ته حیاط یک راهرو بود که اکثر اوقات لامپ زردش یا پتپت میکرد یا میسوخت. دست راست راهرو یک اتاق بزرگ بود که مامان انباریاش کرده بود. اتاق بغلش توی انتهای راهرو دستشویی بود و روبهرویش حمام. درها همه چوبی و نمگرفته؛ از بس که این مادر ما با آب میشستشان! جوریکه، خانه تیمی سوسکها شدهبود.. از بالدار بگیر تا بیبال.. هم کوچک داشتیم هم بزرگ. بعضیشان که اصلاً هیکل ورزشکاری! بال که میزدند نمیفهمیدی دارد خفاش میآید سمتت یا حشره! وقتی از در اتاق بیرون میآمدیم و به راهرو نگاه میکردیم انگار یکی از سکانسهای جنگیر ضبط میشد. هیچکداممان هم جرأت نمیکردیم به کسی بگوییم میترسیم. سوای اینکه برای حرفمان تره خرد نمیکردند، افت داشت.. برادر خواهرها همین را دست میگرفتند و تا آخر هفته هزار جور ایستگاهت میکردند. یک شب دست زینب را گرفتم و رفتیم توی آن دالان مخوف. با هزار جور ترس و لرز، کلید برق را پیدا کردیم.. مثل همیشه لامپ پت پت کرد و نورش مرد! زینب سریع از توی خانه شمع آورد و نورش را گرفت توی راهرو.. دیگر اینقدر کارکشته بودیم که بدانیم کجا باید دنبال سوسکها بگردیم. بالای درها را دید زدیم. شاخکها سیاه تکان تکان میخورد. روشویی هم که درست انتهای راهرو چسبیده بود به دیوار را خوب رصد کردیم. ظاهراً خبری از شاخکهای ترسناک نبود. آهسته رفتیم جلو. اول من، زینب هم پشت سرم.. باید هر طور شده خودمان را میرساندیم به کلید بالای روشویی که مربوط به توالت بود. تازه بعد از روشن شدن لامپش دردسر اصلی شروع میشد. معمولا زیر چوب در و سنگ دستشویی پاتوق اصلی رفیقهامان بود. باور کن من آیتالکرسی را در راه همین خانه تا دستشویی حفظ کردم. از بس که متوسل میشدیم به قرآن و اهل بیت. خلاصه که چراغ را روشن کردیم و با وجود شاخکهای موذی، به نوبت رفتیم آن تو و بخاطر شجاعتمان کلی کیف کردیم. حالا بماند که چقدر کار نیمهتمام برای رودهها و کلیههامان به جا گذاشتیم...
بعد فکر کن درست زمانی که فکر میکردیم همهی خانها را رد کردهایم یکهو مامان از تو خانه داد میزد که مسواک یادتان نرود!
یکبار موقع شستن دهان، انگشتهام که روی اهرم شیر بود به قلقلک افتاد. دیدم یک سوسک به چه گندگی دارد روی دستم راه میرود. نصفهشبی کل حیاط را دویدم و جیغ زدم. بابا از خواب پرید و آمد توی حیاط. فکر کرد لابد جنی، سگی ، دزدی چیزی آمده. من میدویدم و او هم دنبالم که چه شده.. ولی من جرأت نمیکردم بگویم سوسک! الکی گفتم یکی تو انباری است. طفلکیها تا چند ساعت کل راهرو و پشتبام را پاییدند تا دزد را پیدا کنند!
خلاصه که ما کجا بودیم و اینها کجا؟!
✍ف.مقیمی
#دهه_شصت
#دالان_ترسناک
#خدایی_فیلم_جنگیر_و_طالعنحس_مناسب_سنمان_بود؟
#از_سمندون_بهتر_بود
#سوسک_ولی_همیشه_خر_است
ble.ir/join/GDvcEhSLjc
https://eitaa.com/ghalamdaraan