#داستانهای_شگفت
4 - جنابت ، پلیدی معنوی است
ـــــــ ــ ـــ ـ ـــ ـــ ـــ ــ ـ ــ ــ ـــ ـ ـ
آقای رضوی فرمودند که مرحوم بیدآبادی سابق الذکر، به قصد تشرف به مدینه منوره از طریق بوشهر به شیراز تشریف آوردند و قریب دو ماه در این شهر توقف فرمودند و در منزل آقای علی اکبر مغازه ای میهمان بودند و در همان منزل برای اقامه نماز جماعت و درک فیض حضورشان هر سه وقت، جمعی از خواص حاضر می شدند.
شبی غسل جنابت بر من واجب شده بود؛ پس از اذان صبح از خانه بیرون آمدم به قصد رفتن حمام 🧼🚿، ناگاه حاج شیخ محمد باقر شیخ الاسلام را دیدم که عازم رفتن خدمت آقای بیدآبادی بود، به من گفتند مگر نمی آیی برویم، من حیا کردم بگویم قصد حمام 🛁 دارم، لذا با ایشان موافقت کرده پیش خودم گفتم وقت زیاد است می روم سلامی خدمت آقای بیدآبادی عرض کنم و بعد به حمام می روم .
چون هر دو بر ایشان وارد شدیم، اول آقای شیخ الاسلام با ایشان مصافحه کرد و نشست، بعد من نزدیک رفته مصافحه کردم، آهسته در گوشم👂 فرمود: حمام لازمتر بود. من از اطلاع ایشان به خود لرزیدم و با خجلت😓 و شرمساری برگشتم.
مرحوم شیخ الاسلام گفت آقای رضوی کجا می روی؟
مرحوم بیدآبادی فرمود بگذارید برود که کار لازمتری دارد .
از این داستان به خوبی دانسته می شود که حدث جنابت و سایر احداث از امور اعتباریه محضه نیستند که شارع مقدس برای آنها احکامی مقرر داشته، چنانچه بعضی از اهل علم چنین تصور کرده اند؛ بلکه تمام حدثها یعنی تمام موجبات غسل و وضو خصوصا جنابت، تماما از امور حقیقی و واقعی هستند؛ یعنی یک نوع قذارت و کثافت و تیرگی به واسطه آنها عارض روح می شود که در آن حال هیچ مناسبتی با #نماز که مناجات و حضور با حضرت آفریدگار است ندارد و نماز باطل است و اگر حدثِ اکبر مانند جنابت و حیض باشد، در آن حالت توقف در مساجد و مسّ خط قرآن مجید نیز حرام است .
به واسطه همان قذارت معنوی است که در آن حالت چیز خوردن و خوابیدن و بیش از هفت آیه از قرآن تلاوت کردن و نزد مُحتضَر حاضر شدن مکروه است؛ زیرا در آن حالت محتضر سخت محتاج ملاقات ملائکه رحمت است و ملائکه از قذارت جنابت و حیض سخت متنفرند و غیر اینها از محرمات و مکروهات در حالت جنابت و حیض که تماما به واسطه آن قذارت معنوی است که بعضی از خالصین از شیعیان و پیروان اهل بیت - علیهم السلام - که به واسطه مجاهدات نفسانیه و ریاضات شرعیه خداوند به آنها دل روشنی داده و امور ماورای حس را درک می کنند ممکن است آن قذارت را بفهمند چنانچه مرحوم بیدآبادی درک فرمود.
و نظیر این داستان بسیار است از آن جمله در کتاب قصص العلماء، مرحوم تنکابنی نقل کرده است از مرحوم آقا سید عبدالکریم ابن سید زین العابدین لاهیجی که گفت پدرم می گفت که در عتبات عالیات تحصیل می نمودم و در آخر زمان مرحوم آقا باقر وحید بهبهانی - علیه الرحمه - بود و آقا به واسطه کهولت، تدریس نمی فرمود و تلامذه آن بزرگوار تدریس می کردند؛ لکن آقا برای تبرّک در خانه اش مجلس درسی داشت که شرح لمعه را سطحی درس می گفت و ما چند نفر به قصد تبرک به مجلس درس او مشرف می شدیم .
