همیشه طلوع رو بیشتر از غروب دوست داشتم.
طلوع یه شروع تازهست،یه حس جدیدِ و یه امیدِ.
قبل از بلند شدن صدای گنجیشکها میتونم تمام افکارم رو برای آخرین بار توی ذهنم مرتب کنم و در آخر،وقتی آفتاب درمیاد و نورش از گوشه پنجرهام به صورتم میتابه،همشون رو دور بریزم.
انگاری تمام چیزهایی که در طول روز باعث اذیتم بودن رو توی تاریکی شب جا میذارم و با طلوع آفتاب،من هم دوباره روشنایی رو به زندگیم برمیگردونم.
روز چهلم. ۱۴۰۵/۲/۸
اگر میتونستی یک جنبه از طبیعت انسان رو حذف کنی (مثلاً حسادت، طمع، ترس)، اون جنبه چی بود و چرا؟
ترجیح میدم هیچکدوم از جنبهها رو حذف نکنم و تغییری ایجاد نکنم.
هرکدوم از این احساسات و عواطفی که درون ما وجود دارن و وابسته به شرایط خودشون رو نشون میدن،نیاز به یه قطب مخالف و منفی دارن تا توسط ما درک بشن و بتونیم بشناسیمشون.
به عنوان مثال،اگه غم وجود نداشت،فکر میکنم خوشحالی و حس خوب زیاد ارزشمند و دوستداشتنی بنظر نمیرسید،چیزی بود که همیشه بود و احساس میشد،پس تبدیل به یه حس عادی و همیشگی میشد که حتی افراد دنبالش هم نمیرفتن،یا اگه ما توانایی ترسیدن رو نداشتیم علاوه بر اینکه احتمالا تو همون روزای اول خودمون رو به کشتن میدادیم،همهچیز خیلی یکنواخت میشد،یعنی خب هیجان و استرسی هم نمیتونست وجود داشته باشه.
بنابراین فکر میکنم تمام عواطف برای ادامه زندگی لازم و ضروری هستن،و حتی بعضی از همین این احساسات زیرمجموعه جنبههای دیگه انسانی هستن که ما با حس کردن اونها باعث میشیم بقیهشون هم ساخته بشه و بنظرم با حذف کردن هرکدومشون،باعث میشیم اون چرخه درست و طبیعیش ازبین بره.
یجورایی همهچیز با وجود تضادهایی که داره قابل درک محسوب میشه.
روز چهل و یکم. ۱۴۰۵/۲/۹
بنظرت تعریف انسان ها از خوشبختی یه چیز فطری و انتسابیه یا یچیز اکتسابی که از طریق جامعه بهشون تحمیل میشه؟
بنظرم ترکیبی از جفتش محسوب میشه.
اگه از افراد مختلف تعریف و توصیفشون رو از موقعیتی که توش احساس خوب و خوشحالیای دارن یا به اصطلاح خوشبخت هستن رو بپرسیم،جواب های متنوع و غیرتکراریای میشنویم،هرکسی بر اساس موفقیتها،اهداف،تواناییها،تجربیات،عواطف و حتی مشکلاتی که توی زندگیش داشته و بدستشون آورده،میتونه اون احساس خوب رو توی چیزی ببینه که دنبالش میگرده و برداشت مخصوص خودش رو از خوشبختی داشته باشه.
و در اینحال ذاتا انسان همیشه داره دنبال اون خوشبختیِ توی موقعیت های مختلف میگرده و میل درونیای که به سمت اتفاقات خوب داره،یعنی مثلا وقتی حس خوبی نداره و مشکلات به سراغش اومدن،بیشتر ناراحت این میشه که فکر میکنه داره از اون خوشبختیای که دنبالشه دور میشه،پس یجورایی این نشون میده ما به صورت فطری هم اون تعریف خوشبختی رو توی وجودمون داریم.
پس فکر میکنم نمیشه گفتش که فقط به تنهایی از طریق جامعه بدست میاد یا یه حس درونیه.