eitaa logo
گلزار شهدا
5.6هزار دنبال‌کننده
8.6هزار عکس
2.5هزار ویدیو
50 فایل
〖بِسم ربّ شھدا🌿〗 •گلزار شهدا •شیراز "اگر شهیدانهـ زندگـے کنی شهادت خودش پیدایت مـےڪند..." _ڪپے؟! +حلالت‌‌همسنگر،ولے‌‌باحــفظ‌ آیدی و لوگو✌🏻 ارتباط با ما🔰 @Shohada_shiraz
مشاهده در ایتا
دانلود
•دلت که گرفت💔 •با رفیقی درد و دل کن ⇜که باشد •این زمینیـ🌎ها •در کارِ مانده اند 🌷 😔 🌹🍃🌹🍃 ﻫﺮﻛﺲ ﺩﻟﺶ ﺑﺮاﻱ ﺭﻓﻴﻖ ﺷﻬﻴﺪﺵ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ... در روز شهادت حضرت زهرا (س)..... ﺁﻧﻼﻳﻦ ﺯﻳﺎﺭﺕ ﺷﻬدا انجام بدهید ⬇️⬇️⬇️ پخش مستقیم با اینترنت رایگان: http://heyatonline.ir/heyat/120
💫یادی از سردار بسیجی،‌معلم شهید مهندس کمال ظل انوار 💫 🌷کمال یکی از بهترین معلم‌های هنرستان طالقانی شیراز بود، از طرف دیگر دارای خصوصیت‌های منحصربه‌فردی بود که وجودش برای آموزش‌وپرورش در آن سال‌های ابتدایی انقلاب مثل یک گنج بود. اما آقا کمال با شروع جنگ دیگر کمتر به مدرسه و آموزش و پروش می‌آمد و بیشتر در جبهه بود.به من به عنوان پیشکسوت و چهار معلم دیگر مأموریت داده شد تا به جبهه برویم و آقا کمال را متقاعد کنیم که به شیراز و آموزش‌وپرورش برگردد. به منطقه رفتیم، پرسان پرسان او را در یک مقر در عمق 5کیلومتری خاک عراق پیدا کردیم. هرچه اصرار کردیم راضی نشد برگردد، می گفت الان جبهه بیشتر به حضور من نیاز دارد. بعد هم از ارزش جهاد و شهادت گفت. دست آخر گفت به جای این بحث ها بشینید تا برایتان دعای کمیل بخوانم. شب جمعه بود. شروع به خواندن دعای کمیل کرد، چنان دعایی خواند که در عمرم نظیرش را نشنیده بودم. صبح روز بعد از ما خداحافظی کرد و رفت. نتیجه این شد که 5 نفر رفتیم او را از جبهه برگردانیم، خودش نیامد، دو تا از معلم ها هم پیشش ماندند و بر نگشتند! 🌿🌷🌿🌷🌿 : ﺩﺭ سروش: https://sapp.ir/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴 شهيد حاج قاسم سليماني: در سختي هاي جنگ پناهگاهمان حضرت زهرا(س) بود 😭پناه عالمین مادر .... (س) 🌹🍃🌹🍃 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
تاثیرِ اشک و گریه برایم چه میشود؟ این فاطمیه... وَ اینکه بیایم چه میشود؟ "زهراست" روضه خوانِ" شبِ جمعهٔ" حرم حالا بگو که "کرب وبلایم" چه میشود؟ 🥀 💚 🌺 🌙 دلمان حرم می‌خواهد.... 🍃🌷🍃🌷 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
به احترام غم مادرت،بیا "مهدی"💔 به قدرعمرکم مادرت، بیا"مهدی"💔🥀 به چادری که شده پرچم عزاداری🏴 به پرچم علم مادرت، بیا"مهدی"🏴🥀 🌸 🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷@golzarshohadashiraz
