eitaa logo
🇮🇷 قطعه ۴۲ 🇮🇷
244 دنبال‌کننده
23 عکس
14 ویدیو
0 فایل
«قطعه ۴۲ 🇮🇷» خبرنگار گروه رسانه‌ای خبرهای فوری یامهم تحلیلگر مسائل قفقاز و آسیای میانه ✌🏻🇮🇷 راه ارتباطی با ما: ‎@ghate42 🔹 بله ایتا اینستاگرام تلگرام : ghate_42
مشاهده در ایتا
دانلود
۲۵ اسفند ۱۴۰۴ روز پرمخاطره و پردرد وسط تشییع جنازه بودیم، بدو‌بدو‌ دنبال تابوت زیر بارون داشتم میدوییدم. زمین پر از گل، آسمون پر از بغض، آدم‌ها پر از حسی عجیب که آمیخته از غم و افتخار بود. غمی برای از دست دادن یک عزیز، افتخاری به بلندای تاریخ وطن. در همون حین که مشغول دوییدن بودم، صدای جنگنده روی سرمون هرلحظه نزدیک‌تر می‌شد و در اون بین ومابینی که دنبال جنگنده وآدما و تابوت می‌دوییدیم، ناگهان با صدای یک انفجار مهیب همه به خودشون اومدن. این مرد بلافاصله دستشو به نشانه پیروزی با ندای الله اکبر بالا برد. سرت سلامت مرد 〰〰〰〰〰 🔴 @ghate_42
🇮🇷 قطعه ۴۲ 🇮🇷
۲۵ اسفند ۱۴۰۴ امروز روز عجیبی بود بارونی و غریب. خبرنگارای الجزیره و رویترز هم اومده بودن و کنار ما
۲۶ اسفند ۱۴۰۴🎂 امروز ۲۹ سالم تمام شد، اما نمی‌دونم کی و چه‌جوری مهلت خدا به من تموم میشه. خداکنه مهلتم دریک جایگاه ایمانی و عقیدتی درست و باعاقبت بخیر و شهادت تموم بشه. حالا هرچی که بود قسمت بود وسط جنگ این همه شمع رو فوت کنم، اما آیا کسی میدونه چقدر از بعد فوت کردن شمعش فوت می‌کنه؟ از این حرفا بگذریم امروز قراره یک دنیا شهید بیارن قطعه ۴۲ و باید مثل این چندروز تصویر و مصاحبه و ... ازشون بگیریم . خانواده شهدایی که روز تدفین حضور دارن معمولا بشدت آشفته و بدحالن و گاهی حتی می‌ترسم که نزدیکشون بشم، اما به‌قول یکی‌شون خدایی که مصیبت می‌ده صبرشم می‌ده. یه جاهایی طی روز وسط مصاحبه راه میفتم میرم یه‌جایی که سوژه‌ام نبینه من چطور اشک می‌ریزم ولی خب مگه می‌شه قلب آدم نسوزه ؟ به امید خدا بریم برای امروز ...🇮🇷✌🏻
🇮🇷 قطعه ۴۲ 🇮🇷
۲۶ اسفند ۱۴۰۴🎂 امروز ۲۹ سالم تمام شد، اما نمی‌دونم کی و چه‌جوری مهلت خدا به من تموم میشه. خداکنه مه
۲۶ اسفند ۱۴۰۴ روز انفجار حدود ساعت ۹ ونیم رسیدم قطعه ۴۲، همزمان با ورودم یک شهید آقا بود. دو دختر جوان و یک پسر نوجوان که جانباز بود از او به یادگار مانده بودند. می‌گفتند شغلش صافکاری بوده و در حملات شب گذشته به منطقه‌ای مسکونی در نسیم‌شهر استان تهران به شهادت می‌رسد. پسرک روی ویلچر،گوش چپش پانسمان و هردوپا در گچ ، دخترانش سالم. یکی از دخترهاش هی داد می‌زد چه جوری باید بذارمت زیر خاک؟ جمله عجیبی نیست! چون یکسره این سبک جملات رو توی قطعه۴۲ می‌شنوید. پدرش رو گذاشتن زیرخاک. و صدای انفجاری که عادی شده، هیچکس حتی زحمت تکون خوردنم به خودش نمیده و جنگنده‌هایی که مداوم در ترددن و صدای گوش‌خراششون رو می‌شنیدیم، تنها یک جزء از تمام صداهای موجود تو قطعه است که سورپرایزت می‌کنه.