از قضا روزی مرا احتلام عارض شد و نماز هم قضا شده بود و وقت درس آقا رسیده بود، پس به خود گفتم می روم به درس تا درس فوت نشود و از آنجا به حمام رفته غسل🚿 می کنم. پس وارد مجلس شدیم و آقا هنوز تشریف نیاورده بود و چون وارد شد با کمال بهجت و بشاشت به اطراف مجلس نظر می نمود، به یک دفعه آثار همّ و غم در بَشَرهاش ظاهر شد و فرمود امروز #درس نیست به منازل خود بروید و همه برخاستند و رفتند و من چون خواستم بروم آقا به من فرمود بنشین؛ پس نشستم، چون همه رفتند و کسی دیگر نبود، فرمود در آنجا که نشسته ای پولِ کمی زیر بساط است آن را بردار و برو غسل کن و از این به بعد با جنابت در چنین مجلسی حاضر مشو. 🚫
...
و از آن جمله در کتاب مستدرک الوسائل، جلد 3 صفحه 401 در ذیل حالات عالم بزرگوار صاحب مقامات و کرامات جناب سید محمد باقر قزوینی نقل کرده که در سنه 1246 در نجف اشرف، طاعون سختی به اهل نجف رسید که در آن، قریب چهل هزار نفر هلاک شدند و هر کَس توانست، فرار کرد جز جناب سید مزبور که پیش از آمدن طاعون، شب در خواب حضرت #امیرالمؤمنین (علیه السلام) او را خبر کرده بودند و فرمودند : « بِکَ یَخْتِمُ یا وَلَدی » یعنی تو آخر کسی هستی که به طاعون از دنیا می روی و همین طور هم شد؛ یعنی پس از مردن سید، دیگر طاعون تمام شد و در این مدت همه روزه سید از اول روز تا شب در صحن مقدس شغلش نماز میت خواندن بود و عده ای را مأمور کرده بود برای جمع آوری جنازه ها و آوردن در صحن و عده ای را برای غُسل و کفن و عده ای برای دفن، تا اینکه گوید خبر داد به من سید مرتضی نجفی که در همان اوقات روزی نزد سید بودم که پیرمرد عجمی که از اخیار مجاورین نجف اشرف بود آمد و نظر به سید می کرد و گریه می نمود مثل اینکه به جناب سید کاری داشت و دستش به سید نمی رسید.
جناب سید او را چنین دید به من فرمود از او بپرس حاجتی داری؟
پس به نزدش رفتم و گفتم حاجتی داری؟
گفت اگر این روزها مرگم برسد آرزومندم که جناب سید بر جنازه ام منفردا یک نماز بخواند( چون به واسطه زیادتی جنازه ها سید بر هرچند جنازه یک نماز می خواند ) پس آمدم به سید حاجتش را خبر دادم، قبول فرمود، پیرمرد رفت. فردا جوانی گریان آمد و گفت من پسر همان پیرمردم و امروز طاعون او را زده و مرا فرستاده که جناب سید او را عیادت فرمایند، سید قبول فرمود و سید عاملی را جای خود قرار داد برای نماز بر جنازه ها و خود برای عیادت آن مرد صالح آمد و جماعتی هم همراه سید آمدند.
در اثنای راه، شخص صالحی از خانه اش بیرون آمد، چون سید و جماعت را دید پرسید کجا می روید، گفتم عیادت فلان.
گفت من هم با شما می آیم تا به فیض عیادت برسم؛ چون سید وارد بر آن مریض شد، آن مریض سخت شاد شد و اظهار محبت و مسرّت می کرد با هریک از آن جماعت تا آن مرد صالحی که در وسط راه به ما ملحق شده بود وارد شد و سلام کرد، ناگاه آن مریض متغیر و متوحش😱 و با دست و سر مکرر به او اشاره می کرد که برگرد و بیرون رو و به فرزندش اشاره کرد که او را بیرون کن، به طوری که تمام حاضرین تعجّب کرده و متحیّر😳 شدند در حالی که بین آن مریض و آن شخص هیچ سابقه آشنایی نبود؛ پس آن مرد بیرون رفت و بعد از فاصله ای برگشت. در این مرتبه آن مریض به او نظر کرد و تبسّم ☺️ نمود و اظهار رضایت و مسرّت کرد و چون همه خارج شدیم سِرّش را از آن مرد پرسیدیم، گفت من جنب بودم و از خانه درآمدم که حمام🚿 بروم چون شما را دیدم گفتم با شما می آیم و بعد حمام می روم چون وارد شدم و تنفر شدید آن مریض را دیدم دانستم که در اثر جنابت من است، بیرون رفتم و غسل کرده برگشتم و دیدید که با من چگونه محبت کرد و خوشحال گردید .
