راستش نمیدونم امروز چه رنگی بود.
آبیِ آسمونی؟ یشمی؟ سبزِنعنایی؟ نارنجیِ غروبی؟ زرشکی؟ و یا حتی خاکستری؟
نمیدونم.
هم بیرنگ بودم و همرنگی،انگاری تمام عواطفی که ممکن بود رو توی امروز و ساعاتی که گذروندم تجربه کردم.
هنوزم توی همون باتلاقی که ساختهم یا شایدم برام ساخته شده دست و پا میزنم و تلاش میکنم که خودم رو بیرون بکشم،نمیدونم اینبار قراره چجوری موفق بشم و اون دستی که به سمتم دراز شده چی میتونه باشه؛اما من هنوز زندم،اینجام و روشنایی رو میسازم.