میم حاء قاف
هوالحق
🔶 فستیوال عاشورا
چند سالی است که دم محرم، موعد فروش «کالکشن محرم» در صفحات مجازی است. مانتوهای توریِ بیدکمۀِ جلوبازِ کوتاه، گوشوارههای سیاهِ براق، مینی اسکارفهای مشکی، لباسهای چیندار عروسکی، روسریهای نگیندار، لباسهای مردانه چاپشده، پک اشک و... که در قالب ستهای خانوادگی، مادر-دختری، عاشقانه و... عرضه میشوند.
تقاضا هم که به لطف پدیدۀ «حجاباستایل» فراهم شده است. دخترانی به ظاهر محجبه با اطوار و آرایشهای غلیظ که از حجب و حیا صرفا پوشش مویش را دارند. رسما مخاطب را دعوت به عزاداری لاکچری میکنند. لاکچری بودن که جای خلوص را بگیرد، نتیجهاش میشود اتصال به اینترنت به جای توسل به اهل بیت. مجبور است لاکچری بودنش را نشان دهد، چرا که تجمل و تبرج میلی برای مخفی ماندن ندارند و اصلا برای نمایش به عرصه آمدهاند! برای ارضای حس برتریطلبی!
ترک ارزش سادگی، هم عامل بیرونی دارد و هم درونی. در درون همان برتریطلبی که عرض شد، یکی از عوامل پررنگ است. اما عامل بیرونی، تمدنِ مادیِ غرب است. تجاوز و تمامیتخواهی مدرنیته دست از سر دین هم برنمیدارد. صحیح است که غربیها دم از ضدیت با دین میزنند، اما دین تحت شرایطی به کارشان میآید.
دینی که بشود با فستیوالسازی از شعائرش، پول درآورد. اصلا هم مهم نیست که با اعتقاد عدهای بازی میشود و مفاهیم عمیق انسانی، از درون تهی شده و جز پوستهای خوش زرق و برق از آنها باقی نمیماند. از شهادت احرار عالم هم پول درمیآورند. چهارده قرن پیش عدهای برای کاسبی به قتال حسین(ع) رفتند و دینفروشی کردند، اینان اما به بهانۀ عاشورای حسین(ع) با اصطلاح «چرخش چرخ اقتصاد» دین و دنیای مردم را به تاراج میبرند.
مدرنیته هیات را کنسرت، محرم را فستیوال و اربعین را رالی میکند. روحش را میگیرد و پوستهای از آن بر جای میگذارد که نمیتواند پلنگها را آدم کند، فقط جگوارشان(پلنگ سیاه) میکند.
اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلی ذلِک.
«محق»
_______________________
🌐 ghane1998.ir
🌐 @ghane1998
12.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هوالحق
🔸 هر کس شهید را دوست دارد، سرکارش بازگردد!
ساعت ۱۲ الی ۱۳ روز بیست و سه آذرماه، مراسمی با حضور پیکر مطهر شهید گمنام، در اداره کل آموزش و پرورش استان یزد، برای تجدید میثاق با شهدا برگزار شد. ظاهرا، اتفاق بسیار پسندیدهای است. کیست که منکر نقش عظیم الگویی شهدا در ترویج بذل ایثار و گرهگشایی از خلق خدا باشد؟!
اما سوال اینجاست که مراجعین اداره کل آموزش و پرورش، که تعدادشان بخاطر تعطیلی پنجشنبههای مدارس از روزهای عادی هم بیشتر است، در این یک ساعت چه باید بکنند؟! وقتی میپرسند آقایان کجایند؛ پاسخ میشنوند که کار امت روی زمین است و ایشان در حال بیعت با شهدایند؟!
کاش زین پس، برای تجدید عهد به همراه خانواده در مراسمات عمومی شهر، دوشادوش سایر اقشار مردم و خارج از زمان اداری حضور یابیم. باور کنیم اثرش بیشتر است. چه خوش گفت آن شهید عزیز: هر کس شهید را دوست دارد، سرکارش بازگردد!