صاحب مستدرک پس از نقل این داستان عجیب، می فرماید در این داستان تصدیق وجدانی است به آنچه در شرع مقدس از اسرار غیبی وارد شده که جنب و حائض در حال احتضارش وارد نشوند.
https://eitaa.com/mabaheeth/26636
╭═══════๛- - - ┅╮
│📱 @Mabaheeth
│ 📚 @ghararemotalee
╰๛- - - - -
هدایت شده از مباحث
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 وقتی #امام_خامنه_ای مدظله العالی میفرمایند پیروزی قطعاً برای #فلسطین است ...
نباید حتی ذره ای بهش شک کرد!!!
#طوفان_الأقصى
____________
🤲 اللّٰهم عجّل لولیّک الفرج
╭────๛- - - - - ┅╮
│📱 @Mabaheeth
╰───────────
#داستانهای_شگفت
5 - نصیب شدن طیّ اْلاَرْض
🗣️ فاضل محقق جناب آقای میزرا محمود مجتهد شیرازی، نزیل سامره - رحمة اللّه علیه - نقل فرمود از مرحوم حاج سید محمد علی رشتی که غالب عمرش را در ریاضات شرعی و مجاهدات نفسانیّه گذرانیده بود در اوقاتی که در مدرسه حاج قوام نجف، طلبه و مشغول تحصیل علم بودم در بین طلاب مشهور بود که شخص پاره دوزی که درب باب طوسی است «طیّ الارض» دارد و هر #شب_جمعه نماز مغرب را در مقام مهدی علیه السلام در وادیالسلام می خواند و نماز عشا را در حرم حضرت سیدالشهداء علیه السلام بجا می آورد؛ در صورتی که بین نجف و #کربلا بیش از سیزده فرسنگ و تقریباً دو روز راه پیاده روی است. من خواستم این مطلب را تحقیق نمایم و به آن یقین کنم؛ پس با آن مرد صالح پاره دوز آمد و شد نموده و رفاقت کردم و چون رفاقتم با او محکم شد روز چهارشنبه به یکی از طلاب که با من هم مباحثه و به او اعتماد داشتم گفتم امروز برای کربلا حرکت کن و شب جمعه در حرم باش ببین رفیق پاره دوز را میبینی. چون رفت، غروب پنجشنبه با یک تأثری نزد رفیق پاره دوز رفتم و اظهار ناراحتی کردم.
گفت تو را چه می شود؟
گفتم مطلب مهمی است که باید الان به فلان طلبه رفیقم برسانم و متأسفانه کربلا رفته و به او دسترسی ندارم.
گفت مطلب را بگو خدا قادر است که همین امشب به او برساند؛ پس نامه ای ✉️ که نوشته بودم به او دادم، ایشان نامه را گرفت و به سمت وادی السلام رفت، دیگر او را ندیدم تا روز شنبه که رفیقم آمد و آن نامه را به من داد و گفت شب جمعه موقع نماز عشا رفیق پارهدوز به حرم آمد و آن نامه را به من داد .
چون چنین دیدم یقین کردم که پاره دوز، طیالارض دارد. در مقام برآمدم که از او درخواست کنم که اگر بشود من هم دارای طیّالارض گردم .
پس او را به خانه ام دعوت کردم چون هوا گرم🥵 بود پشت بام رفتیم و گنبد مطهر حضرت أمیر علیهالسلام نمایان بود؛ پس از صرف شام مختصری به ایشان گفتم غرض از دعوت این است که من یقین کردم شما طی الارض دارید و آن نامه ای که به شما دادم برای یقین کردن من بود. الحال از شما خواهش می کنم مرا راهنمایی کنید که چه کنم تا طی الارض نصیب من هم بشود.
تا این را شنید و دانست که سرّ او فاش شده، صیحه ای زد و مثل چوب خشک افتاد به طوری که وحشت😱 کردم و گفتم از دنیا رفت.
پس از آنکه به حال خودآمد، فرمود ای سید! هرچه هست به دست این آقاست و اشاره به گنبد مطهر🕌 کرد و گفت و هر چه می خواهی از او بخواه.
این را گفت و رفت و دیگر در نجف اشرف دیده نشد و هرچه تحقیق کردم دیگر کسی او را ندید.
