أخْضَرُ مَا دُونَ الْوَرَی نَاضِرٌ
وَ فَاقِعٌ أَصْفَرُ مَا یَطْلُعُ (۳۳)
وَ الْعِطْرُ وَ الرَّیْحَانُ أَنْوَاعُه
تَسْطَعُ إنْ هَبَّتْ بِهِ زَعْزَعُ (۳۴)
رِیحٌ مِنَ الْجَنَّةِ مَأْمُورَةً
ذَاهِبَةً لَیْسَ لَهَا مَرْجِعُ (۳۵)
إذَا مَرَّتْهُ فَاحَ مِنْ رِیحِهِ
أَزْکَی مِنَ الْمِسْکِ إذَا یَسْطَعُ (۳۶)
فِیهِ أَبَارِیقُ وَ قِدْحَانُهُ
یَذُبُّ عَنْهُ الرَّجُلُ الاصْلَعُ (۳۷)
یَذُبُّ عَنْهُ ابْنُ أَبِی طَالِبٍ
ذَبًّا کَجَرْبَی إبِلٍ شُرَّعُ (۳۸)
إذَا دَنَوْا مِنْهُ لِکَیْ یَشْرَبُوا
قِیلَ لَهُمْ تَبًّا لَکُمْ فَارْجِعُوا (۳۹)
دُونَکُمُ فَالْتَمِسُوا مَنْهَلًا
یُرْوِیکُمُ أَوْ مَطْعَمًا یُشْبِعُ (۴۰)
هَذَا لِمَنْ وَالَی بَنِی أَحْمَدَا وَ
لَمْ یَکُنْ غَیْرُهُم یَتْبَعُ (۴۱)
فَالْفَوْزُ لِلشَّارِبِ مِنْ حَوْضِهِ
وَ الذُّلُ وَ الْوَیْلُ لِمَنْ یُمْنَعُ (۴۲)
فَالنَّاسُ یَوْمَ الْحَشْرِ رَایَاتُهُمْ
خَمْسٌ فَمِنْهَا هَالِکٌ أَرْبَعُ (۴۳)
فَرَایَةُ الْعِجْلِ وَ فِرْعَوْنِهَا
وَ سَامِرِیِّ الامَّةِ الْمُشْنِعُ (۴۴)
وَ رَایَةٌ یَقْدُمُهَا أدْلَمُ
عَبْدٌ لَئِیمٌ لُکَعٌ أَکْوَعُ (۴۵)
وَ رَایَةٌ یَقْدُمُهَا حَبْتَرٌ
لِلزُّورِ وَ الْبُهْتَانِ قَدْ أَبْدَعُ (۴۶)
وَ رَایَةٌ یَقْدُمُهَا نَعْثَلٌ
لَا بَرَّدَ اللهُ لَهُ مَضْجَعُ (۴۷)
أَرْبَعةٌ فِی سَقَرٍ أُودِعُوا
لَیْسَ لَهُمْ مِنْ قَعْرِهَا مَطْلَعُ (۴۸)
وَ رَایَةٌ یَقْدُمُهَا حَیْدَرٌ
وَ وَجْهُهُ کَالشَّمْسِ إذْ تَطْلُعُ (۴۹)
غَداً یُلَاقِی الْمُصْطَفَی حَیْدَرٌ
وَ رَایَةُ الْحَمْدِ لَهُ تُرْفَعُ (۵۰)
مَوْلًی لَهُ الْجَنَّةُ مَأْمُورَة
وَ النَّارُ مِنْ إجْلَالِهِ تَفْزَعُ (۵۱)
إمَامُ صِدْقٍ وَ لَه شِیعَةٌ یَرْوَوْا.
مِنَ الْحَوْضِ وَ لَمْ یُمْنَعُوا (۵۲)
بِذَاکَ جَاءَ الْوَحْیُ مِنْ رَبِّنَا
یَا شِیعَةَ الْحَقِّ فَلَا تَجْزَعُوا (۵۳)
الْحِمْیَرِی مَادِحُکُمْ لَمْ یَزَل
وَ لَوْ یُقَطَّعْ أَصْبَعًا أَصْبَعُ (۵۴)
وَ بَعْدَهُ صَلُّوا عَلَی الْمُصْطَفَی
وَ صِنْوِهِ حَیْدَرَةَ الاصْلَعُ (۵۵)
ترجمه اشعار سیّد حمیری درباره ولایت:
۱- أُمّ عَمْرو (که محبوبه من است) در منتهی إلیه زمین شنزار، و مجمع رَمْلها و ریگها، یک خانه خرّم بهاری داشت، که اینک تمام علامات و نشانههای آن منزل دستخوش زوال و نابودی گردیده، و به یک زمین خشک و لم یزرعی تبدیل شده است.
