eitaa logo
کانال اختصاصی قاسم کاکایی
894 دنبال‌کننده
526 عکس
139 ویدیو
15 فایل
🔺 کانال اختصاصی اطلاع رسانی برنامه‌ها و نشر آثار حجت‌الاسلام والمسلمین دکتر قاسم کاکایی 🔺 کانال اطلاع رسانی دکتر قاسم کاکایی در تلگرام: https://t.me/ghkakaie ارتباط با مدیر کانال : @Admin_ghkakaie
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال اختصاصی قاسم کاکایی
🎙| فایل صوتی کامل | جلسه ۱۶۹ #شرح_مثنوی_معنوی (دفتر دوم) ⬜️با ارائه حجت الاسلام والمسلمین دکتر قا
درسگفتار  شرح مثنوی معنوی جلسه۱۶۹، دفتر دوم، ابیات ۲۱۶۷ تا ۲۲۵۱: بخش ۵۰ - تنها کردن باغبان صوفی و فقیه و علوی را از همدیگر باغبانی چون نظر در باغ کرد دید چون دزدان به باغ خود سه مرد یک فقیه و یک شریف و صوفیی هر یکی شوخی بدی لا یوفیی گفت با این‌ها مرا صد حجتست لیک جمعند و جماعت قوتست بر نیایم یک تنه با سه نفر پس بِبُرَّمشان نخست از همدگر هر یکی را من به سویی افکنم چونک تنها شد سبیلش بر کنم حیله کرد و کرد صوفی را به راه تا کند یارانش را با او تباه گفت صوفی را برو سوی وثاق یک گلیم آور برای این رفاق رفت صوفی گفت خلوت با دو یار تو فقیهی وین شریفِ نامدار ما به فتوی تو نانی می‌خوریم ما به پرّ دانش تو می‌پریم وین دگر شه‌زاده و سلطان ماست سیدست از خاندان مصطفاست کیست آن صوفی شکم‌خوار خسیس تا بود با چون شما شاهان جلیس چون بباید مر ورا پنبه کنید هفته‌ای بر باغ و راغ من زنید باغ چه بوَد؟ جان من آنِ شماست ای شما بوده مرا چون چشم راست وسوسه کرد و مریشان را فریفت آه کز یاران نمی‌باید شکیفت چون به ره کردند صوفی را و رفت خصم شد اندر پیش با چوب زفت گفت ای سگ صوفیی باشد که تیز اندر آیی باغ ما تو از ستیز این جنیدت ره نمود و بایزید از کدامین شیخ و پیرت این رسید کوفت صوفی را چو تنها یافتش نیم کشتش کرد و سر بشکافتش گفت صوفی آن من بگذشت لیک ای رفیقان پاس خود دارید نیک مر مرا اغیار دانستید هان نیستم اغیارتر زین قلتبان اینچ من خوردم شما را خوردنیست وین چنین شربت جزای هر دنیست این جهان کوهست و گفت و گوی تو از صدا هم باز آید سوی تو چون ز صوفی گشت فارغ باغبان یک بهانه کرد زان پس جنس آن کای شریف من برو سوی وثاق که ز بهر چاشت پختم من رقاق بر در خانه بگو قیماز را تا بیارد آن رقاق و قاز را چون به ره کردش بگفت ای تیزبین تو فقیهی ظاهرست این و یقین او شریفی می‌کند دعوی سرد مادر او را که داند تا کی کرد؟ بر زن و بر فعل زن دل می‌نهید عقل ناقص وانگهانی اعتمید خویشتن را بر علی و بر نبی بسته است اندر زمانه بس غبی هر که باشد از زنا و زانیان این برد ظن در حق ربانیان هر که بر گردد سرش از چرخها همچو خود گردنده بیند خانه را آنچ گفت آن باغبان بوالفضول حال او بُد دور از اولاد رسول گر نبودی او نتیجهٔ مرتدان کی چنین گفتی برای خاندان خواند افسون‌ها شنید آن را فقیه در پی‌اش رفت آن ستمکار سفیه گفت ای خر اندرین باغت کی خواند؟ دزدی از پیغمبرت میراث ماند؟ شیر را بچه همی‌ماند بدو تو به پیغمبر به چه مانی؟ بگو! با شریف آن کرد مرد ملتجی که کند با آل یاسین خارجی تا چه کین دارند دایم دیو و غول چون یزید و شمر با آل رسول شد شریف از زخم آن ظالم خراب با فقیه او گفت ما جستیم از آب پای دار اکنون که ماندی فرد و کم چون دهل شو زخم می‌خور در شکم گر شریف و لایق و همدم نیم از چنین ظالم تو را من کم نیم مر مرا دادی بدین صاحب غرض احمقی کردی تو را بئس العوض شد ازو فارغ بیامد کای فقیه چه فقیهی ای تو ننگ هر سفیه فتوی‌ات اینست ای ببریده‌دست کاندر آیی و نگویی امر هست این چنین رخصت بخواندی در وسیط یا بدست این مساله اندر محیط گفت حقستت بزن دستت رسید این سزای آنک از یاران برید بخش ۵۱ - رجعت به قصهٔ مریض و عیادت پیغامبر علیه السلام این عیادت از برای این صله‌ست وین صله از صد محبت حامله‌ست در عیادت شد رسول بی ندید آن صحابی را بحال نزع دید چون شوی دور از حضور اولیا در حقیقت گشته‌ای دور از خدا چون نتیجهٔ هجر همراهان غمست کی فراق روی شاهان زان کمست سایهٔ شاهان طلب هر دم شتاب تا شوی زان سایه بهتر ز آفتاب گر سفر داری بدین نیت برو ور حضر باشد ازین غافل مشو بخش ۵۲ - گفتن شیخ ابویزید را کی کعبه منم گرد من طوافی می‌کن سوی مکه شیخ امت بایزید از برای حج و عمره می‌دوید او به هر شهری که رفتی از نخست مر عزیزان را بکردی بازجست گرد می‌گشتی که اندر شهر کیست کو بر ارکان بصیرت متکیست گفت حق اندر سفر هر جا روی باید اول طالب مردی شوی قصد گنجی کن که این سود و زیان در تبع آید تو آن را فرع دان هر که کارد قصد گندم باشدش کاه خود اندر تبع می‌آیدش کَه بکاری بر نیاید گندمی مردمی جو مردمی جو مردمی قصد کعبه کن چو وقت حج بود چونک رفتی مکه هم دیده شود قصد در معراج دید دوست بود درتبع عرش و ملایک هم نمود بخش ۵۳ - حکایت خانه‌ای نو ساخت روزی نو مرید پیر آمد خانهٔ او را بدید گفت شیخ آن نو مرید خویش را امتحان کرد آن نکو اندیش را روزن از بهر چه کردی ای رفیق گفت تا نور اندر آید زین طریق گفت آن فرعست این باید نیاز تا ازین ره بشنوی بانگ نماز بایزید اندر سفر جستی بسی تا بیابد خضر وقت خود کسی دید پیری با قدی همچون هلال دید در وی فر و گفتار رجال دیده نابینا و دل چون آفتاب همچو پیلی دیده هندستان به خواب
کانال اختصاصی قاسم کاکایی
🎙| فایل صوتی کامل | جلسه ۱۶۹ #شرح_مثنوی_معنوی (دفتر دوم) ⬜️با ارائه حجت الاسلام والمسلمین دکتر قا
چشم بسته خفته بیند صد طرب چون گشاید آن نبیند ای عجب بس عجب در خواب روشن می‌شود دل درون خواب روزن می‌شود آنک بیدارست و بیند خواب خوش عارفست او خاک او در دیده‌کش پیش او بنشست و می‌پرسید حال یافتش درویش و هم صاحب‌عیال گفت عزم تو کجا ای بایزید رخت غربت را کجا خواهی کشید گفت قصد کعبه دارم از پگه گفت هین با خود چه داری زاد ره گفت دارم از درم نقره دویست نک ببسته سخت بر گوشهٔ ردیست گفت طوفی کن بگردم هفت بار وین نکوتر از طواف حج شمار و آن درمها پیش من نه ای جواد دان که حج کردی و حاصل شد مراد عمره کردی عمر باقی یافتی صاف گشتی بر صفا بشتافتی حق آن حقی که جانت دیده است که مرا بر بیت خود بگزیده است کعبه هرچندی که خانهٔ بر اوست خلقت من نیز خانهٔ سر اوست تا بکرد آن خانه را در وی نرفت واندرین خانه به جز آن حی نرفت چون مرا دیدی خدا را دیده‌ای گرد کعبهٔ صدق بر گردیده‌ای خدمت من طاعت و حمد خداست تا نپنداری که حق از من جداست چشم نیکو باز کن در من نگر تا ببینی نور حق اندر بشر بایزید آن نکته‌ها را هوش داشت همچو زرین حلقه‌اش در گوش داشت آمد از وی بایزید اندر مزید منتهی در منتها آخر رسید ✅ @ghkakaie
📢اعلام برنامه 💡 سلسله نشست هایِ (طلب و اخلاق طلبگی) 🎤حجت الاسلام و المسلمین دکتر قاسم کاکایی 🎥بستر های پخش از فضای مجازی : ۱ http://Dastgheibqoba.info/live ۲ https://www.aparat.com/dastgheib/live 🗓️زمان : پنجشنبه ها هر دو هفته یک بار پس از نماز مغرب و عشاء جلسهٔ هفتاد و هفتم ۶ آذر  ۱۴۰۴ 🕌مکان : شیراز_ مسجد قبا (آتشیها) ✅ @ghkakaie
حجت الاسلام والمسلمین کاکاییطلب و اخلاق طلبگی جلسه ۷7.mp3
زمان: حجم: 15M
🎙️|فایل صوتی کامل| 💡 🎤حجت الاسلام و المسلمین دکتر قاسم کاکایی جلسهٔ ۷۷ 🗓️تاریخ برگزاری :۶ آذر ۱۴۰۴ ⏳ مدت زمان : ۴۱ دقیقه و ۳۱ ثانیه ✅ @ghkakaie
📣 انجمن علمی - دانشجویی دانشکده الهیات دانشگاه شیراز برگزار می کند:📣 💠 دوره شرح مثنوی معنوی💠 ✅ با ارائه حجت الاسلام والمسلمین دکتر قاسم کاکایی جلسه: ۱۷۰ ⏳زمان برگزاری : دو شنبه، ۱۰ آذر ۱۴۰۴ _   ساعت ۱۶ 🖇️لینک شرکت آنلاین در دوره : https://vroom.shirazu.ac.ir/elmi23 📌(شرکت برای عموم آزاد است) ✅ @ghkakaie
شرح_مثنوی_معنوی_جلسه_۱۷۰_حجت_الاسلام_والمسلمین_دکتر_کاکایی.mp3
زمان: حجم: 43.5M
🎙| فایل صوتی کامل | جلسه ۱۷۰ (دفتر دوم) ⬜️با ارائه حجت الاسلام والمسلمین دکتر قاسم کاکایی 🗓تاریخ جلسه : دوشنبه ۱۰ آذر  ۱۴۰۴ 🕝 مدت زمان ۶۰دقیقه و ۲۴ثانیه @ghkakaie
کانال اختصاصی قاسم کاکایی
🎙| فایل صوتی کامل | جلسه ۱۷۰ #شرح_مثنوی_معنوی (دفتر دوم) ⬜️با ارائه حجت الاسلام والمسلمین دکتر قا
درسگفتار  شرح مثنوی معنوی جلسه۱۷۰، دفتر دوم، ابیات ۲۲۵۱ تا ۲۲۹۵: بخش ۵۴ - دانستن پیغامبر علیه السلام کی سبب رنجوری آن شخص گستاخی بوده است در دعا چون پیمبر دید آن بیمار را خوش نوازش کرد یار غار را زنده شد او چون پیمبر را بدید گوییا آن دم مر او را آفرید گفت بیماری مرا این بخت داد کآمد این سلطان بر من بامداد تا مرا صحت رسید و عافیت از قدوم این شه بی حاشیت ای خجسته رنج و بیماری و تب ای مبارک درد و بیداری شب نک مرا در پیری از لطف و کرم حق چنین رنجوریی داد و سقم درد پشتم داد هم تا من ز خواب بر جهم هر نیمشب لا بد شتاب تا نخسپم جمله شب چون گاومیش دردها بخشید حق از لطف خویش زین شکست آن رحم شاهان جوش کرد دوزخ از تهدید من خاموش کرد رنج گنج آمد که رحمتها دروست مغز تازه شد چو بخراشید پوست ای برادر موضع تاریک و سرد صبر کردن بر غم و سستی و درد چشمهٔ حیوان و جام مستی است کان بلندیها همه در پستی است آن بهاران مضمرست اندر خزان در بهارست آن خزان مگریز از آن همره غم باش و با وحشت بساز می‌طلب در مرگ خود عمر دراز آنچ گوید نفس تو کاینجا بدست مشنوش چون کار او ضد آمدست تو خلافش کن که از پیغامبران این چنین آمد وصیت در جهان مشورت در کارها واجب شود تا پشیمانی در آخر کم بود حیله‌ها کردند بسیار انبیا تا که گردان شد برین سنگ آسیا نفس می‌خواهد که تا ویران کند خلق را گمراه و سرگردان کند گفت امت مشورت با کی کنیم انبیا گفتند با عقل امیم گفت گر کودک در آید یا زنی کو ندارد عقل و رای روشنی گفت با او مشورت کن وانچ گفت تو خلاف آن کن و در راه افت نفس خود را زن شناس از زن بتر زانک زن جزویست نفست کل شر مشورت با نفس خود گر می‌کنی هرچه گوید کن خلاف آن دنی گر نماز و روزه می‌فرمایدت نفس مکارست مکری زایدت مشورت با نفس خویش اندر فعال هرچه گوید عکس آن باشد کمال برنیایی با وی و استیز او رو بر یاری بگیر آمیز او عقل قوت گیرد از عقل دگر نیشکر کامل شود از نیشکر من ز مکر نفس دیدم چیزها کو برد از سحر خود تمییزها وعده‌ها بدهد تو را تازه به دست که هزاران بار آنها را شکست عمر اگر صد سال خود مهلت دهد اوت هر روزی بهانهٔ نو نهد گرم گوید وعده‌های سرد را جادوی مردی ببندد مرد را ای ضیاء الحق حسام الدین بیا که نروید بی تو از شوره گیا از فلک آویخته شد پرده‌ای از پی نفرین دل آزرده‌ای این قضا را هم قضا داند علیج عقل خلقان در قضا گیجست گیج اژدها گشتست آن مار سیاه آنک کرمی بود افتاده به راه اژدها و مار اندر دست تو شد عصا ای جان موسی مست تو حکم خذها لا تخف دادت خدا تا به دستت اژدها گردد عصا هین ید بیضا نما ای پادشاه صبح نو بگشا ز شبهای سیاه دوزخی افروخت بر وی دم فسون ای دم تو از دم دریا فزون بحر مکارست بنموده کفی دوزخست از مکر بنموده تفی زان نماید مختصر در چشم تو تا زبون بینیش جنبد خشم تو همچنانک لشکر انبوه بود مر پیمبر را به چشم اندک نمود تا بریشان زد پیمبر بی خطر ور فزون دیدی از آن کردی حذر آن عنایت بود و اهل آن بدی احمدا ورنه تو بد دل می‌شدی کم نمود او را و اصحاب ورا آن جهاد ظاهر و باطن خدا ✅ @ghkakaie
«بسم الله الرحمن الرحیم» 🗒 فصل هشتم: حج و زیارت 🖋قسمت اول (پیاپی هفتاد و پنجم) نخستین زیارات در شیراز ۱- امروز یکی از همکاران به اتاق کارم مراجعه کردند. برای خداحافظی آمده بودند. گفتند که: «عازم سفر عمره هستم؛ عمرهٔ دانشگاهیان؛ سفر اولم است خیلی شوق دارم». ایشان توصیه یا پیشنهاد و یا ذکر می‌خواستند. گفتم که مکه و مدینه خودشان تماماً، ذکرند؛ ذکر خدا و زیارت اهل بیت علیهم‌السلام؛ چه چیزی بالاتر از این؟ هم حج است هم زیارت. شما باید آن‌جا یاد ما کنید. خالی از تعارفات معمول، التماس دعا دارم. از شوق آن همکار محترم، شوق بنده هم نیز به جوش آمد. به نظرم رسید که چه خوب است که فصل جدید یاد ایام را به حج و زیارت اختصاص دهم و از اولین زیاراتم در شیراز شروع کنم. ۲- زیارت اولیای خدا مغناطیسی است که قلب انسان را از درون به برون می‌کشد؛ جهت می‌دهد و متوجه خوبی‌ها و زیبایی‌ها می‌کند. شوق لقای دلدار را در جان می‌کارد. نفس و روح را از سکون، رکود و سکوت بیرون می‌آورد؛ ساری و جاری می‌سازد و به فغان و غوغا وا می‌دارد. در زیارت، تجلی خدا را که غیر مجسم است، مقابل خودت می‌بینی. به‌جای آن‌که در ذهن و ضمیرت چیزی را بتراشی و عبادتش کنی در آینهٔ زیارت جلوه‌ای از او را می‌بینی و به او دل می‌سپاری. ۳- از کودکی به حکایات اولیا به‌خصوص امیرالمومنین علی علیه‌السلام و امام حسین علیه‌السلام و اولاد معصومین ایشان علاقه‌ای خاص داشتم. مجالس روضه و عزا، نیز جشن‌هایی مانند جشن‌های نیمه شعبان و سایر مجالس آیینی، این عشق و علاقه را بیشتر می‌کرد. هرچند که فهم من به آن‌جا نمی‌رسید که این حکایات را قصهٔ ارباب معرفت بدانم چنان‌که حافظ گفت: جان پرور است قصۀ ارباب معرفت رمزی برو بپرس، حدیثی بیا بگو تا کلاس چهارم ابتدایی، منزل ما در همان خانه بسیار قدیمی پدربزرگ بود؛ در کوچهٔ گلشن بین خیابان دهنادی و چهارراه مشیر که قبلاً به‌طور مفصل ذکر آن رفت. حرم حضرت احمد بن موسی (شاه‌چراغ) علیه‌السلام و نیز حرم حضرت سیدمحمد بن موسی (سید میرمحمد) علیه‌السلام از منزل ما دور نبودند. مرکز شیراز همین‌جا بود. هم مرکز جغرافیایی و هم مرکز معنوی. گه‌گاه مادرم به همراه پدر، مرا که تا هفت سالگی تک فرزند بودم، به زیارت این دو امامزادهٔ بزرگوار می‌بردند. هم فال بود هم تماشا؛ هم زیارت بود و هم سیاحت و تفریح. در آن زمان بین این دو حرم یک بازارچه بود؛ بازارچه بین‌الحرمین. بازارچه‌ای تنگ و فشرده که انواع و اقسام دکان‌ها در دو طرف آن خودنمایی می‌کردند. خرید اسباب‌بازی در بازار بین‌الحرمین نیز تفریح دیگری محسوب می‌شد. البته وضع مالی پدرم چنان نبود که اسباب‌بازی گران قیمت بخرد، ولی به‌همان سوت و اسباب‌بازی‌های کوچک و نیز آب‌نبات و شکلات راضی بودیم. مجسمهٔ سنگی یک شیر نر در سمت ورودی مسیر شاه‌چراغ قرار داشت. در هر نوبت در زیارت، حتماً یک بار سوار آن شیر سنگی می‌شدم و احساس تارزان بودن می‌کردم! کبوترهای حرم هم کمابیش جاذبهٔ خاص خود را داشتند. یک قسمت از صحن سقاخانه بود و یک قسمت محل شمع روشن کردن. مردم دسته دسته می‌آمدند و دسته دسته شمع می‌خریدند و فوج فوج آن‌جا را روشن می‌کردند. روشن کردن شمع در شاه‌چراغ جزو آداب زیارت و جزو نذرهایی بود که مردم بدان مقید بودند. خیلی‌ها صرفاً برای این به حرم می‌آمدند که نذرشان را ادا کنند و شمعی روشن نمایند. البته در زمانی که چراغ برق و چلچراغ و لوستر نبوده و یا فضا تاریک بوده، روشن کردن شمع امری مفید و راجِح بوده و نذر در این مورد منعقد می‌شده است. ولی با آمدن برق و چلچراغ، نمی‌دانم آن نذر واقعاً منعقد می‌شده است یا خیر؛ و نمی‌دانم اصلاً روشن کردن شمع پس از پیدایی این همه چراغ برق چه فلسفه‌ای دارد! ولی به‌هرحال، برای ما بچه‌ها، این روشن کردن شمع خودش تفریحی بود و حال و هوایی داشت. بعدها کمی که سواد خواندن و نوشتن پیدا کردم، در کلاس‌های سوم و چهارم ابتدایی، شرح احوالات این دو امامزادهٔ بزرگوار را خواندم. زیارتنامه را نیز با ترجمه می‌خواندم و از سلام بر اولیای خدا لذت می‌بردم و یواش یواش معنای معرفت و محبت برایم روشن‌تر می‌شد. ۴- یکی دیگر از جاذبه‌های حرم حضرت شاه‌چراغ علیه‌السلام در دههٔ اول ماه محرم و به‌خصوص در روزهای تاسوعا و عاشورا ظاهر می‌شد. مظاهر فساد از مشروب فروشی، خانهٔ فحشا و قمارخانه گرفته تا سینما، کافه‌های کازینویی و... ، در اطراف ما و در آن محل زیاد بود. اما در آن ایام عزا و در دهه محرم و به‌خصوص در تاسوعا و عاشورا، همه تعطیل می‌شد. دسته‌های سینه‌زنی و زنجیرزنی از محله‌های مختلف به طرف شاه‌چراغ راه می‌افتادند. افراد مختلف محله از پیر و جوان و داش‌مشتی‌های محل که شاید بعضا نماز هم نمی‌خواندند، در این دسته‌ها فعال بودند. جوانان جویای نام و پرانگیزه، خود را نشان می‌دادند.
زیر طبق‌ها و علامت‌های بسیار سنگین می‌رفتند و آن‌ها را بر سر یا بر دوششان بلند می‌کردند. برخی که صدای خوشی داشتند، نوحه می‌خواندند؛ عده‌ای دیگر نیز به طور حرفه‌ای، زنجیر می‌زدند. گاهی نیز چند زنجیر را با هم به پشت خویش می‌کوبیدند. گاهی در هرکدام از دست‌های خود زنجیری داشتند و به پشت می‌زدند. لاغری و ضخامت زنجیرها نیز میزان فضیلت صاحب زنجیر را نشان می‌داد! عده‌ای نیز سینه‌زن حرفه‌ای بودند؛ ریتم و ضرب آهنگ را می‌شناختند. اقسام سینه‌زنی، معرف محله‌های مختلف بود. صدای سنج، نی و طبل نیز فضا را دگرگون می‌کرد. لذا تماشای این دسته‌ها در ماه محرم و نزدیک شاه‌چراغ سرگرمی دیگر ما بود. شبه کاروان اسرای کربلا نیز حالت تعزیه مانند و تئاتر مانند داشت. یزید و شمر نیز در آن میان دیده می‌شدند، البته بعضا با عینکی دودی و کراوات! استفاده از اسب، شتر، شمشیر و سپر نیز صحنه‌ها را برای ما تماشایی‌تر می‌کرد. این‌ها، همه و همه جاذبه‌هایی بودند که ما را به تماشا می‌کشاندند. البته گه‌گاه نیز درگیری‌هایی بین داش‌مشتی‌های صاحب دسته‌های عزاداری از محله‌های مختلف رخ می‌داد بر سر این که مثلاً چه کسی دسته‌اش باید جلوتر وارد شاه‌چراغ شود! این درگیری‌ها نیز تماشایی بود! از همان زمان‌های قبل از انقلاب، پس از ورود به سیکل دوم دبیرستان، بنده عضو جمعیت اتحاد حسینی به سرپرستی مرحوم حاج علی‌اصغر سیف، بودم که ذکر آن قبلاً رفت. به‌خصوص روزهای تاسوعا و عاشورا با نظمی خاص و شعارها و نوحه‌های سنگین و پرمعنا با این دسته وارد حرم حضرت شاه‌چراغ می‌شدیم. ذکر شعارهای سال‌های ۵۶ و ۵۷ را قبلاً آوردم. ۵- در آن زمان کودکی، بنده نمی‌دانستم که تولیت حرم یعنی چه، چیست و یا کیست. اما گویا تولیت حرمین شاه چراغ و سید میرمحمد به‌عهدهٔ آقایانی چون مرحوم فخر استهباناتی بود. مجالس روضه و سخنرانی‌های آقایان مرحوم فخر استهباناتی و مرحوم مجد استهباناتی برای من در آن سن و سال، جاذبهٔ زیادی داشت. هم باسواد بودند و هم خوش صدا؛ منبرهای پرکششی هم داشتند. پس از انقلاب، تولیت این دو حرم شریف به‌عهدهٔ مرحوم آیت‌الله حاج سید محمدمهدی دستغیب، برادر شهید محراب گذاشته شد که تا پایان عمر شریف ایشان ادامه داشت. ایشان مردی عارف و با اخلاص و از ارادتمندان مرحوم آیت‌الله حاج شیخ حسنعلی نجابت بودند. بنده به ایشان علاقه خاصی داشتم‌. هرگاه به حرم شاه‌چراغ مشرف می‌شدم، علاوه بر شرکت در نماز جماعت ایشان، سری هم به دفتر و حجرهٔ ایشان می‌زدم و با ایشان هم‌صحبت می‌شدم. ۶- کتابخانهٔ حرم حضرت شاه‌چراغ نیز پس از انقلاب تا مدت‌ها تحت مدیریت مرحوم استاد کریم محمود حقیقی از شاگردان حضرت آیت‌الله نجابت رضوان‌الله تعالی علیه بود. این کتابخانه و مدیر آن نیز جاذبهٔ دیگری در کنار حرم بود. ۷- برگردم به زمان کودکی؛ هنگامی که مدرسه می‌رفتم، دبستان ما، دبستان دانش، در خیابان پهلوی (طالقانی فعلی) جنب بازار وکیل بود. برای رفتن به دبستان بایستی از کوچه پس‌کوچه‌ها می‌گذشتیم تا به خیابان نمازی برسیم. از عرض خیابان نمازی هم باید عبور می‌کردیم و باز هم کوچه پس‌کوچه‌ها را طی می‌کردیم تا به خیابان پهلوی برسیم. عرض خیابان را طی می‌کردیم تا به مدرسه برسیم. اکثر ساکنان این کوچه‌ها یهودی‌ها بودند و گاهی به آن‌جا محلۀ جودها (محلهٔ یهودی‌ها) می‌گفتند. از خیابان نمازی که می‌گذشتیم، وارد کوچه‌ای می‌شدیم که رو به سمت خیابان پهلوی داشت. سر این کوچه، امامزاده‌ای بود به نام امامزاده سید ابوالفتح رضا. ما نمی‌دانستیم که این امامزاده نسبش به چه کسی می‌رسد. ولی زیارت می‌کردیم، سلام می‌دادیم و سپس وارد کوچه و محلهٔ یهودی‌ها می‌شدیم. اواسط این کوچه و محله، امامزادهٔ کوچکی بود به نام مادر حضرت شاه‌چراغ، درست در دل محلهٔ یهودی‌ها. گویا آن بانوی محترم، همراه با فرزندشان حضرت سیداحمد بن موسی علیه‌السلام (شاه‌چراغ) از مدینه عازم مشهد برای پیوستن به امام رضا علیه‌السلام بودند که در شیراز زمین‌گیر شدند و حضرت شاه‌چراغ و نیز حضرت سید میرمحمد به شهادت رسیدند. به‌هرحال، در طی طریق به مدرسه و در بازگشت از مدرسه، به اتفاق پسر عمویم اصغر و یا همراه با دوستم پرویز، مقبره مادر حضرت شاه‌چراغ را نیز زیارت می‌کردیم. فکر کنم الان وضعیت ظاهری آن دو امامزاده، یعنی سیدمیر ابوالفتح رضا و مادر شاه‌چراغ بهتر شده باشد. سال‌هاست که توفیق سر زدن به این دو محل را پیدا نکرده‌ام. ۸- هنگامی‌که سیکل اول دبیرستان بودیم، دبیرستانمان، دبیرستان صالح، در خیابان قدمگاه قرار داشت. قدمگاه، زیارت‌گاهی بود که به قدمگاه حضرت عباس علیه‌السلام معروف است. حکایت می‌کنند که حضرت عباس علیه‌السلام با دعا و توسل مادر یک جوان مریضِ رو به موت به این‌جا آمدند و آن جوان را شفا دادند.