🌷 بعد از کربلای ۴ بود. دیدم عبدالقادر با ناراحتی کنار سنگرش نشسته, و از ناراحتی به دست و پاش می زنه و می گه, همه رفتن و من موندم! گفتم, بلاخره همه که نباید شهید بشن, شما باید بمونی و این بچه ها را فرماندهی کنی! گفت این حرفا کشکه, آنقدر هستند که فرماندهی کنند... مرا برد به سنگرش. گفت خطط خوبه؟ گفتم: اره. یه مقوا را پانزده تکه کرد و گفت اسم دوستای شهیدمو می گم. بنویس تا بزنم جلو چشمم. گفت و نوشتم, یک مقوا زیاد آمد. هرچی فکر کرد کسی یادش نیامد. گفت خداییش بنویس شهید عبدالقادر سلیمانی! گفتم نگو... گفت به حضرت زهرا(س) قسمت می دم, بنویس شهید عبدالقادر سلیمانی. نوشتم. با رضایت اسمش را برداشت و گفت به زودی به درده شما می خورد! بعد از کربلای ۵ دیدم همان مقوا را هم زدن بین اسم شهدا! 🍃🌷🍃🌷 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * * .چند روزی شده زنگ زد خونه همسایه و رفتم باهاش حرف زدم تا گوشی رو برداشتم و شروع کردم به دعوا. _تو نمیگی ما نگرانتیم!؟ نباید خبری میدادی؟! _مادر چی شده ؟من که حالم خوبه نگران نباش! با خنده و آرام جواب میداد. از خونسردی اش لجم گرفته _ بابا فاطمه حمیدرضا و مجتبی چطورن؟! _مگه بهت نگفتن که بابات اومد آبادان که تو رو برگردونه و گفتن رفتی منطقه جنگی! _بهم گفتن بابات اومده .مامان تو چرا گذاشتی بابا بیاد..گناه داشت این همه راه ! من که اینجا جام خوبه. شما نگران چی هستین. امتحان هم میام میدم. چند وقت بعد نمیدونم دو ماه یا شاید هم بیشتر شد که اومد. یک روز با فاطمه نزدیکای غروب بود پای تلویزیون نشسته بودیم صحنه‌های جنگ را نشان می‌داد.دلم رفته بود جبهه !خدا یعنی غلامعلی داره الان چیکار میکنه؟ حالش خوبه؟!تو دلم با خودم حرف می‌زنم و التماس خدا میکردم. اشک از چشمام می آمد تا می خواست سرازیر بشه با گوشه روسری پاک میکردم تا بچه‌ها نفهمن. گوشه اتاق هم حمیدرضا و مجتبی نشسته بودند و مشغول بازی و جر و بحث بودند. صدای فاطمه آمد: _ مامان ..مامان.. غلام.. غلام _کو؟!کجاست؟! _ایناهاش... سه تایی دویدن  به سمت تلویزیون جلوی تلویزیون وایسادن خودم رو جمع کردم. _بیا کنار ببینم.داشتن دارم میخوندم خدا میدونه انگار دنیا رو بهم دادن تا غلام را از تلویزیون دیدم. این بچه ها دیگه نمیزارم ببینم تلویزیون چی میگه چه دعایی میخونه تا دیگه تصویر انداخته شده روی یکی دیگه. چند وقت شد که غلام برگشت.حالا دیگه راهش به جبهه باز شده بود . یا می‌رفت کازرون با اتوبوسهای بین راهی می رفت یا از همین شیراز. وقتی که اینجا بود دائم توی پایگاه مسجد بود و مشغول فعالیت. از بس فعال بود همه می شناختنش و از اخلاقش تعریف میکردند. اگر کسی به شما گفت این کار را انجام بده نه نمیگفت. یک روز آمد خانه آقای تحویلی هم باهاش بود. پدر شهید عبدالله تحویلی.پسرش سال ۶۰ بود که توی درگیری با خان ها که یک عده ای بسیجی ها شهید شدند ،شهید شد. خیلی مرد خوبی بود. ما شبها از طرف به مسجد می رفتیم خونشون برای دلداری حاج. حاج عبدالرسول خیلی غلام را دوست داشت هفت تا بچه داشت می گفت حالا هم یکی از بچه ها مه. فکرشون خیلی به هم نزدیک بود. حاج عبدالرسول شب و روز در اختیار جبهه و با جون و دل کار می‌کرد. غلام هم مرتب باهاش در ارتباط بود. ... http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 🍃🌸🍃🌸🍃🌸