۲- اینک آن خانه به گونه ای خراب است که پرندگان آسمان، چون بدانجا رسند، عبور میکنند و هرگز فرود نمیآیند، و آنقدر وحشتزا و دهشت انگیز است که شیران قوی دل، دل تهی میکنند، و از ترس آن به هراس میافتند.
۳- و فقط در آن، آثار خرابی و ویرانی مشهود است، که أبداً در آن هیچ مونسی نیست مگر مارهای گزنده و افسون ناپذیری که در زمین افتادهاند.
۴- مارهای سپید و سیاهی که از دَم و نَفس آنها، مرگ به وحشت و ترس میآید؛ آن مارهائی که در زیر دندانهای پیشین آنها، سمّ جانکاه نهفته و مجتمع است.
۵- کاروان شتران در حین عبور چون بدانجا رسید و در آثار و خرابیهای آنجا متوقّف شد و نتوانست بگذرد، و چون سیلاب، اشک از دیدگان، به جهت علم و اطّلاع بر سوابق آن منزل فرو میریخت،
۶- در این حال من به یاد آوردم آن خاطرات خوش و آن محبّتها و عشقهائی را که با آن معشوق و محبوب خود داشتم؛ پس شب را در آنجا گذراندم با دلی غمگین و سرشار از غم و اندوهِ دردآمیز.
۷- و گویا از محبّت محبوبه خودم: أروَی که مرا پژمرده و ضعیف و لاغر کرده بود، جگر من در آتش میسوخت و محترق میشد.
۸- و من در شگفت آمدم از جماعت و گروهی که به نزد أحمد (رسول خدا) آمدند، درباره امری که هیچ موضع و محلّی برای آن نبود.
۹ و ۱۰- و به آن حضرت گفتند: ای کاش ما را مطّلع میکردی که در صورتی که مرگ تو را دریابد و از میان ما مفارقت کنی، مقصود امّت و ملجأ و پناه آنان کیست؟! و البتّه در میان آن گروه، أفرادی بودند که در حکومت و ریاست بر مسلمین طمع داشتند.
۱۱ و ۱۲- حضرت فرمود: اگر من شما را از ملجأ و مقصودی و از پناه و پناهگاهی مطّلع کنم، بیم چه رفتاری از شما با او میرود؟! همان رفتاری را که گوساله پرستان چون از هارون برادر موسی جدا شدند، با هارون کردند؟! بنابراین، ترک این خواسته و رها کردن این تقاضا، برای شما راحتتر و سبکتر تمام میشود.
۱۳- و در آنچه رسول خدا گفت، حجّت و بیانی است برای کسی که اهل تفکّر باشد و یا اهل استماع و إطاعت.
۱۴- و پس از این جریان، تصمیم و عزمی برای معرّفی وصیّ خود از طرف خداوند برای او پیدا شد، که هیچ مانع و رادعی نمیپذیرفت.
۱۵- چنین خطاب شد که: ای محمّد! وصیّ خود را إبلاغ کن! و اگر تو إبلاغ نکنی أصلًا وظیفه رسالت خود را ابلاغ ننموده ای! و نگران مباش که خداوند تو را از گزند ایشان حافظ و نگهبان است!
۱۶- و در چنین وضعی، پیامبری که در برابر اوامر خداوند، مطیع بود، و بطور آشکارا إعلان مینمود، ایستاد،
۱۷- و به امر خدا مشغول خطبه خواندن شد، و در دست او دست علی بود، که نورش لمعان داشت و میدرخشید.
۱۸- پیامبر دست علی را بلند کرد؛ به به چقدر گرامی و بزرگوار است آن دستی که بلند کرده است! و به به چقدر گرامی و بزرگوار است آن دستی که بلند شده است!
