eitaa logo
مجله قلمــداران
5هزار دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
311 ویدیو
10 فایل
این کانال متعلق به چهار یار هم‌قلم است! کپی یا اشتراک‌گذاری آثار، شرعا حرام‌ است. #به‌جان‌او به قلم ف_مقیمی راه ارتباطی @moghimstory ادمین تبادل و‌تبلیغ @Gh_mmm
مشاهده در ایتا
دانلود
راستش هر چه فکر می کنم که چه آدم عجیبی تا به الان دیده ام، چیزی یادم نمی آید. شاید آنقدر آدم های عجیب دور و برم بوده اند که به رفتارهایشان عادت کرده ام. رفتار های کوچکی که کنار هم جمع شده اند. مثل سوپری مغازه مان، که وقتی در دوران بچگی پیشش میرفتم و می‌خواستم حساب کنم، رمز کارت بابایم را می دانست و از من چیزی نمی پرسید. مثل محبت پیرزن همسایه که گاهی وقت ها زیادی آزار دهنده می شد. مثل روش های خاص بعضی پیرزن ها در مجلس روضه مان برای گرفتن نذری، که به عقل جن هم نمی رسید. مثل راننده اتوبوسی که نذر کرده بود با سرعت نور از جلوی من رد بشود و زبان دربیاورد. مثل انگشت کوچک پایم که گاهی کاملا کور می شد و چندین دفعه به پایه مبل می خورد. مثل دقت و توجه پدرم که گاهی وقت ها از یک زن خانه دار بیشتر می‌شد. مثل وقت هایی که اجازه نداشتم عصر از خانه بیرون بروم در حالی که برادرم ان شب خانه نمی آمد. مثل مادرم که به طور معجزه آسا تمام وسایل گمشده در اتاقم را پیدا می‌کرد. مثل خواهرم که وقتی شش ماهم بود ازدواج کرد و نگذاشت طعم خواهر عروس بودن را بچشم. مثل خودم که رفتار هایی موقع عصبانیت یا بی خوابی انجام می دهم، که شیطان با آن ابهتش خجالت می‌کشد حرفی بزند. و مثل هزاران رفتار کوچک روزمره ای که تعریف من از کلمه عجیب را ساخته اند. ف. جعفری
من یه پسر دایی دارم اسمش وحیده، وحیده نه ها وحید... از بچگی هر چی یادم میاد یه قد بلند مناری شکل داشت و یه لبخند گل و گشاد که شایدم بشه گفت نیش خنده بوده، این وحید خان، شاطر هم هستن و معروفن به وحید شاطر... مشکل این وحید شاطر اینه که اسم یادش نمیمونه آدم ها براش در دو دسته زینب و عزت قرار میگیرند البته فکر کنم منظورم از آدمها فقط خودمه😢 یه در میون بهم میگفت عزت، زینب... درحالی که خواهرم زهرا خانم بود، مامانم عمه فاطی، بابام علی اقا و داداش ها اسمشون بدون پسوند و پیشوند!! هر وقت میخواستیم بریم خونه دایی تو ذهنم خودم رو آماده میکردم که تا بهم گفت چطووری عزت یا زینب سریع بگم راضیه هستم😡 اما اینقدر مامانم قربون صدقه قد و بالای قراضه و دیلاقش میرفت و حس عمه یش تراوش میکرد که این زیر میرا بیانم به فنا میرفت😐وقت برگشت به خونه هم میگفت: بودی حالا زینب!! منم ترجیح میدادم یه گره ابرویی ایجاد کنم و تندی راهمو بگیرم برگردم، انگار به غیر از حافظه اسمی، بینایی درستی هم نداشت و نمیفهمید من بزرگ میشم سالیان سال ادامه داشت 😒اینقدر که من دیگه مثل بچگیم برام مهم نبود چی میگه😊تا اینکه بعد از عقدمون با همسرم رفتم دیدن داییم، وحید شاطر که ده سالی از من بزرگ تر هستن هم اونجا بودن و یهو با دیدن ما شکه شدن و گفتن چطورید عزت خانوم؟! اسم که یادش نیومد فقط دیدن همسرم باعث شد یه خانم بچسبونه به عزت!! منم گفتم پسر دایی جلو علی اقا اسممو اشتباه نگید فکر میکنن سال به سال همدیگه رو نمیدیدیم... بعد از اون ماجرا از شر عزت و زینب راحت شدم و فقط گفت دختر عمه👍 فکر کنم از بس درست نگفته اسممو اصلا یادش نیست😁 R.v