این داستان را از چند نفر دیگر از علمای اعلام شنیدم که همه از قول سیدرشتی مرحوم نقل کردند.
مبادا خواننده عزیز تعجب کند و برایش گران باشد که این قضیه را باور کند؛ زیرا برای ائمه طاهرین(علیهمالسلام)، طی الارض دادن به یکی از دوستانشان چیزی نیست و برای این مطلب نظیرهایی است که در کتب روایات ثبت است .
✓ از آن جمله در جلد 11 بحارالانوار، ذیل حالات امام هفتم حضرت موسی بن جعفر علیه السلام نقل کرده از علی بن یقطین که رئیسالوزرای هارون و از شیعیان خالص بود و ابراهیم جمال کوفی سخت از او نگران و ناراحت بود. هنگامی که بر حضرت موسی بن جعفر علیه السلام در مدینه وارد شد حضرت به او بی اعتنایی فرموده و فرمود تا ابراهیم از تو راضی نشود من از تو راضی نمی شوم، عرض کرد ابراهیم در کوفه است و من مدینه ام پس آن حضرت او را به اعجاز در یک لحظه از مدینه به کوفه، درب 🚪 خانه ابراهیم حاضر فرمود.
ابراهیم را صدا زد، از خانه اش بیرون آمد، علی بن یقطین را حیران دید.
علی گزارش کارش را به او گفت و او را از خود راضی ساخت بلکه صورت خود را زمین گذارد و او را قسم داد که پای خود را بر صورتم گذار تا امام علیهالسلام از من راضی شود، بعد در همان لحظه به مدینه برگشت و امام علیه السلام از او دلشاد گردید.
✓ و مانند سیر دادن امام محمد تقی علیه السلام خادم مسجد رأس الحسین علیهالسلام در شام را در یک شب از دمشق به کوفه و به مدینه و مسجدالحرام و برگشتن به جای خود و نظایر آن که ذکر آنها منافی وضع این رساله است؛ زیرا در اینجا تنها آنچه از اهل وثوق و اطمینان شنیده شده یا دیده شده نوشته می گردد نه آنچه در کتب ثبت شده و گاهی برای تأیید مطلب از آنها هم نقل می گردد .
https://eitaa.com/mabaheeth/26714
🌐 @Mabaheeth
#داستانهای_شگفت
6 - زنده شدن پس از مرگ
و نیز از همان مرحوم آقامیرزا محمود شنیدم که فرمود در نجف اشرف مرحوم آقا شیخ محمدحسین قمشه ای که از فضلا و تلامیذ مرحوم سید مرتضی کشمیری بود مشهور شده بود که ″ از گور گریخته ″ و سبب این شهرت چنانچه از خود آن مرحوم شنیدم این بود که ایشان در سن هیجده سالگی در قمشه به مرض حصبه مبتلا می شود، روز به روز مرضش سخت تر شده اتفاقا فصل انگور بود و انگور🍇 زیادی در همان اطاقی که مریض بود می گذارند، ایشان بدون اطلاع کسی، از آن انگورها می خورد و مرضش شدیدتر شده تا می میرد .
در آن حال، حاضرین گریان شدند و چون مادرش آمد و فرزندش را مرده دید می گوید کسی دست به جنازه فرزندم نزند تا برگردم.
فوراً #قرآن_مجید را برداشته و بالای بام می رود و سرگرم تضرع به حضرت آفریدگار می شود و قرآن مجید و حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) را شفیع قرار می دهد و می گوید دست برنمی دارم تا فرزندم را به من برگردانید. دقیقه بیش نمی گذرد که جان به کالبد آقا محمد حسین برمی گردد و به اطراف خود می نگرد، مادرش را نمی بیند، می گوید به والده بگویید بیاید که خداوند مرا به #حضرت_اباعبداللّه علیه السلام بخشید .
مادر را خبر می کنند بیا که فرزندت زنده شده؛ سپس گزارش خود را نقل نمود که چون مرگ من رسید دو نفر نورانی سفیدپوش نزدم حاضر شدند و گفتند چه باکی داری؟
گفتم تمام اعضایم درد می کند، یکی از آنها دست برپایم کشید، پایم راحت شد، هرچه دست را رو به بالا می آورد درد بدن راحت می شد، یک دفعه دیدم تمام اهل خانه گریانند هرچه خواستم به آنها بفهمانم که من راحت شدم، نتوانستم تا بالاخره آن دو نفر مرا به بالا حرکت دادند، بسیار خوش و خرّم بودم؛ در بین راه بزرگی نورانی حاضر شد و به آن دو نفر فرمود : ( ما سی سال عمر به این شخص عطا کردیم در اثر توسل مادرش به ما، او را برگردانید ) .
