eitaa logo
ح جعفری | رزومه
17 دنبال‌کننده
19 عکس
9 ویدیو
3 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
⭕️جهت یافتن محتوا و نمونه کار مدنظر خود، روی هشتک مربوط به آن کلیک کنید 🔺🔻🔺🔻🔺🔻🔺🔻🔺 💠 💠 ✍🏻 🎙 🔺🔻🔺🔻🔺🔻🔺🔻🔺 💠کانال رزومه و نمونه‌کارها: https://eitaa.com/freelancer_com 💠راه ارتباطی: 🧡ایتا: @h_jafari2005 💙ایمیل: hmdjfr1384@gmail.com
⭕️آغاز تولید محتوا برای کمپین فروش روز پدر در کانال: https://eitaa.com/jingilishap/777 🔺نمونه کار موضوع: تولید محتوا برای کمپین فروش روز پدر در کانال فروشگاهی
⭕️ادمینی کانال: https://eitaa.com/Azadkarsho/1955 🔺نمونه کار موضوع: تولید محتوا و کمپین فروش کانال آموزشی
⭕️ادمینی کانال: https://eitaa.com/arzansarabaharestan/8804 🔺نمونه کار موضوع: تولید محتوا
37.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅مجموعه آزادکارشو با سابقه بیش از 3000 دانشجو ⚡️آموزش تخصصی کسب درآمد از طریق آزادکاری(فریلنسری)⚡️ 📱💻هرکسی می‌تونه با هر مهارتی که داره درآمد داشته باشه💰 پول درآوردن از مهارت‌ها، یه جورررر دیگه! فکر کن 👍یه مغازه داری که خودت رئیس خودتی هر وقت بخوای کار می‌کنی هر جایی که دلت بخواد کار می‌کنی و از مهارت‌هات برای پول درآوردن استفاده می‌کنی. 💳💰 به این میگن !👏 اینجا یاد می‌گیری که چطور کارخودت رو توی دنیای اینترنت راه بندازی و از مهارت‌هایی که بلدی پول دربیاری. 🔹آموزش فریلنسری 🔹راه های پروژه گرفتن و کسب درآمد 🔹آموزش مهارت های کاربردی از جمله طراحی گرافیکی، تولید محتوا و مدیریت شبکه های اجتماعی ممنون میشیم مارو به دوستانتون معرفی کنید🌹 https://eitaa.com/joinchat/2282356968Cad6ed03fca
19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. فکرش رو بکن😌 که یه روز تو هم مثل ما یه داشته باشی 😇 با همه پستی و بلندی هاش..⛰ با همه دور و نزدیکی هاش..🛣 روزی رو ببینی که مجوزش رو گرفتی.. شماره ثبت بهت دادن🧾 از همه عالی تر سه هزارتا تربیت کردی👩🏻‍🏫👨‍🎓 به درآمد رسیدن هاشون رو شاهدی😍 چقدر این احساس💞 میتونه حال دلت رو خوب کنه؟؟!💚 کلیپ رو ببین و تو حس ناب ما شریک شو💝 @azadkarsho
50.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 تولیدمحتوا در حوزه کودک😍👼 ✓ایده‌پردازی ✓داستان‌نویسی ✓تصویرسازی با ✓قصه‌گویی پادکستر ✓ادیت و تدوین به تلاش دختران آیلار انجام شده است😎 -اگر تو هم دوست داری با کمک هوش مصنوعی داستان بسازی همراه ما باش☺️👇 به جمع دختران آیلار بپیوندید🌱 @DokhtaranAylar
بسم‌الله الرحمن الرحیم • تفأل آسمان • «سایه»، فورا سامسونت مشکی «صالح» را با سامسونتی که داخلش بمب بود جا به جا کرد. نفس عمیقی کشید، جارویش را برداشت و در اتاق قدم زد تا ریتم نفس‌هایش منظم شود. کمی بعد دستگیره در را فشرد و از اتاق خارج شد. صالح جوانی فلسطینی الاصل، از اصلی‌ترین مغز متفکرهای عملیات‌های اخیر حماس بود. در آمریکا تحصیل و ازدواج کرده بود و حالا چهار سال می‌شد با هویت مخفی، در یکی از شهرک‌های یهودی نشین شرق اورشلیم سکونت داشت. این مدت، حداقل دو ماه می‌شد که پیوسته درگیر عملیات بود. این یعنی دو ماه رنگ و روی خانه را هم ندیده بود! حالا بالاخره توانسته بود مرخصی بگیرد و سری به همسر و دختر سه ساله‌اش بزند. منتهی به شرطی که تا فردا شب مجدداً در مقر باشد! نماز جماعت ظهر که تمام شد، از همه خداحافظی کرد و فورا به اتاقش برگشت. با شوق و عجله سامسونت مشکی را از روی میز برداشت و سمت خروجی رفت. با خروجش سایه سریع به اتاق برگشت. کیفی که در اتاق جا مانده بود، همان کیف اسناد بود و کیفی که رفته بود... سایه باز نفس عمیقی کشید و دسته جارو را فشرد. نگاهی به ساعت مچی‌اش کرد. ۴:۱۱:۵۷. ساعت دیواری اتاق اما یک ظهر را نشان می‌داد؛ زیرا عدد ساعت سایه، فقط تایمر بمب داخل کیف صالح بود... صالح در پارکینگ مقر سوار