آشنایی من و او از همان هنگام تولد شروع شد.حتی قبل از باز کردن چشم هایم. حالت او برایم بسیار عجیب بوده و هست گاهی فعال و پر انگیزه و گاهی خمود و بی حوصله؛ پر از احساسات و تصمیمات ضد و نقیض، گاهی مهربان گاهی عبوس و عصبانی گاهی عابد، گاهی فاجر.... ارتباط با چنین شخصی شاید برای بعضی ها قابل قبول نباشد اما من هیچگاه نمی توانم‌از او جدا شوم چرا که او اثر گزار ترین شخص زندگی من بوده و هست و خواهد بود‌‌. افکار،رفتار و تصمیمات اوست که نویسنده سرنوشت من است. من همیشه به دنبال شناخت او هستم کسی هر روز تصویرش در آئینه منعکس میشود..... ✍علی امینی
برای من عجول بودن بابام عجیب بود. مثل این بود که همیشه دیر شده. وقتی صدای موتور گازیش از سر کوچه میومد، من و مامان شروع می‌کردیم به دویدن‌‌. من پتوی زیراندازش رو مرتب می‌کردم و پشتی شو . مامان فلاسک چایی رو آماده می‌کرد. با یه استکان‌، نعلبکی و قندون می‌گذاشت تو سینی کنار دستش. مامانم تعریف می‌کرد:« یه سال تابستون ماه رمضون پشت بوم سفره می نداختیم. من از پایین تا غذا رو بکشم و آماده کنم ببرم بالا یه کم دیر شد. یهو یه صدای افتادن اومد. دیدم به نشونه اعتراض یه صندلی از پشت‌بوم انداخته تو حیاط.»😱 با مزه تر اینکه، یه بار با کاروان هیأتشون رفته بودیم مشهد. روز برگشت گفتن هرکی خودش بره ایستگاه قطار .حرکت قطار ساعت چهار بعد از ظهر بود. بابا ما رو ساعت دو برد ایستگاه.ما هم کنار قطار زیر انداز پهن کردیم‌. غذا خوردیم و چایی 😁 بعد دو ساعت اومدن در قطار رو باز کردن رفتیم تو ... سمانه
تو از وقتی برایم عجیب شدی که مرا بوسیدی! آن هم در رویا رویایی که بدون بوسه تو کابوسی بیش نبود تو با همان پیرهن آبی چهارخانه ات با همان شلوار مشکی همان موهای لختت ساعد دستت دلم را بردی !!! تو ساده بودی ولی عجیب عاشقم کردی همان موقع که گردن کج کردی و خانم انداختی پشت اسمم همان موقع که سینی مسی که ۱۲ دست استکان چایی سفارش خانجون در دستم بود و ابرو بهم چسباندی که ملیحه خانم کمرتان درد میگیرد سینی را از دستم ستاندی و همراه جانم بردی و من طوری که تو نشوی گفتم پس قلبم چه؟! درد نمیگیرد ؟ تو را چرا در این ۱۸ سال نشناختم من تو چرا عجیب و عجیب تر میشوی برایم آخر فرق روزه و نماز چیست که اولی را مقیدی و دومی را نه حیا و حجاب را چرا جدا میبینی که اولی را دوست داری و دومی را نه مردِ نامرد من !! دل تک دختر عمویت را همراه با استکان های کمر باریک بردی و نگفتی هزاران هزاران آسمان فاصله داریم؟ بامرامِ بی انصاف ! چرا آن شب که تب کردم تا صبح بیدار ماندی ، چرا رفتی و برایم از داروخانه آن سر شهر تب بر گرفتی ، چرا به مادرم گفتی‌: زن عمو میخوای ببریمش درمونگاه ، نمیدانستی که من بخت برگشته آنقدر عاشقم که تک تک واژه هایت را عشق ترجمه میکنم دیشب برای اولین بار عقل و دلم دعوایشان شد سر هیچ و پوچ سر تو و من دلم خواستنت را فریاد زد و عقل چنان فاصله آرزو هایمان را کوبید به صورتش که از ترس خشک شدم از دهان دلم خون چیکید و باز هم نام تو را تمنا کرد عقل صدباره گفت ، از تو ، از نماز های قضا شده ات ، از دخترکان رنگ رنگی که دور و برت می پلکند ، از اینکه محبوب های من برای تو منفورند و محبوب هایت منفور های من دل اما کی زبان عقل میفهمد ... به راستی من عجیب ترم یا تو مبینا نصیری (ماه شب چهارده)