🇮🇷 قطعه ۴۲ 🇮🇷
۲۶ اسفند ۱۴۰۴ روز انفجار حدود ساعت ۹ ونیم رسیدم قطعه ۴۲، همزمان با ورودم یک شهید آقا بود. دو دختر
۲۶ اسفند ۱۴۰۴ صبح حدود ساعت ۱۱ تو فاصله بین تشییع جنازه دوشهید با بچه های خبر نشسته بودیم برای استراحت که یکی از بچه ها خبر شهادت علی‌آقای لاریجانی رو داد. یه عده از بچه ها گفتن نه و ... اما وقتی دیدم یکی از بچه‌های فارس تکذیب کرده تو گروه خبر، بلند گفتم فارس تکذیب کرده پس قطعا شهید شدن. خب شهادت به دست کثیف‌ترین قومیت طول تاریخ، حقیقتا مرگی با افتخاره ولی از دست دادن یک نیروی انسانی فکور، متبحر، عاقل و دانا اتفاق سنگین وتلخیه.
🇮🇷 قطعه ۴۲ 🇮🇷
۲۶ اسفند ۱۴۰۴ صبح حدود ساعت ۱۱ تو فاصله بین تشییع جنازه دوشهید با بچه های خبر نشسته بودیم برای استر
۲۶ اسفند ۱۴۰۴ روز پرحاشیه برای من به‌عنوان خبرنگار جنگ همه خانواده‌های شهدا تقیدات خاص مذهبی ندارن. مثلا امروز دو شهیده محترمه داشتیم که تو محل منزل مسکونی در تهرانپارس به شهادت رسیده بودن. عروس و خواهرشوهر و رفیق همدیگه بودن. بخاطر شرایط امنیتی که اجازه مراسم سوم و هفتم رو در قطعه ۴۲ ندارن خانواده شهدا، بچه های سازمان با معرفت و عشق مراسم تدفین شهدا رو مفصل برگزار میکنن. چون مراسم چندشهید قبل از این دو عزیز تموم نشده بود، مدت زمان زیادی بود که از سالن ندبه خارج شده بودن و در ورودی قطعه ایستاده بودن. بهترین زمان بود برای فیلمبرداری بدون مزاحمت از سوژه‌ها‌.. وقتی رسیدم بهشون دیدم اصلا مثل بقیه خانواده های شهدا نیستن و گویا اختلاف نظرهای جدی لااقل با من دارن. بعد از حدود ۵ دقیقه اولین ترکش از برخی اطرافیان این دو شهید به من برخورد کرد. بعضی بچه های خبرنگار گفته بودن بهم ممکنه فحاشی یا توهین بشنوی و سعی کن آروم باشی، خب همونم شد. گذشت و وسط تشییع یکی دونفری خیلی شلوغ میکردن و دوباره یه درگیری با من ( آخه چرا من ؟! ) و دعوت به آرامش از طرف بچه های خادم شهدا انجام شد و جو تغییر کرد تاحد زیادی. ۷ تا شهید تا لحظه اذان ظهر به خاک سپرده شدن و با صدای انفجارهای متوالی مراسمات به زور بچه‌های امنیت برای حفظ جان مردم و دور شدن تهدید پایان پیدا کرد. انفجارهای عجیبی بود زمین زیرپامون میلرزید، قطعا مهمات فوق سنگین بود. یکی از انفجارها موقع تدوین خبر تو اتاق رسانه اتفاق افتاد، به طوری که همه بچه‌های خبرنگار از جا پریدیم. خب دیروزم گذشت
🇮🇷 قطعه ۴۲ 🇮🇷