۱۹- رسول خدا میگفت- درحالیکه صاحبان قدرت و سلطنت بر عشیره و قوم، در اطراف او بودند، و در حالی که خداوند در میان آنان شاهد و ناظر بود و میشنید-:
۲۰- هر کس که من ولیّ و صاحب اختیار او هستم، پس این علی ولیّ و صاحب اختیار اوست! امّا آن طمع کنندگان در إمارت و حکومت، بدین گفتار راضی نشدند، و بدان اکتفا نکردند!
۲۱- پس او را متّهم کردند که روی میل نفسانی و محبّت شخصیّه، علی را برگزیده است؛ و پهلوهایشان بر خلاف پیامبر راستگو و امین برگشت و از او اعراض کردند.
۲۲- و گمراه شدند آن گروهی که این فعل پیامبر، چنان آنان را به غیظ و حسد و کینه تحریک کرد، که گویا بینیهای آنان را میبرند و با کارد و خنجر جدا میکنند.
۲۳ و ۲۴- و کار به جائی کشید که چون پیامبر أکرم را در قبرش پنهان کردند و خاک بر روی آن انباشتند، همین که از دفنش برگشتند، ضایع و خراب نمودند آنچه را که دیروز فرموده بود و توصیه و سفارش کرده بود؛ آری آنان ضرر را به منفعت خریدند، و زیان بردند.
۲۵- و حقّ أرحام و ذَوی القربای رسول الله را بعد از مرگش به هیچوجه رعایت نکردند؛ آری به زودی به پاداش این قطع رحم نمودن خواهند رسید.
۲۶- و آنان بر غَدر و پیمانشکنی با مولای خود علیّ بن أبی طالب پافشاری کردند و إصرار ورزیدند؛ نابود و مرده باد آن منظور و مقصودی که برای وصول آن به چنین خیانتی إقدام کردند.
۲۷- فردای قیامت نه آنان میتوانند در حوض علی وارد شوند، و نه علی درباره آنها شفاعت میکند.
۲۸- برای علیّ بن أبی طالب حوضی است که مساحتش به اندازه ما بین صنعاء تا أیله- از أراضی شام- است، بلکه آن حوض مساحتش افزونتر است.
۲۹- در آنجا نشانه و علامتی برای راهنمائی محبّان و شیعیان علی نصب میکنند، و آن حوض از آبی که از آنِ حضرت است مملوّ و مالامال است.
۳۰- از وجود مقدّس علی است که کوثر جاری میشود، که آبش در سپیدی و صفا چون نقره خام است بلکه درخشندهتر و تابناکتر.
۳۱- ریگهای ته حوض کوثر، از یاقوت و مرجان و لؤلؤی است که تا بحال دست کسی به آن نرسیده است و انگشتی آن را لمس نکرده و برنداشته است.
۳۲- زمین کوثر، از مشک مفروش است. و در اطراف آن درختهای زیبا و دلفریب با میوههای رسیده در اهتزاز و حرکت است.
۳۳- و به قدری رنگ سبز برگهای درختان آن خوشرنگ، و رنگهای زرد و طلائی آن دلربا است، که هیچ چشمی از خلائق تا بحال ندیده است.
۳۴- و چون باد بهشتی به حرکت آید و بر آن بگذرد، از آن حوض بوی انواع عطریّات و انواع ریاحین معطّر بر میخیزد و فضا را خوشبو و عِطرآگین میسازد.
۳۵- نسیمی همیشگی و دائمی که از بهشت به امر خدا میوزد، و هیچ گاه از حرکت نمیایستد، و پیوسته میرود و بازگشتی ندارد.
۳۶- چون به وزش درآید، از بوی عِطر کوثر، بهتر از بوی مشک در وقت انتشار آن، به مشام جان میرسد.
۳۷ و ۳۸- در اطراف کوثر قَدَحها و إِبْریقهائی است برای سیراب شدن مُوالیان و محبّان، و لیکن رجُل أَصلَع: علیّ بن أبی طالب، دشمنان خدا را مانند شترهای گری که در آب وارد میشوند، از آن حوض دور میکند.»