به سرعت مرا برگردانیدند، ناگهان چشم باز نمودم اطرافیان را گریان دیدم.
به مادر خود گفتم که توسل تو پذیرفته شد و مرا سی سال عمر دادند و غالب آقایان نجف که این داستان را از خودش شنیده بودند، در رأس مدت سی سال، منتظر مرگش بودند و در همان رأس سی سال هم در نجف اشرف مرحوم گردید.
نظیر این داستان است آنچه در آخر کتاب دارالسلام عراقی نقل کرده از صالح متقی ملا عبدالحسین، مجاور کربلا و داستانی است طولانی و خلاصه اش آنکه پسر ملاعبدالحسین از بام خانه اش می افتد و می میرد. پدرش پریشان و نالان بی اختیار به حرم حضرت سیدالشهداء علیه السلام پناهنده می شود و زنده شدن پسرش را می طلبد و می گوید تا پسرم را ندهید از حرم خارج نمی شوم.
بالاخره همسایگان از آمدن پدر مأیوس شده و می گویند بیش از این نمی شود جنازه را معطل گذاشت، به ناچار جنازه پسر را به غسّالخانه می برند، در اثناء غسل، به شفاعت حضرت اباعبداللّه علیه السلام روح پسر به بدنش برمی گردد، لباسهایش را می پوشد و با پای خود به حرم حضرت می آید و به اتفاق پدرش به منزل برمی گردد .
موارد زنده شدن مردگان به اعجاز ائمه طاهرین (علیهمالسلام)، بسیار است و پاره ای از آنها در کتاب مدینه المعاجز ضمن معجزات آن بزرگواران مذکور است.
🌐 @Mabaheeth
هدایت شده از مباحث
@dars_akhlaq(3).mp3
2.17M
🍃 #درس_اخلاق
😮💨 حیف است والله ...
🎙 #صوتی | شهید آیت الله #دستغیب (ره)
🏷️ از زبانت👅 مواظبت کن!
🌐 @Mabaheeth
#داستانهای_شگفت
7 - نجات از دشمن
و نیز نقل فرموده اند که مرحوم شیخ محمدحسین قمشهای مزبور، عازم #زیارت ائمه طاهرین که در عراق مدفونند می شود. الاغی تندرو میخرد و اثاثیه خود را که مقداری لباس و خوراک و چند جلد کتاب بود در خُرجین می گذارد و بر الاغ می بندد، از آن جمله کتابچه ای داشته که در آن مطالب مناسب و لازم نوشته بود و ضمنا مطالب منافی با تقیه از سبّ و لعن مخالفین در آن نوشته بود.
پس با قافله حرکت می کند تا به گُمرک بغداد وارد می شود.
یک نفر مُفتّش 🛂 با دو نفر مأمور می آیند.
مُفتّش می گوید خُرجین شیخ را باز کنید، تصادفا مفتش در بین همه کتابها همان کتابچه را بر میدارد و باز می کند و همان صفحه ای که در آن مطالب مخالف تقیه بوده می خواند. پس نگاه خشم آمیزی😡 به شیخ می کند و به مأمورین می گوید شیخ را به محکمه کبری ببرید و تمام زوار را پس از جلب شیخ، بدون تفتیش رها می کند و خودش هم می رود .
در سابق ، فاصله بین گمرک و شهر، مسافت🔛 زیادی خالی از آبادی بوده است. آن دو مأمور اثاثیه شیخ را بار الاغ میکنند و شیخ را از گمرک بیرون می آورند و به راه می افتند.
پس از طی مسافت کمی، الاغ از راه رفتن می افتد به قسمی که برای دو مأمور، رنجش خاطر فراهم می شود، یکی به دیگری می گوید خسته شدم، این شیخ که راه فرار ندارد من جلو می روم تو با شیخ از عقب بیایید .
مقداری از راه را که پلیس دوم طی می کند، بالاخره در اثر حرارت ☀️ آفتاب و گرمی هوا او هم خسته و تشنه🥵 و وامانده می شود، به شیخ می گوید من جلو می روم تا خود را به سایه و آب برسانم تو از عقب ما بیا به ما ملحق شو .
