eitaa logo
𝖵𝗂𝗌𝗂𝗈𝗇
51 دنبال‌کننده
12 عکس
10 ویدیو
1 فایل
04'40
مشاهده در ایتا
دانلود
"با اینکه فکر کردن به این موضوع که همه‌‌ی ما روزی خواهیم مرد می‌تواند عادات روزانه‌ام را برایم دلپذیرتر کند،اما هیچ‌وقت نتوانستم انتخاب کنم که در لحظه مرگ دوست‌دارم در چه وضعیتی باشم یا چگونه بمیرم."
"انسان تنها موجودیِ که به عوض کردن شرایطش به طور خیلی جدی فکر میکنه،مثلا تو هیچ‌وقت نمیتونی یه خرس رو توی جنگل پیدا کنی که اپلای کنه برای یه جنگل دیگه و از امروز به بعد بره توی اون جنگل زندگی بکنه،میدونی چی میگم؟ یعنی بنظر هیچ‌وقت شرایط یه خرس بد نیست،خوبم نیست. هست هست،خرس یه برنده‌ست."
"میگن خواستن توانستن است،کی گفته؟ما هرروز داریم نمونه هایی میبینیم که خواستن،خود بنده،یه کارایی واقعا دلم میخواد بکنم ولی نمیتونم و واقعا از ته دل دلم میخواد،میدونی چی میگم؟من شغلم پیانو درس دادنِ دیگه،و یه شاگرد‌هایی دارم که میبینم واقعا دلشون میخواد یاد بگیرن ولی نمیتونن یعنی یارو،ببین من به استعداد معتقد نیستم راستش رو بخوای،ولی به بی‌استعدادی کاملا معتقدم."
"خیلی وقتا خیلی اتفاقا که همه‌چی داره درست پیش میره،ولی تاس روی شیش میچرخه،یک میشینه و همه‌چی نابود میشه."
"من یه پسر عمویی دارم،این چهارشنبه‌سوری خیلی سالِ پیش،شیش سال پیش،میوفته توی چاهی،با دوستش(میگن با طناب دوستش یارو افتاده تو چاه)ارتفاع چاهِ،خیلی غیرقابل باورِ،هشتاد متر‌،دوستِ میمیره و این زنده میمونه. و من یه بحثی باهاش داشتم که میگفتم که،اون میگفت ببین من چقدر بدشانسم که بین اون همه آدم من افتادم تو چاه. و من میگفتم بابا تو چقدر خوش‌شانسی که،هشتاد متر،تو زنده موندی‌. و بحث این بود که اون بدشانس ترین آدم روی زمینِ یا خوش‌شانس‌ترین آدم رو زمین،آخر به این نتيجه رسیدیم که تو بدشانس‌ترین ها،تو خوش‌شانس ترین آدمی."
انگاری نمیتونم روی چیزی تمرکز کنم و برای مدت طولانی انجامش بدم. دو خط از کتابم رو میخونم و میذارمش کنار،چند دقیقه از فیلمی رو میبینم و دیگه نمیتونم ادامه بدم،راجب چندتا موضوع صحبت میکنم و بعدش انگاری حتی جون فکر کردن هم ندارم،آهنگی که گوش میکنم بعد از چند ثانیه برام غیرقابل تحمل میشه و خاموشش میکنم،انگاری تحملم به هیچ‌چیز نمیکشه. کلافم.هرکاری که شروعش میکنم برام ادامه‌دار نمیشه،نصفه میمونه،فراموش میشه،ازش گذر میشه و گم میشه‌. تا چشم بهم میزنم شب شده و باید برم بخوابم برای یه روز جدید،روز‌ها انقدری زود میگذره که اصلا حس نمیکنم دارم چیزی رو میگذرونم. انگار از دایره اومدم بیرون و مستقیم افتادم توی یه دایره دیگه،کی میدونه این‌بار باید از چی فرار کنم؟ خسته‌ام.