هم‌خوشحالم از اینکه این روزا رو توی بهشت زهرا و بین خانواده‌های شهداء می‌گذرونم، هم غمی که روی روحم
۲۷ اسفند ۱۴۰۴ روزشمار جنگ به ثانیه رسیده تو دل مردم ساعت ۶ عصر خوابیدم و ۳و ۳۹ دقیقه بامداد امروز پاشدم. انگار تلافی بی خوابی و خستگی روحی تمام ۳ ۴ روزم رو یکجا باهم پس دادم. امروز تشییع دلاورمردان شهید ناوچه دناست. درسته که خیلی مهمه و ارزشمند ولی جسمم توان یاری نداره. تا الان تصمیم گرفتم که نرم و بمونم تو خونه. حقیقتش دخترم هم دیگه خیلی داره دل‌تنگی می‌کنه، پشت تلفن بهم می‌گفت: چرا همش می‌ری بیرون و نیستی؟ خب من نمیتونم برای بچه ۳ساله توضیح بدم که جنگ چیه و چه دنیایی از پدرها ومادرهای بچه های ۳ساله دیدم که شهید شدن؛ یا مثلا چقدر بچه های کوچیک یک تا پنج ساله دیدم که خاک در آغوش خودش کشیده اون‌هارو و کسی هم نیست که صدای این خانواده ها بشه. مثلا عکسی که روش ریپلای کردم همسر شهیدی هست که به من میگفت یک دوقلوی ۳ساله از شهید وطن یادگار مونده. من چیکار کنم؟ بعد جنگ من دیگه نمیتونم آدم سابق بشم ساعت ۶:۰۱ دقیقه صبح بخیر
ساعت ۵:۵۵ دقیقه موشک های افتخارآفرین این موشک ها فقط موشک نیستن، این‌ها نماد ومحصول اعتمادبه‌نفس ایرانی‌ها هستن. ترامپ بعد از هفته‌ها لفاظی اعتراف کرد به قدرت آفندی وپدافندی ایران. آقایون وخانوم‌های محترم جنگ نظامی وغیرنظامی نمی‌فهمه، جنگ خیلی بیشعورتر از ایناست که بخواد تفکیک کنه بین آدم ها و تفکراتشون. تک تک این جوون‌هایی که پای لانچرها، پدافندها و تو جای‌جای دفاع از میهن هستن، بچه های همه مان. روحیه هویت‌ملی ماست که باعث میشه دلگرم باشن و بتونن به درستی و دقت کار خودشون رو انجام بدن. ما علاوه بر هویت ملی‌ ، دارای یک عِرق مذهبی هستیم که هزار واندی سال قدمت داره و درجای جای این میهن آثار تمدنی اون پیداست. دفاع از کیان اسلام زمانی که مورد تهاجم کفار قرار می‌گیره برهرکسی اعم از مرد و زن و کوچک وبزرگ واجبه. من به‌شخصه اگر تمام مردم دنیا بخوان پشت به این تجاوز آشکار بکنن هم باز پشت دینم وآیینم ومیهنم می‌مونم و دلم می‌خواد برای همه این هویت هایی که دارم تو خون خودم غلت بزنم. این از من
الی اللقاء آقای محترم کشور
عجیبه جنایت میدان شهداء قطعا جنایت جنگی بود. حمله‌ای کور و تروریستی زن ناشناس فقط ۱ سر از او پیدا شده... شهدایی را دیدم که فقط یک دست یا یک پا یا جسدی بدون سر یا بدون جسد ... این حاصل آزادی و دموکراسی آمریکایی‌ست.