💫یادی از سردار بسیجی،‌معلم شهید مهندس کمال ظل انوار 💫 🌷معمول این بود و هست که بین دو کلاس، که به‌اصطلاح زنگ تفریح دانش‌آموزان هم هست معلم‌ها در دفتر مدرسه جمع می‌شوند و چند دقیقه استراحت می‌کنند و حرف می‌زنند. اما کمـال همیشه از این قاعده مستثنی بود. کلاسش که تمام می‌شد می‌رفت بین دانش‌آموزان و با آن‌ها رفاقت می‌کرد و در این بین چیزهایی به دانش آموزان می‌گفت و چیزهایی به آن‌ها یاد می‌داد که از زبان کمتر معلمی بیرون می‌آمد. خیلی از دانش‌آموزان هنرستان ما پا به پای کمـال به جبهه می‌رفتند و خیلی‌ها از آن‌ها هم شهید شدند... وقتی بعد از دو سه هفته از فوت پدرم به مدرسه برگشتم، ناراحت گوشه ای دور از جمع نشستم. ناگهان دیدم دستی پدرانه بر سرم کشیده شد. سر بلند کردم، آقای ظِل‌انوار، معلم مکانیک دستگاه‌ها بود. تا بلند شدم مرا در آغوش کشید و درگذشت پدرم را تسلیت گفت. آن‌قدر به من محبت و مهربانی کرد که کم‌کم غم نداشتن پدر را فراموش کرده و احساس می‌کردم که هنوز پدرم کنارم هست... 🌿🌷🌿🌷🌿 : ﺩﺭ سروش: https://sapp.ir/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥فرزندان سردار سلیمانی: این داغ برای حضرت آقا سخت‌تر از ما بود 🎐 | | | ━━🍃🌷🕊━━ http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🔰اخلاص سید بود که جواب داد.... 🔸رفتم هیئت رهروان امام (ره) تا بلکه.... مجلس خیلی با حال و با صفایی بود. اما آنچه می‌خواستم نشد! بعد از مراسم رفتم جلو و مداح هیئت را پیدا کردم. می‌گفتند نامش سید مجتبی علمدار است. گفتم: «آقا سید من یه سئوال دارم.» جلوتر آمد. گفتم: «من هر هیئتی که می‌روم، وقتی روضه می‌خوانند و مداحی می‌کنند، اصلاً گریه ام نمی‌گیرد. چه کار کنم؟!» 🔹سید نگاهی به من کرد و گفت: «در این مراسم هم که من خواندم باز گریه ات نگرفت؟» گفتم: « نه! اصلاً گریه ام نگرفت.» رفت توی فکر. بعد با لحن خاصی گفت: «می‌دونی چیه!؟ من گناهانم زیاده. من آلوده‌ام. برای همین وقتی می‌خوانم اشک شما جاری نمی‌شود. سید این حرف را خیلی جدی گفت و رفت.» 🔸من تعجب کردم. تا آن لحظه با هر یک از بزرگان که صحبت کرده بودم و همین سئوال را از آن‌ها پرسیدم، به من می‌گفتند: «شما گناهانت زیاد است. شما آلوده‌ای برو از گناهان توبه کن. آن وقت گریه ات می‌گیرد!.» البته من می‌دانستم مشکل از خودم است، اما شک نداشتم که این کلام آقا سید، اخلاص و درون پاک او را می‌رساند. از آن وقت مرتب به هیئت رهروان می‌رفتم، خداوند نیز به من لطف کرد و موقع مداحی سید اشک من جاری بود.... 🌹خاطره ای به یاد فرمانده، جانباز شهید سیدمجتبی علمدار 🌹🍃🌹🍃 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb