هدایت شده از مشاوره استاد شریفی
آخرین فرصت ثبت نام؛ چهارشنبه سوم بهمن
بدون نگرانی بابت پرداخت هزینه!
ادمین اینجاست 👇
@sabtenam_ghalam
https://eitaa.com/sharifi_psy
به نام خدا
#دیمین_شزل
#شلاقیاویپلش
خیلی وقت پیش دیدمش ولی فرصت نشد بنویسم.
خلاصه فیلم روی سه تا فعل سوار میشود: خواستن توانستن است.
فیلم بهترین نشان دادنی آیه قرآن است: برای انسان چیزی جز تلاشش نیست.
اعتقاد مربی در گفتن آفرین به دیگران من را یاد کلام مولا انداخت: اینکه اگر میخواهید کسی را خراب کنید ازش تعریف کنید( نقل به مضمون). البته مربی زیادی سگ درونش را آزاد گذاشته است.
#پیشنهاد: فیلم خوش ساخت و تماشاییست. ارزش دیدن دارد. دیالوگها و شخصیتپردازیها در خدمت داستان.
#معرفیفیلم
#فیلمرواسلامیکردمشرفتپیکارش
#ماازنسلکاخسفیدراحسینیهمیکنیمهاهستیم.😁
اینقدر حرف برات دارم ...
ولی مطمئن نیستم حوصلهی شنیدنش رو داشته باشی..
یجورایی دلم نمیاد با اخبار عجیب و غریب زندگیم حال دلت رو خراب کنم.
ولی میدونی..
گاهی وقتها صحبت با یک دوست خیلی آرومت میکنه
حالا تا شب میام حرف میزنم.. فعلا دارم پیام هاتون رو میخونم..
بگردم برا دل همهتون😢
هدایت شده از گاهی...قلم...
از یک جایی به بعد مَنِشِ انسان میشود تلألویی از اطرافیان! بدون اینکه خودت بفهمی چه شده، بازتابش میافتد توی هر چیزی که فکرش را نمیکنی.
ادبیات کوچه بازاری را دوست دارم. سادهترین تکه کلامهام «چاکرم و مخلصم و بعد از علی خودت مردی» بود!
البته که جلوی بابا جگر نمیکردیم این مدلی حرف بزنیم. او زیادی مبادی آداب بود و حالا هم که گرد پیری نشسته رویش باز شبیه یک جنتلمن واقعی رفتار میکند.
با دوستم درددل میکردم. بعد از چند ساعت برگشتم و چتها را خواندم. چقدر تغییر در کلام مشهود است. چقدر کمال همنشین و معاشرت و کتاب و شعر و فیلم، منشور آدمیزاد را جلا میدهد...
که حتی وسط اشک و صدای بلند موسیقی و تب و بدن درد، ناخودآگاه توصیف میچینی پشت توصیف.. صحنه روی صحنه و تصویر کنار روایت.
بارها از خدا خواستهام برای کلام امیرالمومنین مصداق برایم بسازد. جان بریزد توش تا قد علم کند جلوی چشمم و گوشت شود به استخوانم.
پیام ها را که میخواندم کلام زنده شد و نشست به جانم:« جَليسُ الخَيرِ نِعمَةٌ ، جَليسُ الشَّرِّ نِقمَةٌ . همنشين خوب ، نعمت است و همنشين بد ، مصيبت..»
مخلص کلام که حواست به همنشین باشد. به شغل، به دوست، به کتابی که میخوانی، فیلمی که میبینی و در نهایت به هرچیزی که زاویههای منشورت را میسازد!
✍م رمضان خانی
https://eitaa.com/gahi_ghalam
دوساعته نشستم اینجا زل زدم به کیبورد..
هی دل دل میکنم..
هی مینویسم
هی پاک میکنم..
انگار هرچه درد بزرگتر بشه حملش سختتره..
حتی زورت به بار کلماتش هم نمیرسه و کمر خم میکنی.
کاش یک علی در درون همهمون زندگی میکرد که پشت عمروبن عبدودهای زندگیمون رو به خاک میمالید..
ف.مقیمی
کف دستهاش پر از ترکهای عمیق است. از بچگی همینطور بود. پوست خشک و تشنهای داشت. هرکجا که فکرش را کنی بردیم. هر ضمادی که دلت بخواهد زدیم ولی انگار درون این بچه آتشی به پاست که از شعلههاش پوست تنش میسوزد..
اینها را نگفتم تا دلت را درد بیاورم و خلقت را تلخ کنم. اینها مقدمهی چیزی است که میخواهم تعریف کنم.
