#صبر_عجیب
همیشه لبخندش کنج لبش بود. مدام تسبیحی به دست داشت و ذکر میگفت. وقتی روی تکه سنگی بر بلندی خانه به تماشای غروب مینشست ، شعر میخواند ، شعرهای عاشقانهی قدیمی. شعر وای حمومی را از همه بیشتر میخواند ، ما نوهها هم همیشه شعر درخواستیمان همین شعر وای حمومی بود. پیاده یا سوارهای که در خیابان جلوی خانه عبور میکرد ، سرش را همراه دستش برایشان تکان میداد و با لبخندی هم بدرقهشان میکرد.
وقتی از خاطراتش در جبهه میگفت که تیرها از بیخ گوشش رد میشدند ، به او لقب ضد گلوله میدادم.
در کنارش حس شادی و آرامش به من دست میداد ، طوری که دوست داشتم مدام بغلش کنم و به چشمان مهربانش زل بزنم و به او بگویم که بهترین بابابزرگ دنیا را دارم.
یکی از همشهریان گفته بود حاج علی خیلی مرد خوب و با خداییست ، ذرهای تکبر ندارد.
راست میگفت برایش کوچک و بزرگ فرق نداشت ، با همه مهربان بود. شوخ بود و با همه گپ و گفت داشت. یک پیرمرد هشتادساله به اندازهی یک جوان بیستساله شاد بود. با ما نوهها بازی میکرد ، توپ بازی را از همه بیشتر دوست داشت. با بچههایی که خیلی سر و صدا میکردند ، کاری نداشت و حتی حامیشان بود.
از بین تمام خصوصیاتش یک خصوصیت خیلی برایم عجیب بود و هست. دو سال و نیم قبل به سرطان معده مبتلا شد. سرطانی که همه میدانند یک جوان را از پا در میآورد.
بعضیهامان اگر یک سردرد ساده داشته باشیم میخواهیم با آخ و نالهمان همهی دنیا را خبر کنیم. اما حاج علی هشتاد و هشت سالهی دارای سرطان معده ، تا پایان عمرش یک آخ هم نگفت. فقط چهارماه بیماری را تحمل کرد.
صبرش هم فقط در بیماری خلاصه نمیشد. این طوری که بقیه تعریف میکنند ، خیلی در زندگی سختی کشیده و صبر کرده.
همیشه صبرش برایم عجیب بوده. ای کاش من هم صبر بابابزرگم را به ارث برده بودم. بعد مرگش مدام از خدا میخواهم یک صبری مثل صبر بابابزرگم به من بده.
دلم خیلی براش تنگ شده😢... دلم میخواد فقط برای یک لحظه بیاد و بغلش کنم ، ازش بپرسم چه جوری این همه صبر کرده.
برای شادی روح بابابزرگم و همهی بابابزرگای مهربون سرزمینم صلوات
🖋نویسنده : طائف