🇮🇷 قطعه ۴۲ 🇮🇷
۲۷ اسفند ۱۴۰۴ روزشمار جنگ به ثانیه رسیده تو دل مردم ساعت ۶ عصر خوابیدم و ۳و ۳۹ دقیقه بامداد امروز
۲۷ اسفند ۱۴۰۴ گمنام در زمین، پرنام در آسمان روز تنهایی صبح‌ها معمولا قطعه خلوته و از حدود ساعتای ۱۱ به بعد رفته رفته خانواده‌های شهدا میان برای زیارت قبور عزیزان در خاک خفته‌شون. من حدود ۱۰ رسیدم به قطعه و رفتم مطابق هرروز کارت خبرنگاریمو تحویل دادم و کارت پرس سازمان بهشت زهرا رو گرفتم. همون ابتدای ورود به قطعه، خانواده‌ دونفره‌ای رو دیدم که داشتن اونا هم وارد میشدن. یه مادر و دختر با صورتی غریب و حالتی پر غم. از شمایلشون حدس زدم خانواده شهید هستن، سریع رفتم جلو بعدسلام و تسلیت، پرسیدم شما خانواده شهید هستید؟ گفت: بله، چطور؟! گفتم که میخوام مصاحبه کنیم وقت و توانش رو دارید؟ اوکی رو که داد سریع دوربین و وسایل رو مرتب کردم تا مصاحبه رو بگیرم. خب قبل مصاحبه معمولا شغل و مشخصات شهید رو می‌پرسم . وقتی پرسیدم شغلش چی بوده؟ یهو بغض مادر ترکید، گفت تا وقتی شهید شد نمیدونستم، مصاحبه که تموم شد چندتا از همکاراش اومدن سرخاک، مدام از این بچه تعریف میکردن و اشک می‌ریختن. مادرش می‌گفت من کارمندم، ۷سال با سختی و کارمندی جوون ۲۲سالم رو فرستادم کلاس زبان. منظورش از این دیالوگ این بود که بهم بگه بچم نخبه بود. عمیق‌ترین ودردناک‌ترین قسمت حرف زدن ما اونجایی بود که پرسیدم پیکرش سالم برگشت یا نه؟ چون خیلی از شهدا گاهی فقط یک انگشت یا دست یا یه‌مشت فقط ازشون گوشت برمیگرده. گفت: ۲ روز که هیچ‌خبری ازش نداشتیم و همه شهر رو زیر بمبارون گشتیم، آخرش موتورش رو تو فلان منطقه یکی از رفیقاش دیده بود به ما گفت. چندروزی گذشت و پیکر همه پیدا شد و پیکر بچم نه؛ بعد یکی از رفیقاش سحر زنگ زد که خانم فلانی دیشب خواب شهید رو دیدم گفته بدنم تو فلان نقطه ساختمونه که آواربرداری نکردن، اونجا رو بگردین و رفت. مادرش می‌گفت: به مسئول تفحص گفتیم و شروع کردن به آواربرداری و دیدن دقیقا یک بدن متلاشی تو همون نقطه‌ست. اگر با چشمام نمی‌دیدم باور نمیکردم اینارو شمام می‌تونید باور نکنید
حمزه رحیمی غیر نظامی ۲۵ ساله متاهل یک فرزند ۱۱ماهه
🇮🇷 قطعه ۴۲ 🇮🇷
۲۷ اسفند ۱۴۰۴ گمنام در زمین، پرنام در آسمان روز تنهایی صبح‌ها معمولا قطعه خلوته و از حدود ساعتای ۱
۲۸ اسفند ۱۴۰۴ آخرین پنجشنبه سال به اندازه کافی قطعا از دست دادن آدم‌ها و عزیزان انسان می‌تونه دردناک باشه و هم سوزاننده باشه هم جانکاه که امیرالمومنین فرمود ۳چیز جانسوز و جانکاهه، یکیش فقدان آنهایی‌ست که دوستشان داریم؛ اما به‌نظرم از دست دادن یک عزیز در جنگ و در مرگ ناگهانی بسیار سخت‌تر و جانکاه‌تره. امروز باید با خانواده‌های فراوونی ملاقات کنم، نه ملاقات برای دیدار و گفتگو، که همین‌که وقتی وارد قطعه می‌شم دیدار اجباری ما اتفاق می‌افته. شهدای امنیت و پاسدارها خیلی غریبن واقعا