شیخ چون خود را تنها و بلامانع می بیند و خسته شده بود سوار الاغ می شود؛ تا سوار می شود، حال الاغ تغییر کرده دو گوش خود را بلند می کند و مانند اسب عربی با کمال سرعت می دود تا به مأمور اول می رسد، همینکه می خواهد بگوید بیا الاغ راهرو گردید تو هم سوار شو، مثل اینکه کسی دهانش را می بندد، چیزی نمی گوید🤫، با سرعت از پهلوی پلیس می گذرد و پلیس هم هیچ نمی فهمد.
شیخ می فهمد که لطف الهی است و می خواهند او را نجات دهند تا به پلیس دوم می رسد، هیچ نمی گوید او هم کور😵💫 و کر گردیده شیخ را نمی بیند و پس از عبور از مأمور دوم، زمام الاغ را رها می کند تا هرجا خدا می خواهد الاغ برود، الاغ وارد بغداد می شود و بی درنگ از کوچه های بغداد گذشته وارد کاظمین علیهماالسلام میشود و در کوچه های شهر #کاظمین (علیهماالسلام) می گردد تا خودش را به خانه ای که رفقای شیخ آنجا وارد شده بودند رسانده سرش را به در خانه می زند.
پس از ملاقات رفقا، بزودی از کاظمین(علیهماالسلام) بیرون می رود و خدای را بر نجات از این شرّ بزرگ سپاسگزاری می کند.
https://eitaa.com/mabaheeth/26790
🌐 @Mabaheeth
هدایت شده از مباحث
@dars_akhlaq.mp3
9.36M
🔊 #کلیپ_صوتی
🎙#شهید آیت الله #دستغیب (ره)
🗯 دوری از گمان بد ...
ماجرای پیرمردی که چند سال آخر عمر گوشش🦻 سنگین شده بود ...
🌐 @Mabaheeth
از نامه هاى امام(علیه السلام) به فرماندهان شهرهایى است که لشکر از آن عبور مى کند.(۱) شرح و تفسیر نباید سپاهیان به مردم مسیر زیان برسانند همان گونه که در بالا اشاره شد در زمان هاى گذشته با توجّه به طول مسافرت ها، لشکریانى که به میدان نبرد اعزام مى شدند گاه هفته ها در راه بودند و نمى توانستند تمام نیازها و ما یحتاج خود را همراه ببرند و معمول بود نیازهاى غذایى و غیر آن را از اهل هر محل تأمین مى کردند که گاه حد اعتدال و نیاز را رعایت نکرده و دست به ظلم و تعدى بر کسانى که در مسیر راه آنها بودند مى زدند و این سبب نارضایتى شدید مردم و کینه آنها نسبت به لشکریان مى شد و در موقع حساس حمایت خود را از آنها دریغ مى داشتند.
امام(علیه السلام) در این نامه کوتاه و پر معنا که مخاطبش حاکمان و مأموران جمع زکات و خراج هستند دستورات لازم را در این زمینه صادر مى کند.
نخست مى فرماید: «فرمانى است از سوى بنده خدا على امیرمؤمنان به مأموران جمع خراج و حاکمان بلاد که سپاه از منطقه آنها مى گذرد.
اما پس از حمد و ثناى الهى، من سپاهیانى را (براى مبارزه با دشمنان) بسیج کردم که به خواست خدا از سرزمین شما مى گذرند و به آنها سفارش هاى لازم را کرده ام که از آزار مردم و ایجاد ناراحتى براى آنها بپرهیزند»; (مِنْ عَبْدِ اللهِ عَلِیّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَى مَنْ مَرَّ بِهِ الْجَیْشُ مِنْ جُبَاةِ الْخَرَاجِ وَعُمَّالِ الْبِلاَدِ، أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّی قَدْ سَیَّرْتُ جُنُوداً هِیَ مَارَّةٌ بِکُمْ إِنْ شَاءَ اللهُ، وَقَدْ أَوْصَیْتُهُمْ بِمَا یَجِبُ لِلَّهِ عَلَیْهِمْ مِنْ کَفِّ الاَْذَى، وَصَرْفِ الشَّذَى(۲)).