پارچه خارجکی ولیمه‌ کربلای حاج‌آقا بود. فامیل را دعوت کرده بودند ،خانه پدر شوهرم. در خانه چهارتاق باز بود. همسایه‌ها سلام علیک گویان می‌آمدند تو. نگاهم را از در هال و حیاط خانه، رد کردم. موتور سعید را توی کوچه دیدم. جلوتر آمدم. لبخندی کاشتم گوشه لبم که ببیندم. دید. چشمکی تحویلم داد. یک هو یکی، بازویم را کشید. آخی گفتم. دستم را کشیدم روی بازویم. ابروهایم رفت توی هم. -خجالت نمیکشین دوساله عقدین، هنوز ادا اصول دارین خاله؟ تا دیدمش زبانم بند آمد. مثل خل‌ها نیشم باز شد. پر روسری‌ام را گرفت و کشید. -این چیه پوشیدی؟ بعد مال خودش را تکان داد. سرش را با شیفتگی یک وری کج کرد. -از این رنگا بپوش که تو چشم بیای. از ایتالیا برام آوردن. اوهومی کردم. -قشنگه... مگه ایتالیایی‌هام روسری می‌پوشن؟ صورتش رفت توی هم. چروک‌های زیر کرم‌پودرش خط انداختند. -جنس پارچشو گفتم خارجکیه، خاله جان! به همه می‌گفت خاله جان. برایش فرقی نمی‌کرد روبه‌رویش بچه دوساله باشد یا پیرمرد نودساله. خاله همه بود. همانطور وسط هال وایستاده بودم. سعید از کنارم رد شد. انگشت کوچکم را گرفت و دنبال خودش کشید توی آشپزخانه. یک استکان چای دادم دستش و مثل همیشه خودم قند گذاشتم تو دهنش. چند لحظه قند را بین لب‌هایش نگه داشت. ریز ریز می‌خندیدم که خاله‌اش صدایم کرد. -بله خاله جان؟ نشسته بود کنار نسرین، جاری‌ام. پچ‌پچ می‌کرد توی گوشش. «معصومه جون! برام چایی میاری خاله؟» نیش بعدی چه بود، خدا می‌دانست! دست‌پاچه چای ریختم. لیوان سرریز شد. تند تند چای توی سینی را با دستمال سفیدی پاک کردم. سینی توی دستم می‌لرزید. هم‌زمان که خم شدم و سینی را جلوی خاله گرفتم، یکی سلام کرد. دست خاله چسبید به دسته استکان کمرباریک. سر بلند کردم. سهیلا بود. دخترعمه‌ی شمسی بانو. رو برگرداند و ایش پیش کرد. سهیلا سلام نکرده گفت: «چقدر این روسری بهت میاد. خدا رو شکر که خودت برش داشتی، وگرنه مجبور می‌شدم به خیریه‌ای چیزی بدمش.» صورت خاله به رنگ چای توی کمرباریک درآمده بود. دستش انگار با چسب آهن قفل شده بود به استکان. از حرص نیش‌های چند دقیقه پیشش، سینی چای را کشیدم. جیغش رفت به هوا. سوخت. دلم خنک شد. -مانتوم... مانتوم... دستم را کشیدم روی جای سوختگی. دهنم را کج کردم. عین خودش وقتی که نیش می‌زند. گفتم: «آخ... حیف پارچه خارجکی!» صدای خنده و سرفه سعید که چای پرید توی گلویش را از آشپزخانه شنیدم. طوبی
عجیب ترین آدمی که تو زندگیم دیدم خودمم ! یک روز صبح که غالباً اون روز جمعه هست ساعت ۶ صبح از خواب پا میشم به امید شنبه ای پر از موفقیت و شادکامی ؛ در این راستا به بدبختی هام و ناکام موندن هام فکر میکنم و میبینم نسبت به همه ی همکلاسی های قبلیم ، نه بلاگر شدم نه ناخن کار 🥲😅 همینجوری چند ساعتی فکر میکنم تا به این نتیجه میرسم که من هیچ کاری رو بلد نیسم و انگشتام توانایی ریختن هنر رو در خودشون نمیبینن ، بدین ترتیب خوابیدن رو ادامه میدم تا جمعه‌ی پر شور بعدی...! :) محیا
"هو الله" مهربان بود و خوش‌خنده. کلمات را با مهارتی خاص انتخاب می‌کرد و مطمئن می‌شد زیباترین جمله را برای آن ثانیه و اتفاق گفته است. همیشه برایم کتاب می‌خرید؛ من هم می‌نشستم کنارش و باهم، ساعت ها در دنیای کتاب ها غرق می‌شدیم. از طرفدار های پروپاقرص رمان های خارجی بود. برای هر خط از کتاب تحلیل می‌آورد و ربطشان را با عقاید و فرهنگ غرب بررسی می‌کرد. خدای آرامش دادن بود. هر وقت موقع امتحان ها خسته میشدم می‌رفتم پیش او، تا برای بار هزارم بگوید که زندگیِ زیبا و رویاییم را برای اینکه بفهمم ایکس چند است خراب نکنم. به دفاع از اعتقاداتش معروف بود. هر وقت با هیجان برایش تعریف می‌کردم که با چه کسی، سر چه چیزی بحث کرده‌ام می‌گفت:«همیشه حرفتو بزن! از اعتقادتت به هر قیمتی شده دفاع کن!» به نظرم که خودش بیشتر از همه به این حرف عمل کرده بود. آخه... امروز ازش پرسیدم:«بابا! چند وقته جانباز شدی؟» کمی فکر کرد. «تقریبا میشه چهل سال...» گفتم:«بابا! اگه برگردی به چهل سال پیش بازم حاضری بری جبهه؟ با توجه به تموم سختی های این چهل سال؟» حتی ثانیه‌ای هم مکث نمی‌کند. «یقینا می‌رفتم!» خلاصه از بابا یاد گرفته‌ام به هر قیمتی شده باید پای بعضی از اعتقادات ماند. حتی اگر آن قیمت ها چیز های عجیب و غریبی مثل دست و پا و چشم باشد. شاید هم یاد گرفتم لازم نیست برای قهرمان بودن؛ قدرت های عجیب و غریب داشت و شنل های بلند و رنگی پوشید. فقط کافیست پای اعتقادت بمانی! R.N
عجیبترین آدم زندگیم البته فقط از یه سری ابعاد، همسرمه! وقتی شروع میکنه به انجام کاری خستگی ناپذیره که البته به نظر من شور همه چیو درمیاره، و اما از لجبازیش اگه بخوام بگم به نظر من لجباز ترین موجود روی کره زمین همسر منه، از کجا فهمیدم؟ ازون روزی که برای پختن دو سیخ جوجه رفتیم بالای پشت بوم، دو روز قبل بارون اومده بود و چون آقا صلاح نمیدید منقل رو بذاره زیر سقفِ راه پله بالا،تمام ذغالهای توش خیس خورده بود و طبعا روشن نمیشد 🤨اینجور مواقع من شروع میکنم به سرکوفت زدن با گفتن جملاتی ازین قبیل که چرا وقتی میگم منقلو بذار زیر سقف گوش نمیدی؟ حالا ببین ذغالا دیگه روشن نمیشه!!! نگاه کن کف منقل پوسیده ،همین روزاس که سوراخ بشه !!!!و ازین دست یادآوری ها 😊 ظاهرا این مدل حرف زدن من مثل تیری به قلب همسر لجبازم فرو میره و برای فرار ازین موقعیت حاضره خودشو از پشت بوم پرت کنه پایین 🤷🏻‍♀️ولی خب از حق نگذریم اون شب سعی کردم خویشتندار باشمو هیچی نگم، اما ظاهرا همسری شرطی شده بود و میدونست الانه که افاضات بنده شروع بشه! ازین رو هنوز هیچی نشده سگرمه هاشو به هم زد و رفت تو گارد دفاعی، شد یه چیزی تو مایه های زهرمارخانِ سریال گیل دخت!!! 👹زانو زد روی زمین و شروع کرد به فوت کردنِ تک ذعالِ روشن، اما بخارِ حاصل از نمِ کفِ منقل، فوتشو بر باد میداد 😆 و اما من، درسته که قصد داشتم غر نزنم، ولی احساسات درونیم در خلال جملاتی ازین دست که"بیخیال، فایده نداره دیگه روشن نمیشه" یا"عمرا اگه روشن بشه، این کارا فقط هدر دادن انرژیه" بیرون میریخت، تا اینکه کار داشت به جاهای باریک میکشید و همسر جان داشت خشن و خشن تر میشد و به من دستور داد که برم پایین و تنهاش بذارم😤، منم لجم درومده بود به خودم گفتم ولش کن بذار اینقد فوت کنه تا خسته بشه، اما وقتی اینو میگفتم و از پله ها پایین میرفتم فکر نمیکردم بتونه دوساعتِ تمام فوت کنه و با همون یه دونه ذغال یکی یکی تیکه های جوجه رو بپزه، وقتی بعد از دوساعت برگشت انگار که از لوله بخاری ردش کرده باشن صورتش سیاه و ذغالی بود احساس میکردم از بس فوت کرده کلش تو پرده وردم داره یه چیزی تو مایه های پسر بچه هفت ساله ای شده بود که تو راه مدرسه از همکلاسیاش کتک خورده ولی داره سعی میکنه گریه نکنه، با دیدن قیافه و لباسای خاکیش پقی زدم زیر خنده و ازون روز فهمیدم با کی طرفم.....
زندگی من پر از آدم‌های عجیب است. آن‌قدر عجیب که حیف است خرج یک چالش شوند. می‌شود با زندگیشان رمانی تازه نوشت.... اما عجیب‌تر از همه آنها خودم بودم که مثل آلیس در سرزمین عجایب زندگی کردم و به جای نوشیدن خون اژدها برای بازگشت به جهان معمولی، خون دل خوردم. من انگار هزار سال زیسته‌ام. و هزار داستان دانسته‌ام. و هزار کس دیده‌ام.
سلام من عجیبترین آدم اطراف خودم هستم ۲۰ ساله با یه تصمیم رفتم تو یه زندگی که از اولش تا الان هیچ بوده ولی نمیدونم چرا دارم ادامه میدم شاید یادم رفته که زنده ام و باید زندگی کنم شاید انقدر از خودگذشتگی کردم که دیگه منی نمونده برای ابراز وجود شاید انقدر نادیده گرفته شدم که خودمم یادم رفته که هنوز هستم و نفس میکشم شاید ... نمیدونم ولی یه وقتایی با خدا سر و کله می زنم و بهش میگم خدایا ،به خودت قسم منم آدمم،از اونایی که خودت خلق کردی،نه کمتر و نه بیشتر پس حساب زیادی رو من باز نکن ته تهش بگو بابا اینم یه آدمه از اونا که کم میاره از اونا که دلخور میشه از اونا که دلش میشکنه شاید اونوقت یه کوچولو دلت به رحم اومد و به این مخلوق عجیبت یه نگاه ویژه کردی از اونا که به جون آدم میشینه از اونا که تا عمق وجودت نفوذ می‌کنه از اونا که...... M.far
عجیب ترین انسان زندگی من، زنی بود به وسعت دریا سخاوتمند... به قدر آسمان ها مهربان... و به قدر ندانستنی با ایمان! از کودکی تا کنون که در گذرگاه بیست و هشت سالگی ایستاده ام حتی یک بار نگذاشت دست خالی از خانه اش خارج شوم، با آنکه هرروز به خانه اش می رفتم...! یادم می آید برای یکی از عزیزان از دست رفته اش به قدر شانزده سال نماز قضا خواند، از سال تکلیف تا لحظه ی فوت...! انگیزه ی روزه داری در ابتدای سن تکلیف من و خواهرهایم او بود و نگاه رضایتش و هدایای ارزشمندش...! او ترین همه ی صفات خوبی بود که می شناختم...! یک جایی خواندم مادربزرگ ها همیشه در یک جایی از غصه ها جا می مانند... اما... او جا نماند... او پر کشید... حصار تن برای حجم عظیم خوبی هایش عجیب تنگ شده بود... او به سرمنزل مقصود رسید... ماییم که در قعر خاطراتش جا مانده ایم، در اوج تمنای لمس دوباره ی زبری دستانش، در تنگنای حجوم مهربانی هایش و در حسرت دیدن یک خنده ی دیگرش...! ماییم که دلتنگیم برای اویی که رها شده است...! Somaye