برای من بالاترین نقطه اعتماد و نزدیکی توی اعتراف کردن احساسات و اتفاقات زندگی خلاصه میشه. و خیلی احساس جالبی بهم میده وقتی یکی بهم اعتماد میکنه،چیزی که اذیتش میکنه و باعث ناراحتیش شده رو میگه،وقتی که حس میکنم کمترین مرز رو داریم و میتونم امن باشم. من عاشق امن بودن هستم،عاشق اینکه افراد بتونن پیشم احساس راحتی کنن،خودشون باشن،اون حقیقتی که همیشه ازش فرار کردن رو قبول کنن و بپذیرنش،من عاشق این هستم که بتونم واقعیت افراد رو ببینم،نه اون‌ چیزی که همیشه نشونش دادن،عاشق این هستم که راجب افراد با خودشون صحبت کنم،اینکه ببینم چجوری راجب خودشون فکر میکنن و صحبت میکنن،اینکه ببینم چجوری با مشکلاتشون کنار میان و روزشون رو چجوری میگذرونن. درسته که ارتباطات انسانی سخت بنظر میرسه اما من واقعا عاشق همین ارتباط های سخت و طاقت‌فرسا هستم.
روز بیست و چهارم. ۱‌۴‌۰‌‌۵‌/‌۱‌/‌۲‌۴ آخرین چیزی که اگه رهاش کنی حس آزادی می‌کنی چیه ؟ هیج‌چیز؟من نیازی به ازدست دادن چیزی ندارم که احساس آزادی کنم،هر حس منفی‌ای که توی من وجود داشته باشه باعث میشه متوجه حس مخالفش بشم و اون موقع‌ست که احساس رهایی میکنم،اگه وجود نداشتن و من همیشه آزاد بودم،چه ارزشی داشت این آزادی؟ وقت‌هایی که مضطربم،روز‌های بعدش که اون حس رهام میکنه و بیخیالم میشم،احساس آزادی میکنم چون دیگه اون بار اضطراب روی دوشم نیست. وقتی که جایی‌ام،نمیتونم خودم باشه و احساس خجالت میکنم،زمانی که برمیگردم خونه و جوری رفتار میکنم که واقعا هستم،آزادم چون دیگه خجالتی ندارم از واقعیتِ خودم. و خب بدون تجربه کردن فشار و درگیری چجوری قراره آزادی و رهایی رو درک کنم؟
جدیدنا هیچ‌چیز جالب و هیجان‌انگیز بنظر نمیرسه،ساعت ها از این اتاق به اون اتاق،از این کمد به اون کمد و از یه شبکه به شبکه های دیگه میرم تا چیزی پیدا کنم که بتونم خودم رو باهاش سرگرم کنم،اما انگاری پیدا نمیشه،یا شایدم مشکل از منه که نمیتونم مدت طولانی‌ای رو صرف کاری کنم،خسته میشم و دیگه برام جالب بنظر نمیرسه،میرم سراغ کار بعدی و دوباره همین چرخه تکرار میشه تا جایی که بیخیال بشم،همه‌چیز رو روی زمین ول کنم،برم روی تخت دراز بکشم،به سقف خیره بشم و فکر کنم که"چکار دارم با زندگیم میکنم".
روز بیست و هشتم. ۱۴۰۵/۱/۲۸ فکر می‌کنی معنا توی هرچیزی رو پیدا می‌کنیم یا می‌سازیم ؟ بنظرم این ما هستیم که معنای هرچیزی رو میسازیم. توصیفات و معنی هرکسی از هر اتفاق و موضوعی میتونه دراین حالی که کاملا از همدیگه متفاوت باشه و هیچ شباهتی بهم نداشته باشه،درست و منطقی باشه،یجورایی این نشون میده که هرکسی با توجه به چیزایی که تجربه میکنه،افکاری که داره و عقایدی که ازش پیروی میکنه برای همه چیز معنا میسازه. اگه قرار بود هرچیزی معنای مشخص و از قبل تعیین شده ای داشته باشه و ما اون رو پیدا کنیم،زندگی معنای یکسان و بیهوده‌ای داشت،چون همه معنی،ارزش و اهمیت زنده موندشون رو توی یه چیز میدونستن.