۳۹- چون بخواهند دشمنان قدری به حوض نزدیک شوند تا از آب آن بیاشامند، بدانها ندا میرسد: دور شوید! و نابود شوید! و برگردید!
۴۰- شما آبشخواری در نزد خودتان پیدا کنید که شما را سیراب کند! یا غذائی که شما را سیر نماید!
۴۱- این آب، اختصاص به کسانی دارد که با فرزندان رسول خدا مهربانی کرده و ولایت آنها را بر ذمّه خود گرفته باشند، و به هیچ وجه از غیر آنان تبعیّت و پیروی ننموده باشند.
۴۲- و بنابراین رستگاری و نجات برای آن کسی است که از حوض علیّ بن أبی طالب بیاشامد؛ و ذلّت و بدبختی برای آن کسیاست که از آشامیدن آن جلوگیری شود.
۴۳- و بطور کلّی، رایتها و پرچمهای مردم در روز حشر و در عرصه قیامت پنج تاست و مردم به پنج گروه تقسیم میشوند، که از آن پنج گروه، چهار گروهِ آن اهل هلاک و بَوار هستند.
۴۴- پس یکی، رایت و پرچم گوساله و فرعون و سامریّ این امّت است، که چقدر آن رایت زشت و قبیح است.
۴۵- و دیگری، رایتی است که در پیشاپیش آن شخص سیاه چهره و سیاه بدن حرکت میکند؛ و آن عبد لئیم و احمقی است که مچ دست او به طرف شست او پیچیده و کج شده است.
۴۶- و دیگری، رایتی است که در جلوی آن روباهی (و یا شخص کوتاه قدّی) است، که برای امور باطل و بهتان و گزاف، بی مانند و بی مثال است.
۴۷- و دیگری، رایتی است که در برابر آن، شیخ احمق و نادانی است، که خداوند هیچگاه خوابگاه او را خنک نگرداند.
۴۸- این چهار دسته در قَعْر سَقَر نهاده شده، و به درون دوزخ سپرده شدهاند، که البتّه از قعر آن هیچوقت امید بیرون آمدن را ندارند.
۴۹- و دیگری، رایتی است که در مقابل آن حیدر حرکت میکند، و چنان چهره او میدرخشد که گوئی خورشید است که طلوع کرده و از افق سر بر آورده است.
۵۰- آری در فردای قیامت است که حیدر با مصطفی ملاقات میکند، و لواء و رایت حمد است که برای او بالا میرود.
۵۱- حیدر: علیّ بن أبی طالب، آن أمیرمؤمنانی است که بهشت در زیر فرمان اوست، و آتش از جلال و ابَّهَت او در فَزع و ترس است.
۵۲- اوست، تنها امام صدق و پیشوای راستین؛ و برای او پیروان و شیعیانی است که از حوض کوثر سیراب میگردند، و هیچگاه منع نمیشوند.
۵۳- به این مطالب و این حقائق، از جانب پروردگار ما وحی رسیده است؛ و بنابراین ای شیعه حقّ! هیچگاه جزع مکنید!
۵۴- حِمیری مَدّاح شماست، پیوسته و بر دوام؛ گرچه او را انگشت به انگشت قطعه قطعه کنند.
۵۵- و بعد از درگذشت حمیری، شما پیوسته بر مصطفی و صِنو و همتای او: حیدر أصلع، درود و صلوات بفرستید!
فصلت
@fslt_ir
ابیات قصیده عینیه بر ضریح و گنبد مضجع مطهر و نورانی
مولی الموحدین
حضرت علی علیه السلام
نجوای عاشقانه می سرایند.
ابنابیالحدید در این قصیده، امام علی(ع) را امانت بزرگ الهی و حاکم روز قیامت معرفی میکند و وجود او را بهانه آفرینش مخلوقات و عالم هستی میداند. وی همچنین از آرزوی خود برای حضور در لشکر امام مهدی (عج) سخن میگوید و برای مصائب امام حسین(ع) و اهلبیت پیامبر (ص) نوحهسرایی میکند.
بخشی از این قصیده بر ضریح و گنبد حرم امام علی(ع) نگاشته شده است.
عالمانی همچون رضیالدین استرآبادی، سید محمد موسوی عاملی و دیگران این قصیده را شرح کردهاند.
