eitaa logo
𝖵𝗂𝗌𝗂𝗈𝗇
52 دنبال‌کننده
13 عکس
10 ویدیو
1 فایل
04'40
مشاهده در ایتا
دانلود
روز سی و پنجم. ۱۴۰۵‌/۲‌/۴ آیا گذشته واقعاً رفته، یا هنوز در درون ما ادامه داره؟ صددرصد وجود داره. تمام صحبت‌ها و اتفاقاتی که یه روزی توی زندگیمون شده و افتاده بودن،هنوز هم یه جایی منتظرن تا وقتش بشه و فرصت کنن دوباره خودشون رو نشون بدن و اثبات کنن که هنوز وجود دارن. حتی اگه خودشون باقی نمونده باشن اثراتی و افکاری که از اون چیز‌ها به‌جا موندن،قطعا هستن. فکر میکنم این گذشته هیچ‌وقت و به هیچ عنوان ازبین نمیره،یعنی خب،اون گذشته،پر از تجربه و احساساتیِ که میتونه بهمون کمک کنه و روی آینده‌مون تاثیرگذار باشه،بنظرم تک‌تک کارها و تصمیم‌هایی که توی این لحظه میگیریم،درواقع داره آینده‌ رو شکل میده و این تصمیم‌ها از روی تجربه‌ها و عادت‌هایی که توی گذشته‌مون انجام دادیم گرفته میشن. پس فکر میکنم ادامه‌دار بودن گذشته، توی بیشتر موقعیت‌ها چیز مثبتی خطاب میشه.
انگاری چیزی که فکر میکردم توی ماه گذشته یاد گرفتم رو یاد نگرفته بودم،فقط متوجه شده بودم. هنوز هم دارم خودم رو اثبات میکنم،هنوز هم برام مهمه که طرف مقابل توی اون لحظه به چی فکر میکنه و چه‌چیزایی تو ذهنش میگذرن،میدونم،میدونم که اهمیتی به صحبتی‌که میکنم نمیده و سعی نمیکنه آروم بشه،سعی نمیکنه از دیدگاه من نگاه کنه تا دلیلی که باعث اون اتفاق شده رو متوجه بشه،میدونم که نمیتونم کاری کنم آخرش هم،من فقط کسی میشم که دارم از اشتباهم دفاع میکنم.
امروز آبی روشنم
آبی آسمونی
همیشه طلوع رو بیشتر از غروب دوست داشتم. طلوع یه شروع تازه‌ست،یه حس جدیدِ و یه امیدِ. قبل از بلند شدن صدای گنجیشک‌ها میتونم تمام افکارم رو برای آخرین بار توی ذهنم مرتب کنم و در آخر،وقتی آفتاب درمیاد و نورش از گوشه پنجره‌ام به صورتم می‌تابه،همشون رو دور بریزم. انگاری تمام چیز‌هایی که در طول روز باعث اذیتم بودن رو توی تاریکی شب جا میذارم و با طلوع آفتاب،من هم دوباره روشنایی رو به زندگیم برمیگردونم.
روز چهلم. ۱۴۰۵/۲/۸ اگر می‌تونستی یک جنبه از طبیعت انسان رو حذف کنی (مثلاً حسادت، طمع، ترس)، اون جنبه چی بود و چرا؟ ترجیح میدم هیچ‌کدوم از جنبه‌ها رو حذف نکنم و تغییری ایجاد نکنم. هرکدوم از این احساسات و عواطفی که درون ما وجود دارن و وابسته به شرایط خودشون رو نشون میدن،نیاز به یه قطب مخالف و منفی دارن تا توسط ما درک بشن و بتونیم بشناسیمشون. به عنوان مثال،اگه غم وجود نداشت،فکر میکنم خوشحالی و حس خوب زیاد ارزشمند و دوست‌داشتنی بنظر نمیرسید،چیزی بود که همیشه بود و احساس میشد،پس تبدیل به یه حس عادی و همیشگی میشد که حتی افراد دنبالش هم نمیرفتن،یا اگه ما توانایی ترسیدن رو نداشتیم علاوه بر اینکه احتمالا تو همون روزای اول خودمون رو به کشتن میدادیم،همه‌چیز خیلی یکنواخت میشد،یعنی خب هیجان و استرسی هم نمیتونست وجود داشته باشه. بنابراین فکر میکنم تمام عواطف برای ادامه زندگی لازم و ضروری هستن،و حتی بعضی از همین این احساسات زیرمجموعه جنبه‌های دیگه انسانی هستن که ما با حس کردن اون‌ها باعث میشیم بقیه‌شون هم ساخته بشه و بنظرم با حذف کردن هرکدومشون،باعث میشیم اون چرخه درست و طبیعیش ازبین بره. یجورایی همه‌چیز با وجود تضاد‌هایی که داره قابل درک محسوب میشه.