eitaa logo
🇮🇷 قطعه ۴۲ 🇮🇷
244 دنبال‌کننده
23 عکس
14 ویدیو
0 فایل
«قطعه ۴۲ 🇮🇷» خبرنگار گروه رسانه‌ای خبرهای فوری یامهم تحلیلگر مسائل قفقاز و آسیای میانه ✌🏻🇮🇷 راه ارتباطی با ما: ‎@ghate42 🔹 بله ایتا اینستاگرام تلگرام : ghate_42
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷 قطعه ۴۲ 🇮🇷
۲۶ اسفند ۱۴۰۴ روز انفجار حدود ساعت ۹ ونیم رسیدم قطعه ۴۲، همزمان با ورودم یک شهید آقا بود. دو دختر
۲۶ اسفند ۱۴۰۴ صبح حدود ساعت ۱۱ تو فاصله بین تشییع جنازه دوشهید با بچه های خبر نشسته بودیم برای استراحت که یکی از بچه ها خبر شهادت علی‌آقای لاریجانی رو داد. یه عده از بچه ها گفتن نه و ... اما وقتی دیدم یکی از بچه‌های فارس تکذیب کرده تو گروه خبر، بلند گفتم فارس تکذیب کرده پس قطعا شهید شدن. خب شهادت به دست کثیف‌ترین قومیت طول تاریخ، حقیقتا مرگی با افتخاره ولی از دست دادن یک نیروی انسانی فکور، متبحر، عاقل و دانا اتفاق سنگین وتلخیه.
🇮🇷 قطعه ۴۲ 🇮🇷
۲۶ اسفند ۱۴۰۴ صبح حدود ساعت ۱۱ تو فاصله بین تشییع جنازه دوشهید با بچه های خبر نشسته بودیم برای استر
۲۶ اسفند ۱۴۰۴ روز پرحاشیه برای من به‌عنوان خبرنگار جنگ همه خانواده‌های شهدا تقیدات خاص مذهبی ندارن. مثلا امروز دو شهیده محترمه داشتیم که تو محل منزل مسکونی در تهرانپارس به شهادت رسیده بودن. عروس و خواهرشوهر و رفیق همدیگه بودن. بخاطر شرایط امنیتی که اجازه مراسم سوم و هفتم رو در قطعه ۴۲ ندارن خانواده شهدا، بچه های سازمان با معرفت و عشق مراسم تدفین شهدا رو مفصل برگزار میکنن. چون مراسم چندشهید قبل از این دو عزیز تموم نشده بود، مدت زمان زیادی بود که از سالن ندبه خارج شده بودن و در ورودی قطعه ایستاده بودن. بهترین زمان بود برای فیلمبرداری بدون مزاحمت از سوژه‌ها‌.. وقتی رسیدم بهشون دیدم اصلا مثل بقیه خانواده های شهدا نیستن و گویا اختلاف نظرهای جدی لااقل با من دارن. بعد از حدود ۵ دقیقه اولین ترکش از برخی اطرافیان این دو شهید به من برخورد کرد. بعضی بچه های خبرنگار گفته بودن بهم ممکنه فحاشی یا توهین بشنوی و سعی کن آروم باشی، خب همونم شد. گذشت و وسط تشییع یکی دونفری خیلی شلوغ میکردن و دوباره یه درگیری با من ( آخه چرا من ؟! ) و دعوت به آرامش از طرف بچه های خادم شهدا انجام شد و جو تغییر کرد تاحد زیادی. ۷ تا شهید تا لحظه اذان ظهر به خاک سپرده شدن و با صدای انفجارهای متوالی مراسمات به زور بچه‌های امنیت برای حفظ جان مردم و دور شدن تهدید پایان پیدا کرد. انفجارهای عجیبی بود زمین زیرپامون میلرزید، قطعا مهمات فوق سنگین بود. یکی از انفجارها موقع تدوین خبر تو اتاق رسانه اتفاق افتاد، به طوری که همه بچه‌های خبرنگار از جا پریدیم. خب دیروزم گذشت
🇮🇷 قطعه ۴۲ 🇮🇷
هم‌خوشحالم از اینکه این روزا رو توی بهشت زهرا و بین خانواده‌های شهداء می‌گذرونم، هم غمی که روی روحم
۲۷ اسفند ۱۴۰۴ روزشمار جنگ به ثانیه رسیده تو دل مردم ساعت ۶ عصر خوابیدم و ۳و ۳۹ دقیقه بامداد امروز پاشدم. انگار تلافی بی خوابی و خستگی روحی تمام ۳ ۴ روزم رو یکجا باهم پس دادم. امروز تشییع دلاورمردان شهید ناوچه دناست. درسته که خیلی مهمه و ارزشمند ولی جسمم توان یاری نداره. تا الان تصمیم گرفتم که نرم و بمونم تو خونه. حقیقتش دخترم هم دیگه خیلی داره دل‌تنگی می‌کنه، پشت تلفن بهم می‌گفت: چرا همش می‌ری بیرون و نیستی؟ خب من نمیتونم برای بچه ۳ساله توضیح بدم که جنگ چیه و چه دنیایی از پدرها ومادرهای بچه های ۳ساله دیدم که شهید شدن؛ یا مثلا چقدر بچه های کوچیک یک تا پنج ساله دیدم که خاک در آغوش خودش کشیده اون‌هارو و کسی هم نیست که صدای این خانواده ها بشه. مثلا عکسی که روش ریپلای کردم همسر شهیدی هست که به من میگفت یک دوقلوی ۳ساله از شهید وطن یادگار مونده. من چیکار کنم؟ بعد جنگ من دیگه نمیتونم آدم سابق بشم ساعت ۶:۰۱ دقیقه صبح بخیر
ساعت ۵:۵۵ دقیقه موشک های افتخارآفرین این موشک ها فقط موشک نیستن، این‌ها نماد ومحصول اعتمادبه‌نفس ایرانی‌ها هستن. ترامپ بعد از هفته‌ها لفاظی اعتراف کرد به قدرت آفندی وپدافندی ایران. آقایون وخانوم‌های محترم جنگ نظامی وغیرنظامی نمی‌فهمه، جنگ خیلی بیشعورتر از ایناست که بخواد تفکیک کنه بین آدم ها و تفکراتشون. تک تک این جوون‌هایی که پای لانچرها، پدافندها و تو جای‌جای دفاع از میهن هستن، بچه های همه مان. روحیه هویت‌ملی ماست که باعث میشه دلگرم باشن و بتونن به درستی و دقت کار خودشون رو انجام بدن. ما علاوه بر هویت ملی‌ ، دارای یک عِرق مذهبی هستیم که هزار واندی سال قدمت داره و درجای جای این میهن آثار تمدنی اون پیداست. دفاع از کیان اسلام زمانی که مورد تهاجم کفار قرار می‌گیره برهرکسی اعم از مرد و زن و کوچک وبزرگ واجبه. من به‌شخصه اگر تمام مردم دنیا بخوان پشت به این تجاوز آشکار بکنن هم باز پشت دینم وآیینم ومیهنم می‌مونم و دلم می‌خواد برای همه این هویت هایی که دارم تو خون خودم غلت بزنم. این از من
الی اللقاء آقای محترم کشور
عجیبه جنایت میدان شهداء قطعا جنایت جنگی بود. حمله‌ای کور و تروریستی زن ناشناس فقط ۱ سر از او پیدا شده... شهدایی را دیدم که فقط یک دست یا یک پا یا جسدی بدون سر یا بدون جسد ... این حاصل آزادی و دموکراسی آمریکایی‌ست.
🇮🇷 قطعه ۴۲ 🇮🇷
۲۷ اسفند ۱۴۰۴ روزشمار جنگ به ثانیه رسیده تو دل مردم ساعت ۶ عصر خوابیدم و ۳و ۳۹ دقیقه بامداد امروز
۲۷ اسفند ۱۴۰۴ گمنام در زمین، پرنام در آسمان روز تنهایی صبح‌ها معمولا قطعه خلوته و از حدود ساعتای ۱۱ به بعد رفته رفته خانواده‌های شهدا میان برای زیارت قبور عزیزان در خاک خفته‌شون. من حدود ۱۰ رسیدم به قطعه و رفتم مطابق هرروز کارت خبرنگاریمو تحویل دادم و کارت پرس سازمان بهشت زهرا رو گرفتم. همون ابتدای ورود به قطعه، خانواده‌ دونفره‌ای رو دیدم که داشتن اونا هم وارد میشدن. یه مادر و دختر با صورتی غریب و حالتی پر غم. از شمایلشون حدس زدم خانواده شهید هستن، سریع رفتم جلو بعدسلام و تسلیت، پرسیدم شما خانواده شهید هستید؟ گفت: بله، چطور؟! گفتم که میخوام مصاحبه کنیم وقت و توانش رو دارید؟ اوکی رو که داد سریع دوربین و وسایل رو مرتب کردم تا مصاحبه رو بگیرم. خب قبل مصاحبه معمولا شغل و مشخصات شهید رو می‌پرسم . وقتی پرسیدم شغلش چی بوده؟ یهو بغض مادر ترکید، گفت تا وقتی شهید شد نمیدونستم، مصاحبه که تموم شد چندتا از همکاراش اومدن سرخاک، مدام از این بچه تعریف میکردن و اشک می‌ریختن. مادرش می‌گفت من کارمندم، ۷سال با سختی و کارمندی جوون ۲۲سالم رو فرستادم کلاس زبان. منظورش از این دیالوگ این بود که بهم بگه بچم نخبه بود. عمیق‌ترین ودردناک‌ترین قسمت حرف زدن ما اونجایی بود که پرسیدم پیکرش سالم برگشت یا نه؟ چون خیلی از شهدا گاهی فقط یک انگشت یا دست یا یه‌مشت فقط ازشون گوشت برمیگرده. گفت: ۲ روز که هیچ‌خبری ازش نداشتیم و همه شهر رو زیر بمبارون گشتیم، آخرش موتورش رو تو فلان منطقه یکی از رفیقاش دیده بود به ما گفت. چندروزی گذشت و پیکر همه پیدا شد و پیکر بچم نه؛ بعد یکی از رفیقاش سحر زنگ زد که خانم فلانی دیشب خواب شهید رو دیدم گفته بدنم تو فلان نقطه ساختمونه که آواربرداری نکردن، اونجا رو بگردین و رفت. مادرش می‌گفت: به مسئول تفحص گفتیم و شروع کردن به آواربرداری و دیدن دقیقا یک بدن متلاشی تو همون نقطه‌ست. اگر با چشمام نمی‌دیدم باور نمیکردم اینارو شمام می‌تونید باور نکنید
حمزه رحیمی غیر نظامی ۲۵ ساله متاهل یک فرزند ۱۱ماهه
🇮🇷 قطعه ۴۲ 🇮🇷
۲۷ اسفند ۱۴۰۴ گمنام در زمین، پرنام در آسمان روز تنهایی صبح‌ها معمولا قطعه خلوته و از حدود ساعتای ۱
۲۸ اسفند ۱۴۰۴ آخرین پنجشنبه سال به اندازه کافی قطعا از دست دادن آدم‌ها و عزیزان انسان می‌تونه دردناک باشه و هم سوزاننده باشه هم جانکاه که امیرالمومنین فرمود ۳چیز جانسوز و جانکاهه، یکیش فقدان آنهایی‌ست که دوستشان داریم؛ اما به‌نظرم از دست دادن یک عزیز در جنگ و در مرگ ناگهانی بسیار سخت‌تر و جانکاه‌تره. امروز باید با خانواده‌های فراوونی ملاقات کنم، نه ملاقات برای دیدار و گفتگو، که همین‌که وقتی وارد قطعه می‌شم دیدار اجباری ما اتفاق می‌افته. شهدای امنیت و پاسدارها خیلی غریبن واقعا
۲۸ اسفند ۱۴۰۴ سیاه‌ترین روزی که من توی قطعه ۴۲ دیدم شما رو نمیدونم، اما من همیشه از دوره مدرسه عاشق بورد اعلانات بودم. اما امروز از بورد اعلانات بدم اومد. تو پارکینگ مرصاد که پارک می‌کنید برای این‌که به قطعه برسید، باید یه پیاده روی سنگ‌فرش شده رو طی کنید و چندمتری رد قدم بزنید تا برسید به ورودی قطعه ۴۲. قطعه ۴۲، مقابل مقبره شهداء ۷۲تنِ هفتم تیره و وسط این پیاده‌روی ما یک بلوار هم قرار داره که وقتی امروز رسیدم به انتهاش مقابل قطعه، دیدم یه تابلو اعلانات سبز رنگ نصب کردن. دقیقا مطابق تابلوهای اعلانات دوره مدرسه، شاید مشابهش رو هم تو مجتمع هم های مسکونی دیده باشید؛ خلاصه که چیز عجیب و غریبی نبود. اما عجیب اینجاست که درهمون حال که عجیب نبود، من رو حدود یک ربع از ۹:۳۰ تا ۹:۴۵ مبهوت خودش کرده بود. هرچی دقت کردم یه چیزایی رو نمی‌فهمیدم؛ درواقع هم می‌فهمیدم هم نمی‌خواستم بفهمم. توی این تابلو یه سری برگه چسبونده بودن که مثلا روش نوشته بود: اسامی شهداء دفن شده از ۱۲/۹ الی ۱۲/۲۴ ؛ بعد مثلا زیر این برگه که وسط تابلو تو بالاترین نقطه این تابلوی ما چسبونده شده بود، یه‌عالمه برگه دیگه هم چسبونده بودن. برگه‌ها مشتمل بود به اسم،کدملی،نام‌پدر،شماره‌قطعه و ردیف دفن شهید. خیلی دقت کردم که یقین کنم اشتباه دارم می‌بینم تعداد شهدای مدفون در قطعات مختلف بهشت‌زهرا رو ولی هرچی نگاه می‌کردم به عدد ۳۱۴ می‌‌رسیدم، بعد دوباره فکر می‌کردم که هنوز تعداد شهداء میدون شهدا رو محاسبه نکردن و نوشتن. مثلا اسم نوزاد ۴ روزه شهید ما نبود برای پسر ایران
۲۸ اسفند ۱۴۰۴ روز دیدار با بزرگان یکی از تشییع‌ها، یک پدر و پسر بودن به نام آقای مرتضی احمدی‌نجم و علی‌اکبر احمدی نجم که در حادثه میدان شهداء به شهادت رسیده بودن. هردو کاسب و مشغول کسب با زبان روزه. همونجا استوری گرفتم گفتم این دوتا حسین‌چی بودن، خدا همه حسین‌چیارو بیامرزه. هیئت‌شون دسته‌عزا راه انداخته بود و پرچم وعلامت هیئت رو آورده بودن براشون. خوشبحالشون، یه‌عمری خدمت به امام‌حسین کردن و آخرشم پسر تیکه‌تیکه وپدر بی‌سر می‌ره. حالا بگذرم از اینا ، یهو در اون اثناء تشییع جنازه دیدم زیر بغلای آقا طالقانی رو گرفتن داره به‌زور خودش رو روی زمین می‌کشه و راه می‌ره؛ مثل کسی که برادر از دست داده خم شده بود. بچه‌های شهید مرتضی (پدر) هی بهش میگفتن عموجان؛ احتمالا نسبت نزدیک یا رفاقتی سنگین بوده. برای این دوتا شهید قبل دفن این دودمه معروف رو میخوندن از حرم تا قتله‌گه زینب صدا می‌زد حسین و همه باهم سینه می‌زدن برای نوکرای امام حسین.