قصیده عینیه،ششمین قصیده از هفت قصیده ابنابیالحدید با نام القصائد السبع العلویات بهشمار میرود.
فصلت
@fslt_ir
فصلت
قَصيدهیِ عِيْنيّهیِ اِبنِ اَبِيالْحَديد
۱. قَدْ قُلْتُ لِلْبَرْقِ الَّذِي شَقَّ الدُّجَى ... فَكَأَنَّ زَنْجِيّاً هُنَالِكَ يُجْدَعُ
به آذرخشی که تاریکی شب را شکافت — چنانکه گویی بینیِ زنگیِ سیاهی را بریده باشند و خون بر چهرهاش دویده باشد — گفتم:
۲. يَا بَرْقُ إِنْ جِئْتَ الْغَرِيَّ فَقُلْ لَهُ: ... أَتُرَاكَ تَعْلَمُ مَنْ بِأَرْضِكَ مُودَعُ؟
ای برق! اگر به سرزمین نجف (غری) رسیدی، بگو: آیا میدانی چه کسی در دلِ تو به خاک سپرده شده است؟
۳. فِيكَ ابْنُ عِمْرَانَ الْكَلِيمُ وَبَعْدَهُ ... عِيسَى يُقَفِّيهِ وَأَحْمَدُ يَتْبَعُ
در تو موسایِ کلیم جای گرفته و پس از او عیسایِ مسیح و بهدنبالِ آنان احمدِ مرسل (ص) آمدهاند.
۴. بَلْ فِيكَ جِبْرِيلُ وَمِيكَالُ وَإِسْـ ... ـرَافِيلُ وَالْمَلأُ الْمُقَدَّسُ أَجْمَعُ
بلکه جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و تمامِ فرشتگانِ عالمِ قدس در تو حضور دارند.
۵. بَلْ فِيكَ نُورُ اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ ... لِذَوِي الْبَصَائِرِ يُسْتَشَفُّ وَيَلْمَعُ
بلکه نورِ خدایِ بزرگ در توست؛ نوری که برای اهلِ بصیرت، تابان و درخشان است.
۶. فِيكَ الْإِمَامُ الْمُرْتَضَى فِيكَ الْوَصِيُّ ... الْمُجْتَبَى فِيكَ الْبَطِينُ الْأَنْزَعُ
در توست امامِ برگزیده و وصیِ منتخب؛ همان که سرشار از دانش و پیراسته از هرگونه شرک است.
۷. الضَّارِبُ الْهَامَ الْمُقَنَّعَ فِي الْوَغَى ... بِالْخَوْفِ لِلْبُهْمِ الْكُمَاةِ يُقَنِّعُ
او که در نبرد بر سرهایِ کلاهخوددار میکوفت و بر قامتِ دلاورانِ غرق در سلاح، جامی از هراس میپوشاند.
۸. وَالْمُتْرِعُ الْحَوْضَ الْمُدَعْدَعَ حَيْثُ لَا ... وَادٍ يَفِيضُ وَلَا قَلِيبٌ يُتْرَعُ
و پرکنندهیِ آن حوضِ تهیگشته؛ آنجا که نه رودی روان بود و نه چاهی از آب لبریز.
۹. وَمُبَدِّدُ الْأَبْطَالِ حَيْثُ تَأَلَّبُوا ... وَمُفَرِّقُ الْأَحْزَابِ حَيْثُ تَجَمَّعُوا
او که پراکنندهیِ پهلوانان بود هرگاه همپیمان میشدند، و درهمشکنندهیِ احزاب بود هرگاه گرد میآمدند.
۱۰. وَالْحَبْرُ يَصْدَعُ بِالْمَوَاعِظِ خَاشِعاً ... حَتَّى تَكَادَ لَهَا الْقُلُوبُ تَصَدَّعُ
آن دانشمندِ سترگی که با خشوع، بانگِ موعظه سر میداد، چنانکه نزدیک بود دلها از کلامش بشکافد.
۱۱. زُهْدُ الْمَسِيحِ وَفَتْكُهُ الدَّهْرَ الَّذِي ... أَوْدَى بِهَا كِسْرَى وَفَوَّضَ تُبَّعُ
زهدِ عیسی و ضربتِ سهمگینِ روزگار در او جمع است؛ همان ضربتی که کسرایِ مقتدر را نابود کرد و شاهانِ یمن را به تسلیم واداشت.