«محق»
___________________
🌐 ghane1998.ir
🌐 @ghane1998
هوالحق
بهواسطه عدالتخواهی با او آشنا شدم. در اتحادیه جنبش عدالتخواه همینکه میفهمیدند یزدی هستم، نشانی او را در یزد به من میدادند. گشتم و گشتم؛ فهمیدم دفتری دارد و تاریخ مینویسد!
تعجب کردم که چرا یک فعال دانشجویی سابق، با آن همه سابقه، دارد تاریخ مینویسد! یعنی هیچ کار دیگری نیست؟! چقدر کسل کننده! دهان که به صحبت گشود، دانستم که از سر تکلیف آنجا ایستاده! برای آنکه روایتهای ناب را قبل از آنکه در دل خاک دفن شوند، چون کتیبههای نقش رستم بر قلب تاریخ چنان حک کند که قابل کتمان نباشد؛ تا فردا و پس فردا نگویند که تاریخ را انگلیسیها مینویسند و ما در جنگ روایتها همیشه بازندهایم!
«او میداند کجا بایستد.»
«وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ»
و نعمت هاى پروردگارت را بازگو كن
#آقای_برادر #جوان_حکیم #او_میداند_کجا_بایستد #حدث_نعمت
«محق»
___________________
🌐 ghane1998.ir
🌐 @ghane1998
میم حاء قاف
___________________ 🌐 ghane1998.ir 🌐 @ghane1998
هوالحق
برای کارورزی رفته بودم. مدرسه نزدیک خانهمان بود. تعریفش را زیاد شنیده بودم. یک مدرسه دولتی با فعالیتهای فوق برنامه! برای یک دانشجوی کارورز، چه بهتر از این؟! مدیرش مردی رشید و خوشپوش با موهای جوگندمی بود. سفیدهایش را از فصلِ فقدانِ پدر کاشته بودند. هم اسم من بود. میدانستم که محمد حسینها کلا به دل مینشینند، ولی در مخیلهام هم نمیگنجید تا این حد!
از همان ابتدا رابطه کادر مدرسه برایم عجیب بود. ارتباطات فراتر از یک محیط اداری بود. اخوت موج میزد؛ حتی در نگاه! مگر میشد ایدهای داشته باشیم و او نه بیاورد؟! میگفت تکمیلش کنید، اجرایش میکنیم. از نبود امکانات میگفتیم؛ نه نمیآورد. جور میکرد.
برای بعضی از برنامهها حرصِ نبودِ امکانات و پول میخوردیم؛ یک طرف دفتر مینشستیم و به دیوار خیره میشدیم و از اینکه امکانات در دست کسانی است که ایده و عزمی ندارند، گلایه میکردیم. به آرامی با آن چشمان مطمئنش میگفت نگران نباشید، خدا بزرگ است. توکل عجیبی داشت. کار هم حل میشد.
یادم هست کلی در گوشش میخواندم که این همه کار در مدرسه میشود؛ باید رسانه را راه بیندازیم؛ دیگران یک لیوان شربت به دانشآموز میدهند، استوری میکنند؛ آنوقت ما با این همه اتفاق ناب در مدرسه، کاری نمیکنیم! میگفت آنکه باید ببیند، میبیند. هیچوقت اینهمه به دنبال گزارش دادن نبود. واقعا هم خدا میدید و هم خلق خدا! شاهدش هم حال کادر و خانوادهها در روزی بود که علیرغم میل باطنی، مجبور به ترک مدرسه شد.
حتی الان هم که دارد کلی کار میکند، صدایی از او بلند نمیشود. هر از چندگاهی از گوشه و کنار میشنوم که مراجعینش بسیار از این تحولی که او بنا کرده، راضیاند و قلبا سرور سر تا پایم را میگیرد. دوسال کنار او و دیگر دوستان در دبستان قرآنی بهادری، از فرط لذت، به دو روز گذشت ولی به اندازه دههاسال حرف دارد.
«وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ»
و نعمت هاى پروردگارت را بازگو كن
#حدث_نعمت
«محق»
___________________
🌐 ghane1998.ir
🌐 @ghane1998
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
هوالحق
🔸اصلا این ستاد، جنسش فرق میکند!
تازه از تهران رسیده بودم. نیم ساعت مانده به شروع تبلیغات! مستقیم رفتم ستاد. غلغله بود. جمعیت، زیارت عاشورا میخواندند.
بعد از زیارت، سین برنامه جمعه را بستیم! راستی حتما تشریف بیاورید! وسط این بحثها متوجه شدم فردا قرار است آقای مرتضاییراد و گروهی از همراهان به دیدار سایر نامزدها بروند. ابتدا گمان کردم شاید هدف از این دیدارها، توصیه به کنار کشیدنشان است! آخر مرسوم است که دیگر نامزدها میآیند و با وعدههای معنوی و دنیوی (متاسفانه!) سایرین را مجاب به کنارهگیری میکنند! اما متوجه شدم خبر دیگری است؛ میروند برای ابراز اخوت و برائت از نقض کرامت!
سین برنامه که بسته شد، تعدادی اسپری رنگ برداشتم تا به دست کلیشهبهدستانِ کلیشهشکن برسانم. جوانان عاشقی که مخلصانه در پی احیای ارزشهای انقلابی و گفتمان اسلام ناب، بیدار مانده و بیدار میکنند. تعدادی اسپری رنگ با خود برده بودند، اما حجم رنگ یارای مقابله با اراده ایشان را نداشت!
این ها چیز هایی است که تنها در یک ستاد گفتمانی دیده میشود نه یک ستاد شخصمحور!
به وقت ۳:۱۵ بامداد سوم اسفندماه یکهزار و چهارصد و دو
در آینده بیشتر از ماجرا مینویسم انشاءالله...
«محق»
#جوان_حکیم #علی_اصغر_مرتضایی_راد #انتخابات۱۴۰۲ #انتخابات_مجلس_شورای_اسلامی #آقای_برادر #نفس_تازه_کنیم #حدث_نعمت
_______________
🌐 ghane1998.ir
🌐 @ghane1998
هدایت شده از علی اصغر مرتضاییراد
⚜️ | #نفس_تازه_کنیم
🔻 | افتتاحیه ستاد انتخاباتی علی اصغر مرتضایی راد
💠 | با سخنرانی:
🎤 محمد صادق شهبازی
🎤 دکتر علیرضا لاور
⏰ | زمان : جمعه ۴ اسفند ؛ ساعت ۱۹:۳۰
🏢 | مکان : قاسم آباد، سالن هلال احمر
🌐 پایگاه اطلاع رسانی علی اصغر مرتضاییراد
🔰@mortezaeirad_ir
سلام
لطفا قبل از رای دادن این مناظره رو ببینید و آگاهانه رای بدید.
مدعوین: آقایان جوکار، دعایی و مرتضاییراد
فیلم مناظره:
https://www.aparat.com/v/OY67E?fbclid=PAAabHKDS79FosEtottOqAgCzgbyouvAJlglajEW-ZrHvdR4VYY29MRHe5ZmU
صوت مناظره:
https://eitaa.com/mortezaeirad_ir/183
برای آنان که میخواهند عاقلانه انتخاب کنند ارسال کنید
هوالحق
🔶 یزد تازه نفس
انتخابات تمام شد. ثانیهها هلم میدهند سمت دوشنبه؛ ایستگاه قطار! هر حرکتی نیازمند خوف و رجاست. البته رجایی که بخت نصیب ما میکند، ششتخته است! تازه اگر گیر بیاید!
خوفش؟! دوشنبه که سر میرسد، در دلم شور میافتد. دلم برای مبدا میتپد و مقصد آنجاست که از آن گریزانم! تهران!
دود، فقر، ابر، غربت، سرما، ازدحام، فساد، تجدد، تبعیض و... . اصلا انگار این شهر آنقدر بیرمق است که برگه اسم و فامیلش پر از چیزهای پلاستیکی است.