من انار خیلی دوست دارم. انار برای من هم میوه است، هم غذا، هم دارو است هم تراپی. هر وقت حالم بد میشود، کافیست یک کاسه انار گلپردار بگذاری دم دستم، تا هر چه غم دارم بشورد و ببرد. اولها حوصله میکردم برای خودم روی زیرانداز مینشستم و انار دان میکردم. سهم خودم را بیشتر از بقیه کنار میگذاشتم و کاسهی دیگران را به یک نسبت پر میکردم. اما امسال دیگر شور و جان سال قبل را ندارم. باور کن با جان کندن روز را به شب میرسانم. به زور پای اجاق میایستم و برای شکم گشنهی بچهها غذا میپزم.
علی به هوای اینکه انار حالم را بهتر میکند هر چند وقت یکبار با کیسهای انار میآید خانه. یک شب از دهنم در رفت که چرا چیزی میخری که حال درست کردنش را ندارم؟
فکر میکردم بگوید غمت نباشد خودم برایت دان میکنم
ولی گفت باشد! از این به بعد نمیخرم..
آنشب نشستم پای سیستم و کلمه ساختم.. کلمه ریختم.. دهنم خشک شدهبود. محمدمهدی مثل شبهای قبل با یک سینی چای و خرما آمد تو اتاق. هر شب کارش همین است. پابه پای من توی آشپزخانه کار میکند و قبل از اینکه به رختخواب برود چای را دم میکند و برایم با آب و تاب فراوان میآورد.
ولی من دلم چای نمیخواست. ذهنم درگیر بود. دهانم خشک بود. حتی تشکر هم نکردم. از اتاق رفت بیرون و من هرازگاهی چشم از لپتاپ میگرفتم و صدا میزدم:« د بیایین بخوابید! دیر شد.»
حلما آمد و بدون حرف روی تخت خوابید. اما خبری از او نبود. خون خونم را میخورد. شک نداشتم که نشسته پای پانتولیگ. گفتم صحنه را که ببندم میروم با توپ پر سروقتش و برایش خط و نشان میکشم.. صحنه بسته نشده آمد توی اتاق. سرم را با تشر آوردم بالا ولی حرف تو دهنم خشک شد. یک کاسهی بزرگ، انار دان کرده توی دستش بود. گذاشت روی میزم و شانهام را بوسید.
گفت:« قربونتون برم. به خدا دستامو قبلش شسته بودم..» بغض از روی سینهام همینطور بالا رفت و رفت.. نگذاشتم بترکد.. نگاه کردم به دستهای چاک چاکش..
باید ازش تشکر میکردم ولی وجدان مادرانه خشمگینم کردهبود. خشم از اینکه چرا در حضور او حرفی زدم که به زحمت بیفتد.
گفتم: «چرا این کار رو کردی؟ مگه نمیدونی برا دستت ضرر داره؟»
گفت: «آخه شما هوس کرده بودید..»
برای اینکه دعوایش نکنم رفت کرم به پوستش مالید و خوابید. آنشب هر قاشقی که به انار میزدم با بغض پایین رفت..
فردا و پس فردا و شبهای دیگر هم همینطور.. هر چه بهش میگویم راضی به این کار نیستم گوشش بدهکار نیست. تمام انارهای توی یخچال را دان میکند و هر شب میآورد برایم. دیشب وقتی که خواب بود رفتم قندش را بگیرم.. جای زخمهاش سیاه شده بود. پوستش مثل اسکاچ زبر زبر.. کف دستش را چسباندم به صورتم. های های گریه کردم.. چربش کردم و بوسیدم..
و با خودم فکر کردم که ایثار فقط مختص مادر نیست. گاهی وقتها کودکی که فکر میکنی داری برایش مادری میکنی از تو مادرتر است..
من کودکی دارم که رنج زخمهایش را نادیده میگیرد برای شاد کردن مادرش..
من کودکی دارم که شب دیرتر از بقیه به رختخواب میرود تا یکوقت مادرش چای کهنه نخورد.
باید خوشحال باشم نه؟
ولی این غم دارد من را میکشد دوست من...
تو دلیلش را میدانی؟
✍ف.مقیمی
#مادرانگیهای_کودکانه
#زخمهای_عمیق
#عشق_و_دیگر_هیچ
#قدر_خوبیهای_بچهها_را_بدانیم
#کودک_تو_هم_برایت_مادری_میکند؟
ble.ir/join/GDvcEhSLjc
https://eitaa.com/ghalamdaraan
راستی چرا اینقدر بچههای امروزی لوس و ترسو هستند؟
آمدهایم خانه ماماناینها. حلما میترسد برود حیاط، دستشویی. دست به دامن داداشش شده که براش دم در بایستد. برادر بینواش هم زیر باران منتظر مانده تا خانم تشریف بیاورد بیرون.
اینها را مقایسه میکنم با زمان خودمان. یک حیاط داشتیم به چه بزرگی. روزها کلی توی محوطهاش بازی میکردیم و بابت گلدانهایی که میشکستیم دمپایی جایزه میگرفتیم. اما شبها حکایت دیگری داشت.