برای من بالاترین نقطه اعتماد و نزدیکی توی اعتراف کردن احساسات و اتفاقات زندگی خلاصه میشه.
و خیلی احساس جالبی بهم میده وقتی یکی بهم اعتماد میکنه،چیزی که اذیتش میکنه و باعث ناراحتیش شده رو میگه،وقتی که حس میکنم کمترین مرز رو داریم و میتونم امن باشم.
من عاشق امن بودن هستم،عاشق اینکه افراد بتونن پیشم احساس راحتی کنن،خودشون باشن،اون حقیقتی که همیشه ازش فرار کردن رو قبول کنن و بپذیرنش،من عاشق این هستم که بتونم واقعیت افراد رو ببینم،نه اون چیزی که همیشه نشونش دادن،عاشق این هستم که راجب افراد با خودشون صحبت کنم،اینکه ببینم چجوری راجب خودشون فکر میکنن و صحبت میکنن،اینکه ببینم چجوری با مشکلاتشون کنار میان و روزشون رو چجوری میگذرونن.
درسته که ارتباطات انسانی سخت بنظر میرسه اما من واقعا عاشق همین ارتباط های سخت و طاقتفرسا هستم.
روز بیست و چهارم. ۱۴۰۵/۱/۲۴
آخرین چیزی که اگه رهاش کنی حس آزادی میکنی چیه ؟
هیجچیز؟من نیازی به ازدست دادن چیزی ندارم که احساس آزادی کنم،هر حس منفیای که توی من وجود داشته باشه باعث میشه متوجه حس مخالفش بشم و اون موقعست که احساس رهایی میکنم،اگه وجود نداشتن و من همیشه آزاد بودم،چه ارزشی داشت این آزادی؟
وقتهایی که مضطربم،روزهای بعدش که اون حس رهام میکنه و بیخیالم میشم،احساس آزادی میکنم چون دیگه اون بار اضطراب روی دوشم نیست.
وقتی که جاییام،نمیتونم خودم باشه و احساس خجالت میکنم،زمانی که برمیگردم خونه و جوری رفتار میکنم که واقعا هستم،آزادم چون دیگه خجالتی ندارم از واقعیتِ خودم.
و خب بدون تجربه کردن فشار و درگیری چجوری قراره آزادی و رهایی رو درک کنم؟
جدیدنا هیچچیز جالب و هیجانانگیز بنظر نمیرسه،ساعت ها از این اتاق به اون اتاق،از این کمد به اون کمد و از یه شبکه به شبکه های دیگه میرم تا چیزی پیدا کنم که بتونم خودم رو باهاش سرگرم کنم،اما انگاری پیدا نمیشه،یا شایدم مشکل از منه که نمیتونم مدت طولانیای رو صرف کاری کنم،خسته میشم و دیگه برام جالب بنظر نمیرسه،میرم سراغ کار بعدی و دوباره همین چرخه تکرار میشه تا جایی که بیخیال بشم،همهچیز رو روی زمین ول کنم،برم روی تخت دراز بکشم،به سقف خیره بشم و فکر کنم که"چکار دارم با زندگیم میکنم".
روز بیست و هشتم. ۱۴۰۵/۱/۲۸
فکر میکنی معنا توی هرچیزی رو پیدا میکنیم یا میسازیم ؟
بنظرم این ما هستیم که معنای هرچیزی رو میسازیم.
توصیفات و معنی هرکسی از هر اتفاق و موضوعی میتونه دراین حالی که کاملا از همدیگه متفاوت باشه و هیچ شباهتی بهم نداشته باشه،درست و منطقی باشه،یجورایی این نشون میده که هرکسی با توجه به چیزایی که تجربه میکنه،افکاری که داره و عقایدی که ازش پیروی میکنه برای همه چیز معنا میسازه.
اگه قرار بود هرچیزی معنای مشخص و از قبل تعیین شده ای داشته باشه و ما اون رو پیدا کنیم،زندگی معنای یکسان و بیهودهای داشت،چون همه معنی،ارزش و اهمیت زنده موندشون رو توی یه چیز میدونستن.
