیچد:)
این نامه را برای تو مینویسم
برای تویی که قرار است جگرگوشه ی مادر و نماد تمام زیباییها و ظرافتهای این جهان باشی')
دردانه فرداهای من!
میخواهم برایت از رازی بگویم که سینه به سینه از مادرانمان به ما رسیده است؛ از جادوی شگرف زن بودن.
که وقتی بیایی با پدرت برایت یادآور میشویم که زن یعنی شعر و شاعر و معشوق و معبد :)
وقتی بیایی، میخواهم پیراهنی از حریر و ترمه بر تنت بپوشانم:)
حریری به رنگ سرخ
گیسوانت را که میدانم به بلندای شبهای یلدا خواهد بود، با شانهای چوبی شانه خواهم زد و لابهلای تارهای آن، بوی هل خواهم پاشید. میخواهم در گوشت غزلهای مولانا و سعدی را لالایی بخوانم تا جانت از همان کودکی به یاد داشته باشد معشوق بودن چگونه است:)
پاره ی تنم!
من به تو خواهم آموخت که چگونه با یک لبخند، زمستان یک خانه را بهار کنی!
تو روزی خواهی آمد و با قدمهایت سمفونی زندگی را در خانهام مینوازی. صدای جیرینگجیرینگ النگوهایت در حیاطِ خانه، و خندههای مستانهات که شبیه به آواز قناریهاست تمام اندوههای جهان را از یاد من خواهد برد
تو میآیی تا ادامه من باشی
من اینجا، در امتداد روزها و شبها، با دلی که برای در آغوش کشیدنت بیتاب است، چشمبهراه تو میمانم تا در آغوشم شروع به زندگی کنی و عشق را لمس کنی:)
شکوفه ی بهارنارنجم! :)
پریزاد
20 خرداد ماه 405
هوالمحبوب
قرار روز های بی قرارمن
عزیزِ روزهایِ ناعزیزمن!
یک کلاف سردرگم خاکستری و حتی یک تختهسنگ زمخت که یادش رفته بود روزگاری قرار بوده تکیهگاه گنجشکها باشد را در هیاهوی افکارش دیدی و نگاهش کردی
من، زن بودنم را، آن ظرافتِ پر از رنگ و لعابم را،لبان سرخ رنگم را، آبشار موهای خرمایی رنگم را
لای یک بقچهی قدیمی در پستوی تاریک روزگار جا گذاشته بودم.
یادم رفته بود که دامن حریر سفیدم چقدر به خندههایم میآید و سرمه کشیدن به چشمهایم، چطور میتواند طوفان به پا کند!
من در جنگ با زمختی دنیا، شبیه خودش شده بودم
بیرنگ، خسته، مردانه!
غبارِ آینهها را گرفتی و گفتی: ببین! این زن که میخندد، که عطرِ بهارنارنج از پیراهنش میتراود، همان است که قرار است دنیای من را گلستان کند!
تو به من یادآوری کردی که زنم. که میتوانم لطیف باشم، که میتوانم به جایِ جنگیدن با دنیا، برای خودمان چای هلدار دم کنم و با عطرِ بهارنارنج موهایم، خستگیهایت را ببافم.
تو آن زنانگی تبعیدشده را، آن رنگهای قهرکرده را به خندههایم برگرداندی!
حالا بگذار در اغوشت برق و ببین چطور گلهایِ پیراهنم دوباره جان گرفتهاند! و دستانم چگونه همراه با وزش باد در هوا پرواز میکنند و دل از جان میبرند
ببین چطور آینهها دوباره با من آشتی کردهاند!
عزیز کرده ی جانم!
شمشیرت را زمین بگذار، کفشهایِ خاکیات را دربیاور و سرت را بگذار رویِ پاهایم. حالا که من به یمن نفسهایِ تو دوباره همان زنِ پر از شور و رنگ شدهام، آمدهام که حال جفتمان را خوب کنم. آمدهام که غبار این روزهایِ سخت را از شانههای مردانهات بتکانم و خستگیهایت را در آغوشم حل کنم
حال میتوانم در گوشت برایت از سعدی و مولانا بگویم، میتوانم از دوست داشتنه شدنم بگویم، میتوانم از زندگی و از لعل و لعاب و هل و دارچین بگویم
از موهای با وسواس مرتب شده و بوی عطر دائمی بگویم!
ساده بگوییم حال خورشید دوباره نگاهی به ما کرده
باشد که ادامه دار باشد!
عرضی نیست جز تمامی بیت های جهان که غلام میشوند در برابر نور و لبخند
نور
پریزاد
21 مین روز خرداد ماه گرم 405