راستش نمیدونم امروز چه رنگی بود.
آبیِ آسمونی؟ یشمی؟ سبزِنعنایی؟ نارنجیِ غروبی؟ زرشکی؟ و یا حتی خاکستری؟
نمیدونم.
هم بیرنگ بودم و همرنگی،انگاری تمام عواطفی که ممکن بود رو توی امروز و ساعاتی که گذروندم تجربه کردم.
هنوزم توی همون باتلاقی که ساختهم یا شایدم برام ساخته شده دست و پا میزنم و تلاش میکنم که خودم رو بیرون بکشم،نمیدونم اینبار قراره چجوری موفق بشم و اون دستی که به سمتم دراز شده چی میتونه باشه؛اما من هنوز زندم،اینجام و روشنایی رو میسازم.
هدایت شده از UN
اگر خونت در مخفی داشت ، پشتش اتاقی بود که دیوارهاش با نقشههای قدیمی پوشیده شده بود .
تو وارد که میشی ، بوی کاغذ زردشده و جوهر محوشده کل بینیتو پر میکنه . میز بزرگی توی وسط اتاق قرار داره و روش پرگار و قطبنما و مدادهایی با نوکهای ساییده دیده میشه .
هر نقشه به یه جایی اشاره میکنه که یا هرگز نبوده و یا در خاطرهای گم شده . توهم گم شدی .
پخ : https://eitaa.com/fourtyfour
وای ممنونم،خیلی دوستش داشتم
خیلی جالب میشد اگه واقعا همچین اتاقی رو توی پشت خونم داشتم و اینکه عاشق نقشه های قدیمیام:(
شاید مثلا من خیلی پرتوقعام که فکر میکنم بعد از ماهها پنج صبح خوابیدن میتونم در یه شب تصمیم بگیرم که ساعت ده خواب باشم
طبق محاسباتی که چندروز پیش روی بالاپشتبوم انجام دادم اگه توی طبقه آخر ساختمون روبهروییمون زندگی میکردم دید فوقالعادهای به آسمون و طلوع آفتاب داشتم
حداقل الان میتونم قسمتی از آسمون رو ببینم،خونهی قبلی تنها چیزی که معلوم بود دیوار بلندِ ساختمون بغلی بود