روز بیست و نهم. ۱۴۰۵/۱/۲۹
اگر معنا به زندگی داده نشه، آیا زندگی خودش بهخودیِ خود ارزشی داره ؟
شاید.
فکر میکنم هیچ زندگیای وجود نداره که حداقل یه مورد کوچیک بهش معنا نداده باشه و البته که بستگی داره چه چیزی برات معنا داشته باشه.
برای من خود "زندگی" یه معناست.
اینی که دارم ادامه میدم و تلاش میکنم یعنی معنا دادم بهش،دارم رشد میکنم،تجربه میسازم و توانایی درک دارم،برای من این معنا محسوب میشه
به من فرصت داده شده تا این زندگی رو جلو ببرم،پس چرا ازش استفاده نکنم؟
پس فکر میکنم آره،زندگی به خودش خودش ارزش داره چون این من هستم که دارم برای ادامه دادنش،امید،انگیزه و احساسات میسازم،تا زمانی که من وجود دارم زندگی من هم معنا و ارزش داره.
روز سی و يكم، آخرین سوال این ماه. ۱۴۰۵/۱/۳۱
اين ماه چه چیزی رو بهت یاد داد ؟
فکر میکنم یکی از تاثیرگذارترینها،این بود که متوجه شدم همیشه نیاز نیست صحبت کنم،دفاع کنم،ثابت کنم و توضیح بدم،بعضیوقتها باید سکوت کنی،بذاری طرف مقابل هرجوری که دلش میخواد و دوست داره راجب تو،کاری که انجام دادی و دلیلش فکر کنه و نظر بده،آدمها توی ناراحتی و عصبانیت هیچ اهمیتی به حرفی که تو میزنی ندارن و هیچوقت از دیدگاه تو به اون قضیه نگاه نمیکنن،یجورایی همیشه همه درحال ثابت کردن این هستن که خودشون درست فکر میکنن و صحبت میکنن،پس شاید بهتر باشه فقط ساکت باشی و بذاری هرکاری میخوان بکنن؟و احتمالا بعدش که شرایط عادی شد میتونی و بری دیدگاه خودت رو توضیح بدی؟
روز سی و پنجم. ۱۴۰۵/۲/۴
آیا گذشته واقعاً رفته، یا هنوز در درون ما ادامه داره؟
صددرصد وجود داره.
تمام صحبتها و اتفاقاتی که یه روزی توی زندگیمون شده و افتاده بودن،هنوز هم یه جایی منتظرن تا وقتش بشه و فرصت کنن دوباره خودشون رو نشون بدن و اثبات کنن که هنوز وجود دارن.
حتی اگه خودشون باقی نمونده باشن اثراتی و افکاری که از اون چیزها بهجا موندن،قطعا هستن.
فکر میکنم این گذشته هیچوقت و به هیچ عنوان ازبین نمیره،یعنی خب،اون گذشته،پر از تجربه و احساساتیِ که میتونه بهمون کمک کنه و روی آیندهمون تاثیرگذار باشه،بنظرم تکتک کارها و تصمیمهایی که توی این لحظه میگیریم،درواقع داره آینده رو شکل میده و این تصمیمها از روی تجربهها و عادتهایی که توی گذشتهمون انجام دادیم گرفته میشن.
پس فکر میکنم ادامهدار بودن گذشته، توی بیشتر موقعیتها چیز مثبتی خطاب میشه.
انگاری چیزی که فکر میکردم توی ماه گذشته یاد گرفتم رو یاد نگرفته بودم،فقط متوجه شده بودم.
هنوز هم دارم خودم رو اثبات میکنم،هنوز هم برام مهمه که طرف مقابل توی اون لحظه به چی فکر میکنه و چهچیزایی تو ذهنش میگذرن،میدونم،میدونم که اهمیتی به صحبتیکه میکنم نمیده و سعی نمیکنه آروم بشه،سعی نمیکنه از دیدگاه من نگاه کنه تا دلیلی که باعث اون اتفاق شده رو متوجه بشه،میدونم که نمیتونم کاری کنم
آخرش هم،من فقط کسی میشم که دارم از اشتباهم دفاع میکنم.