شهری پر از ایرپاد به گوشهای پر باد! مملو از روزمرههای کمیاد! آکنده از کاخهای شهیاد! زخمی از شاخهای شمشاد! حاوی کتشلواریهای شیاد! عاری از داد و فریاد! خالی از آرمانهای مانده بر یاد! مملو از مستضعفین ذیبنیاد! پر از مستکبران بیبنیاد!
ترک وطن و تنفس در این فضا برایم دشوار بود، دشوارتر نیز شده! آخر تازه در یزد، «نفس تازه کردیم»!
«محق»
_______________
🌐 ghane1998.ir
🌐 @ghane1998
🔸 آنچه اینجا میخورند، نیش است!
اینجا بخوانید👇
https://eitaa.com/ghane1998/62
_______________
🌐 ghane1998.ir
🌐 @ghane1998
میم حاء قاف
🔸 آنچه اینجا میخورند، نیش است! اینجا بخوانید👇 https://eitaa.com/ghane1998/62 _______________ 🌐 g
هوالحق
🔶 آنچه اینجا میخورند، نیش است!
عقربه ساعتشمار، هشت را نیش میزد. فقط دوازده ساعت مانده بود تا پایان مهلت تبلیغات. بهش گفتم: «آدم برای توزیع اینهمه تراکت داریم حاجی؟! خیلیهها!»
گفت: «آره بچهها نصفش رو بردن و بقیهاش هم عنقریبه که تموم شه!»
راست میگفت؛ داشت تمام میشد، ولی نسیه بود! معلوم نبود که چقدرش در خانهها نقد شود! شرایط آب و هوایی، از بچههای ستاد، بابانوئل ساخته بود. پیکهایی ریشسفید، بدون گوزن و سورتمه و با پای پیاده، که در خانههای مردم هدیه میاندازند! هدیهای که بوی نمِ خشت میدهد و دل میبرد. از اینکه خواجهوار پشت سیستم نشسته بودم، خجالت میکشیدم! چارهای نبود! باید متنی مهم را ویراستاری کرده و تا شب میرساندم!
نیشزنِ ساعتشمار، دوازده را هم زد! فقط هشت ساعت دیگر! چشمانم را به تراکتهای نقد نشده مرجوعی و آب رفتن جماعت، دوخته بودم که شیخ آمد و گفت: «شَخ شِد! اشکذر تراکت پخش نشده! رُوْ کُنِد بِرِم!»
شال را دور صورت پیچیده، پالتو را برداشتم و همراهشان شدم. چهار نفر بودیم. انگار ابرها سر بارش برف، شرط بزرگی بسته بودند؛ از جان مایه میگذاشتند! تعدادی بنر کوچک و تراکت داشتیم! بر روی نقشه هوایی، محلهای پرتراکم را شناسایی کرده و دو به دو میان کوچههایش تقسیم شدیم. باید اعتراف کنم، الحق و الانصاف کار آهنگران اشکذری حرف ندارد! درهایشان به اندازه یک کاغذ، مجرا و منفذ نداشت! برعکسِ خودمان! جاییمان نبود که از نیش باد در امان باشد! برف، کوتاه آمده بود ولی باد ول نمیکرد! اصلا انگار حزبش با ما و نامزدمان پدرکشتگی داشت!
سرما و خستگی را میشد تحمل کرد؛ آنچه کار را سخت میکرد، حفظ حیثیت و آبرو بود! هر سه قدم، باید شلوارم را بالا میکشیدم! بعدها فهمیدم سایر بچههای ستاد نیز درگیر این مشکل بودهاند! معلوم است ستاد گفتمانی، لاغر میکند! سفرهخانه که نیست! آنچه اینجا میخورند نیش است؛ از بادِ وزان، از صاحبان زبان، از عقربان زمان!
نیمساعت مانده به اذان صبح، دست کشیدیم و راهی یزد شدیم.
«محق»
___________________
🌐 ghane1998.ir
🌐 @ghane1998