۱۲. هَذَا ضَمِيرُ الْعَالَمِ الْمَوْجُودِ عَنْ ... عَدَمٍ وَسِرُّ وُجُودِهِ الْمُسْتَوْدَعُ
او حقیقتِ نهانِ جهانِ آفرینش است و رازِ سرپوشیدهیِ هستی که در عالم به ودیعه نهاده شده است.
۱۳. هَذِي الْأَمَانَةُ لَا يَقُومُ بِحَمْلِهَا ... خَلْقَاءُ هَابِطَةٌ وَأَطْلَسُ أَرْفَعُ
این همان «امانتی» است که نه زمینِ سخت و سنگین و نه آسمانِ بلندِ برین، توانِ حملش را نداشتند.
۱۴. تَأْبَى الْجِبَالُ الشُّمُّ عَنْ تَقْلِيدِهَا ... وَتَضِجُّ تَيْهَاءٌ وَتُشْفِقُ بُرْقَعُ
کوههایِ سربلند از پذیرش آن سر باز زدند، بیابانها فریاد کردند و آسمانها از آن هراسیدند.
۱۵. هَذَا هُوَ النُّورُ الَّذِي عَذَبَاتُهُ ... كَانَتْ بِجَبْهَةِ آدَمٍ تَتَطَلَّعُ
این همان نوری است که پرتوهایِ آن در پیشانیِ آدمِ صفی میدرخشید.
۱۶. وَشِهَابُ مُوسَى حَيْثُ أَظْلَمَ لَيْلُهُ ... رُفِعَتْ لَهُ لَأْلآؤُهُ تَتَشَعْشَعُ
و همان پارهآتشِ موساست که در شبِ تاریک، درخششِ آن برایش نمایان شد و راه را روشن ساخت.
۱۷. يَا مَنْ لَهُ رُدَّتْ ذُكاءُ وَلَمْ يَفُزْ ... بِنَظِيرِهَا مِنْ قَبْلُ إِلَّا يُوشَعُ
ای که خورشید بهخاطرِ تو بازگشت؛ معجزهای که پیش از تو تنها یوشعبننون به آن دست یافته بود.
۱۸. يَا هَازِمَ الْأَحْزَابِ لَا يَثْنِيهِ عَنْ ... خَوْضِ الْحِمَامِ مُدَجَّجٌ وَمُدَرَّعُ
ای شکستدهندهیِ لشکرها، که هیچ جنگاورِ غرق در سلاحی نمیتوانست تو را از رفتن به دلِ مرگ بازدارد.
۱۹. يَا قَالِعَ الْبَابِ الَّتِي عَنْ هَزِّهَا ... عَجَزَتْ أَكُفٌّ أَرْبَعُونَ وَأَرْبَعُ
ای کَنندهیِ آن دری که چهل و چهار دست از تکان دادنِ آن ناتوان بودند.
۲۰. لَوْلَا حُدُوثُكَ قُلْتُ: إِنَّكَ جَاعِلُ الْأَرْ ... وَاحِ فِي الْأَشْبَاحِ وَالْمُسْتَنْزِعُ
اگر مخلوق نبودی، میگفتم: تویی که روحها را در کالبدها قرار میدهی و تویی که جانها را میگیری.
فصلت
@fslt_ir
وکیلی:
۲۱. لَوْلَا مَمَاتُكَ قُلْتُ: إِنَّكَ بَاسِطُ الْأَرْ ... زَاقِ تَقْدِرُ فِي الْعَطَاءِ وَتُوسِعُ
اگر نمرده بودی، میگفتم: تویی که روزیبخشِ جهانی و در بخشش، اندازه میگیری یا گشایش میدهی.
۲۲. مَا الْعَالَمُ الْعَلَوِيُّ إِلَّا تُرْبَةٌ ... فِيهَا لِجُثَّتِكَ الشَّرِيفَةِ مَضْجَعُ
جهانِ مَلکوت چیزی نیست جز همان تربتِ پاکی که پیکرِ گرامیِ تو در آن جای گرفته است.