به این ترتیب وظیفه سپاهیان را معین مى فرماید که از آزار مردم بپرهیزند و دست به ظلم و ستم بر مردمى که در مسیر راه قرار دارند دراز نکنند و آن را به عنوان واجبى الهى ذکر مى فرماید.
سپس در تأکید این معنا مى افزاید: «و من بدین وسیله در برابر شما و کسانى (از یهود و نصارى) که در پناه شما هستند از مشکلاتى که سپاهیان به وجود مى آورند از خود رفع مسئولیت مى کنموبیزارى مى جویم (وتأکید مى کنم که آنهاحق ندارند زیانى به کسى برسانند)»; (وَأَنَا أَبْرَأُ إِلَیْکُمْ وَإِلَى ذِمَّتِکُمْ مِنْ مَعَرَّةِ(۳) الْجَیْشِ).
آن گاه امام تنها استثنایى را که به این حکم مى خورد بیان مى دارد و مى فرماید: «جز اینکه آنها سخت گرسنه شوند و راهى براى سیر کردن خود نیابند (که در این صورت مى توانند به مقدار نیازشان از اموال شما بهره برگیرند)»; (إِلاَّ مِنْ جَوْعَةِ الْمُضْطَرِّ، لاَ یَجِدُ عَنْهَا مَذْهَباً إِلَى شِبَعِهِ).
به این ترتیب امام نخست سخن از سفارش اکید به لشکر در میان آورده که هیچ گونه مزاحمتى به مردمى که در مسیر قرار دارند نداشته باشند و ابراز بیزارى و تنفر از کسانى که از این فرمان تخلّف مى کنند فرموده سپس وظیفه مردمى را که در مسیر قرار دارند نیز مشخص کرده و آن اینکه اگر لشکر نیاز به چیزى در حد اضطرار داشت از آنها دریغ نکنند، زیرا آنها در خدمت مردمند و نمى توانند تمام ما یحتاج خویش را در سفرهاى طولانى با خود ببرند.
سپس امام(علیه السلام) براى جلوگیرى از هر گونه درگیرى در میان مردم مخصوصاً جوانان ناآگاه و لشکر، دو دستور به حاکمان و مأموران جمع آورى زکات این مناطق مى دهد، مى فرماید: «بنابراین هرگاه کسى از آنان (لشکریان) چیزى را به ظلم از مردم بگیرد او را از این کار باز دارید و همچنین از زیان رساندن بى خردان به سپاهیان و تعرض به ایشان در مواردى که براى آنها استثنا کرده ایم بگیرید (در مواردى که نیاز شدید دارند و مردم موظفند نیاز آنها را برطرف سازند)»; (فَنَکِّلُوا(۴) مَنْ تَنَاوَلَ مِنْهُمْ شَیْئاً ظُلْماً عَنْ ظُلْمِهِمْ، وَکُفُّوا أَیْدِیَ سُفَهَائِکُمْ عَنْ مُضَارَّتِهِمْ، وَالتَّعَرُّضِ لَهُمْ فِیمَا اسْتَثْنَیْنَاهُ مِنْهُمْ).
روشن است در این گونه موارد ممکن است تخلّفاتى از طرفین صورت گیرد; گاه بعضى از سپاهیان بعضى از اموال مردم یا اشیاى گران قیمت را به ظلم از آنها بگیرند و گاه ممکن است افراد نادان حتى از دادن مواد غذایى ضرورى به آنها خوددارى کرده و درگیر شوند.
هر یک از این دو عمل ممکن است اسباب شورش در محل گردد.
امام به حاکمان هر محل دستور مى دهد از این دو کار جلوگیرى کنند.
از آنجا که ممکن است ستم هایى واقع شود و حاکمان نتوانند از آن پیشگیرى کنند براى اینکه منجر به شورش و درگیرى میان سپاه و مردم نشود، در ادامه این سخن مى افزاید: «و من خود پشت سر سپاه (یا در میان سپاه) در حرکتم; شکایات خود را پیش من آورید و آنجا که ستمى از سوى سپاه به شما مى رسد و در آنچه شما جز به کمک خدا و من قادر بر دفع آن نیستید به من مراجعه کنید که من به یارى خداوند آن را تغییر مى دهم ان شاءالله»; (وَأَنَا بَیْنَ أَظْهُرِ(۵) الْجَیْشِ فَارْفَعُوا إِلَیَّ مَظَالِمَکُمْ، وَمَا عَرَاکُمْ(۶)