ماشین مشکی رنگی شد و سه ساعت بعد، مقابل در منزلش بود. همین که از ماشین پیاده شد، پیرمرد یهودی مجنون را دید که با همان لباس‌های کهنه و نخ‌نمایش، دوباره داشت دوره می‌گشت و ساز دهنی کهنه‌اش را می‌نواخت. پوزخندی زد و از کنارش گذشت. خانه‌اش آخرین خانه کوچه بن‌بست بود. زنگ در را فشرد و با شنیدن صدای گرم همسرش، با ذوق برای چشمی آیفون دست تکان داد! سایه بیرون از مقر، با ولع گازی به ساندویچش زد. دستش را بالا آورد و نگاهی به ساعتش کرد. ۱:۱۰:۳۲. همسر صالح از لحظه اولی که او را دید، یک‌سره گریه می‌کرد و می‌خندید. صدای خنده او با صدای قهقهه‌های کودکانه دخترش، هر ثانیه هزار تا جان به جان‌های صالح اضافه می‌کرد! همسر صالح میان خنده و گریه‌هایش غرغر هم می‌کرد که چرا این‌قدر کم می‌مانی؟ چرا اقلا خبر ندادی تا شام خوبی آماده کنم؟ صالح خنده کنان گفت به حمام می‌رود و تا برگردد، همسرش وقت دارد تدارک یک شام خوب را ببیند. صالح به حمام رفت و سایه دوباره نگاهی به ساعتش انداخت. ۰۰:۵۰:۱۰. ✍🏻: حمیده جعفری‌ ✍🏻
• تفأل آسمان • صحنه آشپزی همسر صالح در آشپزخانه، شبیه مسابقات آشپزی بود! همان‌قدر سریع و هنرمندانه! دخترش را سرگرم کشیدن نقاشی‌ای کرده بود که قرار بود هدیه‌ای برای بابا باشد. یعنی یادگاری؛ برای وقتی که دوباره خواست برود... خودش هم پیاز داغ‌ها را هم می‌زد و هر بار که قطره اشکش توی روغن داغ می‌ریخت، فورا چند قدم عقب می‌رفت! پیازها که تمام شد، از پنجره نگاهی به کوچه انداخت. خبری از پیرمرد مجنون یهودی نبود. لبخندی زد‌؛ لابد گم و گور شدنش از قدم خیر صالح بود! صالح از حمام بیرون آمد. سایه باز نگاهی به ساعتش انداخت. ۰۰:۱۵:۴۹. تا صالح لباس عوض کند، قهوه و کیک و نقاشی دخترش هم حاضر شده بود. دور میز عسلی نشستند‌. صالح با ذوق نگاهی به نقاشی انداخت. سایه هم لبه جدول نشست و نگاهی به ساعتش انداخت. ۰۰:۰۵:۱۳. داشتند قهوه‌شان را می‌خوردند که صدای ساز دوباره آغاز شد. پیرمرد مجنون یهودی می‌نواخت. مدام و مدام و مدام. نغمه‌هایی تیز و نامنظم... دختر سرش را بین دستانش گرفت و همسرش هم با نارضایتی سری تکان داد. سایه نگاهی به ساعتش انداخت. ۰۰:۰۳:۰۸. پیر مرد مجنون یهودی دیگر با ساز نمی‌نواخت. بدون ساز زجه می‌زد. صدایش آن‌قدر خوب به گوششان می‌رسید که انگار جایی درست زیر پنجره منزل آن‌ها ایستاده بود. صالح بالاخره تاب نیاورد و از جا برخاست. از خانه بیرون رفت و با اعتراض مقابل پیرمرد ایستاد. پیرمرد با دیدن او بلندتر فریاد کشید. دختر و همسرش با تن لرزان از لای در نگاهش می‌کردند. سایه هم به ساعتش. ۰۰:۰۱:۰۸. پیرمرد مجنون یهودی ناگهان چنگی به صورت صالح زد. صالح با صورت برافروخته یقه‌اش را گرفت. پیرمرد با چشمان از حدقه بیرون‌زده‌اش، چیزی زیر لب می‌گفت. صالح گوش تیز کرد؛     - مِنَ المُؤمِنينَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيهِ ۖ فَمِنهُم مَن قَضىٰ... دستان صالح از دور یقه او شل و پیرمرد، به کنار کوچه پرتاب شد. جایی کنار تیر چراغ برق. پیرمرد تا برخاست، نفس نفس زنان سمت در نیمه باز خانه صالح دوید. همسر و دخترش جیغی کشیده و از خانه بیرون دویدند. سایه نگاهی به ساعتش کرد. ۰۰:۰۰:۰۵. صالح همان‌طور مبهوت، سر جایش ایستاده بود... سایه حالا چشم از ساعتش بر نمی‌داشت... ۰۰:۰۰:۰۳ ۰۰:۰۰:۰۲ ۰۰:۰۰:۰۱ صدای زجه پیرمرد مجنون یهودی؛ نه! صدای آخرین زجه پیرمرد مجنون یهودی؛ نه! صدای آخرین زجه پیرمرد مسلمان مجاهد از داخل خانه به گوش صالح رسید. ۰۰:۰۰:۰۰. خانه، تبدیل به جهنمی از آتش و دود و پاره‌های آجر شد. سرخِ سرخ... مانند جلد سرخ قرآنی که گوشه کوچه، زیر تیر چراغ برق افتاده بود... بادی وزید و صفحات قرآن ورق خورد. شاید هم فرشته‌ای بال زد و بادی وزید و صفحات قرآن ورق خورد. و پاسخ تفأل آسمان این بود:     - انّا فتحنا لک فتحا مبینا... ✍🏻: حمیده جعفری‌