اشتباهِ خوب"
_
" و گاهی چه زود ، حسِ برانگیخته از غریزهمان به واقعیت تبدیل میشود..
همانجایی که احساس میکنی در لحظهٔ عجیبی قرار گرفتی که نوایی از آینده را به گوشِ تو میخواند ؛
همانجایی که احساس میکنی اینبار، با دفعاتِ قبل فرق دارد ..
ردپایی از رنگِ خاکستریِ تیره را در او میبینی و دلت میگوید:
[ کاش کمی بیشتر کنارَش بمانی ، انگار مثلِ همیشهاش نیست.. ]
-
و مدت زیادی ازین احساساتِ بیدلیلت نمیگذرد
که او ، میرود .
و تو میمانی و دلِ تنگی که گفت: بیشتر بمان و نشنیدی .. .
افسوسِ امروزِ من از دیروزیست که میدانستم برای آخرینبار اورا میبینم؛
با تمامِ وجود میدانستم و حسش میکردم اما ،
اکنون میفهمم که باز هم، در دیدن وُ بودن وُ لمس کردن وُ و حرف زدن وُ کنارِ او بودن، کم گذاشتم؛
کاش ، دستش را بوسیده بودم . "
- Abr .
"𝑮𝒐𝒐𝒅 𝒎𝒊𝒔𝒕𝒂𝒌𝒆"
اشتباهِ خوب"
انقد شوکه ام که انگار نمیفهمم چیشده
پارسال این شبا، برای بعضی ها از هر وقتی طولانی تر میگذشت و برای بعضیها ، از خوشحالی زودتر از همیشه تموم شد..
اشتباهِ خوب"
_
در زندگیِ هر یک از ما ، دری وجود داشته است که شاید اگر نزدیکاش میشدیم، در میزدیم و بازش میکردیم ، جهانِ اکنونِ ما جهانِ دیگری بود که در آن، یکی از آرزوهایمان دیگر وجود نداشت ؛
[ و البته که شاید آرزوی دیگری جایگزینِ آن میشد. ]
کسی دلتنگ نبود یا کسی حسرتِ فرصتِ از دسترفتهاش را نداشت.
همان دری که شاید از ترس سمتش نرفتیم.
ترسِ اشتباه ، ترسِ دوستداشتهنشدن ، ترسِ تنها ماندن ، ترسِ ندانستن ، ترسِ نکند کسی منتظرش نباشد یا ..
از ناراحتی بازش نکردیم، از شکستگیِ دل ، از کینهٔ غم، از دلخوریِ غرور ، از بزرگنبودنِ قلبی که نمیتوانست ببخشد ..
و یا بخاطرِ تاریکی حتی دیده نشد !
تاریکیِ روحی که انزوا را انتخاب کرده بود ، سیاهیِ ابری که بیدلیل، زیباییِ چمنزارِ سبزِ زندگیات را پوشانده بود ، تیرگیِ افکاری که فکرِ امید و شروعِ جدیدِ بهتری را نداشت ..
دربِ سفید رنگ را باز کن ؛
ببخش، بشنو، عشق بورز، زندگی کن، نفس بگیر و کلیدِ هر درِ اشتباهی که باز کردی را دور از دسترس هر فردِ دیگری دفن کن .
- Abr .
"𝑮𝒐𝒐𝒅 𝒎𝒊𝒔𝒕𝒂𝒌𝒆"