۲۳. مَا الدَّهْرُ إِلَّا عَبْدُكَ الْقِنُّ الَّذِي ... بِنُفوذِ أَمرِكَ فِي الْبَرِيَّةِ مُولَعُ
روزگار، بندهیِ گوشبهفرمانِ توست که برای اجرایِ فرمانِ تو در میانِ آفریدگان شتابان است.
۲۴. أَنَا فِي مَدِيحِكَ أَلْكَنٌ لَا أَهْتَدِي ... وَأَنَا الْخَطِيبُ الْهَبْزَرِيُّ الْمِصْقَعُ
من در ستایش تو زبانبستهام، با آنکه خود سخنوری چیرهدست و زبانآور هستم.
۲۵. أَأَقُولُ فِيكَ سَمَيْدَعٌ كَلَّا وَلَا ... حَاشَا لِمِثْلِكَ أَنْ يُقَالُ سَمَيْدَعُ
آیا بگویم تو «سَروَری»؟ هرگز! شأنِ تو فراتر از آن است که تنها «سَروَر» خوانده شوی.
۲۶. بَلْ أَنْتَ فِي يَوْمِ الْقِيَامَةِ حَاكِمٌ ... فِي الْعَالَمِينَ وَشَافِعٌ وَمُشَفَّعُ
بلکه تو در روزِ رستاخیز، داورِ جهانیانی و شفیعی هستی که شفاعتش پذیرفته است.
۲۷. وَاللَّهِ لَوْلَا حَيْدَرٌ مَا كَانَتِ الدُّ ... نْيَا وَلَا جُمِعَ الْبَرِيَّةَ مَجْمَعُ
به خدا سوگند، اگر «حیدر» نبود، نه دنیا پدید میآمد و نه هیچ آفریدهای خلق میگشت.
۲۸. مِنْ أَجْلِهِ خُلِقَ الزَّمَانُ وَضُوِّئَتْ ... شُهُبٌ كَنُسْنَ وَجُنَّ لَيْلٌ أَدْرَعُ
زمان به خاطرِ او آفریده شد، ستارگان به نورِ او درخشیدند و تاریکیِ شب پدید آمد.
۲۹. عِلْمُ الْغُيُوبِ إِلَيْهِ غَيْرُ مُدَافَعٍ ... وَالصُّبْحُ أَبْيَضُ مُسْفِرٌ لَا يُدْفَعُ
آگاهی از غیب، بیهیچ انکاری به او سپرده شده؛ چنانکه صبحِ روشن را نمیتوان انکار کرد.
۳۰. «وَإِلَيْهِ فِي يَوْمِ الْمَعَادِ حِسَابُنَا ... وَهُوَ الْمَلَاذُ لَنَا غَداً وَالْمَفْزَعُ»
در روزِ بازگشت، حسابِ ما با اوست و او در فردایِ قیامت، پناهگاه و مأمنِ ما در برابر سختیهاست.
۳۱. «يَا مَنْ لَهُ فِي أَرْضِ قَلْبِي مَنْزِلٌ ... نِعْمَ الْمُرَادُ الرَّحْبُ وَالْمُسْتَرْبَعُ»
ای کسی که در سرزمینِ دلِ من خانه داری! چه نیکو مقصودِ فراخ و چه خوش جایگاهی برای اقامت برگزیدی.
۳۲. «أَهْوَاكَ حَتَّى فِي حَشَاشَةِ مُهْجَتِي ... نَارٌ تَشِبُّ عَلَى هَوَاكَ وَتَلْذَعُ»
من چنان شیفتهیِ توام که در ژرفایِ جانم، آتشی از عشقِ تو شعله میکشد و بندبندِ وجودم را میسوزاند.
۳۳. «وَتَكَادُ نَفْسِي أَنْ تَذُوبَ صَبَابَةً ... خَلْقاً وَطَبْعاً لَا كَمَنْ يَتَطَبَّعُ»
نزدیک است که جانم از شدّتِ لبریزیِ عشق گداخته شود؛ این عشقی سرشتی و حقیقی است، نه مانند کسانی که تظاهر به عاشقی میکنند.
