✨🌸دنیای عطرهادر انتظارشماست! 🌸✨
به کانال ما بپیوندید و با جدیدترین عطرهای روز آشنا شوید! با هر رایحه داستانی جدید را تجربه کنید و حستان را با عطرهای منحصر به فردمان زنده کنید.
💖 تخفیفهای ویژه، نقد و بررسیهای تخصصی و معرفی برندهای محبوب! 💖
عطر شما، شخصیت شماست! هماکنون به ما بپیوندید و دنیای عطر را کشف کنید! 🌟
🔗 https://eitaa.com/parneyan_attar
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
همهی دانشکده خبر داشتند ، بدجور عاشق بود ! همدانشگاهی بودیم و هم اتاقی .
خودم دیده بودم بعضی وقتها ، یواشکی از روی صفحهی گوشی ، عکس کسی رو می بوسه و میذاره سرِ دلش ، یا کنجی پیدا میکنه و شماره ای میگیره و با لبخند به زمزمه های عاشقانه گوش میده .
من کنجکاو بودم و پیگیر ، اون ساکت و تودار ! دلم میخواست سر دربیارم از رازش ، از نگفتههاش ! اونقدر پاپی شدم تا یک شب از اون شب های خوابگاه ، که هیچ رازی تو دلِ هیچکسی نمیمونه ، سفره ی دلش رو وا کرد برام .
گفت: سنتی ازدواج کردم .
بعد خندید
نه زوری مثلِ رُمانا ، ولی از سرِ عشق و علاقه هم نبود ؛ انتخابِ بابام بود ! با من خیلی فرق داشت ، خیلی . نمیدونم چرا هیچ وقت نخواستم درست و حسابی بشناسمش ، از همون اول باهاش لج داشتم انگار .
الانمو نبین ، نفهم بودم ، بچه بودم ! تحقیر میکردم ، خودشو ، نماز خوندنشو ، اعتقادشو ، لباس پوشیدنشو ، حرف زدنشو حتی ! نمیدونم چرا ولی دلم میخواست آبروشو ببرم ، هر کاری که خلافِ مرامش بود میکردم که بچزونمش ، اذیتش کنم ،
زجرش بدم .
اونم میدید و دم نمیزد ، میدید و تلافی نمیکرد ، میدید و صبوری می کرد .
تا اون جایی ادامه دادم بچه بازیامو که جونش رسید به لبش ، قصد کرد طلاقم بده ، نه بخاطر خودش و آبروش ، بخاطر من ! میترسید سر این لج و لجبازیا کار دست خودم بدم .
کلی جون کنده بودم تا برسم به جایی که بالاخره خودش خسته بشه و بیخیالم بشه ، اما حالا که رسیده بودم بهش ، نمیدونستم چه حسی دارم ، خوشحالم یا ناراحت ؟
داشت کم کم تموم میشد و من هر روز بی دلیل حالم بد و بدتر میشد . زود خسته میشدم ، تمرکز نداشتم ، همه چیزو فراموش میکردم ، جون نداشتم هیچ کاری کنم .
ناچار کارم کشید به این دکتر و اون دکتر و عکس و آزمایش و ..
آخرین جلسه ی دادگاهمون بود که فهمیدم اِم اِس دارم ، بابام که فهمید ، اونم فهمید ..
زد زیر همه چی ، گفت زنمه ! گفت دوسِش دارم حتی اگه اون نداشته باشه ؛ گفت طلاقش نمیدم .
اون موقع بود که چشمای کورم بینا شد انگار ، دیدم ! خودشو ، احساسشو ، باورشو ، خوبیشو .
با اینکه معلوم نبود بیماریم توی چه سطحیه، معلوم نبود چقدر ممکنه پیشرفت کنه علائمش ، معلوم نبود چقدر زنده بمونم ، موند و ورِ دلش نگهم داشت .
الانم هیشکی خبر نداره از حالم ، غیر خودش و خداش و بابام ، دلش نمیخواست از کسی طعنه و زخم زبون بشنوم .
نگاهِ متعجبم رو که دید ، خندید
حق داری! باور کردنش سخته .
خودمم یه وقتا تعجبم میگیره از این آدم ، از بزرگیِ عشقش . گاهی بهش میگم خب برو پیِ زندگیت ، چرا موندی وقتی میتونستی بری ؟ میخنده ! میگه هنر همینه که وقتی میتونی بری و خراب کنی ، بمونی و بسازی .
میدونی ؟
تازه فهمیدم اصلا عشق یعنی همین ! اگه راستکی باشه ؛ شفاست ، درمونه ، نجات میده آدمو !
توام از این به بعد اگه خواستی کسی رو دعا کنی ، بگو الهی خدا به عشق دچارت کنه ، یه عشق واقعی ♥️ .
هدایت شده از سیدمحمدکاظم عبادی
#شهیدمطهری برای زندگی امروز من چه دارد؟
⚠️پاسخ به این سوال مهم قرار است⚠️
👈در شب های ماه مبارک ماه رمضان بدهیم👉
📛📛 ۳۰ شب ۳۰ نکته 📛📛
🖥 در کانال طلبه+۱ در ایتا
🕰 هرشب 👈 ساعت ۰۰:۰۰
😎 منتظر ما باشید
#ماه_بندگی_ماه_رشد
برای ماه رمضان شما بسته های ویژه داریم
👇همراه ما شوید👇
"سید محمد کاظم عبادی | طلبه+۱"
https://eitaa.com/joinchat/4232773814C878fbcf5e6
✨
🍃وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ... حَمْدًا نُعْتَقُ بِهِ مِنْ أَلِیمِ نَارِ اللَّهِ إِلَی کَرِیمِ جِوَارِ اللَّهِ
و سپاس خدای را، سپاسی که به سبب آن از آتش دردناک خداوند آزاد شده، به جوار ارجمند خدا، واصل شویم.🦋
📚فرهنگ نامه موضوعی صحیفه سجادیه ، سید احمد سجادی
#الحمدلله
🕊