۳۴. «وَرَأَيْتُ دِينَ الِاعْتِزَالِ وَأَنَّنِي ... أَهْوَى لِأَجْلِكَ كُلَّ مَنْ يَتَشَيَّعُ»
آیینِ من اعتزال است، اما به خاطرِ عشقِ تو، هر کسی را که مِهرِ تو را در دل دارد و شیعهیِ توست، دوست میدارم.
۳۵. «وَلَقَدْ عَلِمْتُ بِأَنَّهُ لَا بُدَّ مِنْ ... مَهْدِيِّكُمْ وَلِيَوْمِهِ أَتَطَلَّعُ»
و به یقین میدانم که ظهورِ «مهدیِ» شما حتمی است و من برای رسیدنِ روزِ او چشمانتظارم.
۳۶. «يَحْمِيهِ مِنْ جُنْدِ الْإِلَهِ كَتَائِبٌ ... كَالْيَمِّ أَقْبَلَ زَاخِراً يَتَدَفَّعُ»
سپاهیانی از لشکریانِ خداوند از او پاسداری میکنند؛ سپاهی چون دریایِ خروشان که موجزنان به پیش میتازد.
۳۷. «فِيهَا لِآلِ أَبِي الْحَدِيدِ صَوَارِمٌ ... مَشْهُورَةٌ وَرِمَاحُ خَطٍّ شُرَّعُ»
امید دارم در میانِ آن سپاه، برای خاندانِ «ابیالحدید» نیز شمشیرهایِ برّان و نیزههایِ آمادهیِ کارزاری باشد.
۳۸. «وَرِجَالُ مَوْتٍ مُقْدِمُونَ كأَنَّهُمْ ... أُسْدُ الْعَرِينِ الرُّبْدُ لَا تَتَكَعْكَعُ»
و مردانی مرگطلب و پیشتاز، که گویی شیرانِ بیشهیِ خاکستریرنگاند و هرگز از نبرد عقبنشینی نمیکنند.
۳۹. «وَلَقَدْ بَكَيْتُ لِقَتْلِ آلِ مُحَمَّدٍ ... بِالطَّفِّ حَتَّى كُلُّ عُضْوٍ مَدْمَعُ»
من برایِ شهادتِ خاندانِ محمد (ص) در سرزمینِ کربلا چنان گریستهام که گویی هر بندِ تنم به چشمی اشکبار بدل گشته است.
۴۰. «تَاللهِ لَا أَنْسَى الْحُسَيْنَ وَشِلْوَهُ ... تَحْتَ السَّنَابِكِ بِالْعَرَاءِ مُوزَّعُ»
به خدا سوگند که حسین (ع) را فراموش نمیکنم؛ در حالی که پیکرِ پارهپارهاش در بیابانِ برهوت، زیرِ سُمِ اسبان چاکچاک شده بود.
۱. از نظر دستوری (نحوی):
واژهی «السنابک» در این بیت، مضافالیه است برای ظرفِ «تحتَ». در زبان عربی، مضافالیه همیشه مجرور است. علایم جر در اکثر کلمات «کسره» است.
۲. آیا این واژه غیرمنصرف است؟
واژهی «سنابک» بر وزن «فواعل» (جمعِ سُنبُک به معنای نوکِ سُم اسب) است. کلماتی که بر این وزن هستند در اصل «غیرمنصرف» (ممنوع از صرف) میباشند و نباید کسرِ بگیرند. اما یک قاعدهی مهم در عربی وجود دارد:
اگر کلمهی غیرمنصرف، «ال» (الف و لام) بگیرد یا به کلمهی دیگری «اضافه» شود، دوباره میتواند «کسره» بپذیرد.
در اینجا چون «السنابک» دارای «ال» است، به جای فتحه، کسره میگیرد.
[سُنبُک یا سِنبِک به معنای قسمت پیشینِ سُم اسب است و شاعر با آوردن جمعِ آن (سنابک)، هجومِ چندین اسب بر پیکرِ مطهر را به تصویر کشیده است.]
فصلت
@fslt_ir
فصلت
۲. آیا این واژه غیرمنصرف است؟ واژهی «سنابک» بر وزن «فواعل» (جمعِ سُنبُک به معنای نوکِ سُم اسب) است.
ارسال اشعار با اعراب توسط یکی از اعضا کانال برادر فاضل ودانشمند آقای وکیلی